{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۵

صبح زود، نااون مثل همیشه قبل از همه وارد دانشگاه شد. محوطه هنوز خلوت بود و نسیم خنکی میان درخت‌ها می‌وزید. او هدفونش را در گوش گذاشت و در حالی که جزوه‌هایش را مرور می‌کرد، به سمت ساختمان اصلی رفت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد امروز، زندگی‌اش برای همیشه تغییر کند.

در همان لحظه، سه خودروی مشکی و لوکس مقابل دانشگاه توقف کردند. چند مرد کت‌وشلواری اول پیاده شدند و اطراف را زیر نظر گرفتند. چند ثانیه بعد، درِ خودروی وسط باز شد و مردی با کت‌وشلوار مشکی، قدم‌های آرام اما باصلابتش را روی زمین گذاشت.

همه دانشجوها ناخودآگاه به سمت او برگشتند. بعضی‌ها فکر کردند یکی از مدیران بزرگ کشور آمده است. بعضی دیگر موبایل‌هایشان را بیرون آوردند تا از آن مرد مرموز عکس بگیرند. اما نگاه سرد او اجازه نزدیک شدن به کسی را نمی‌داد.

جونگ کوک بدون اینکه به اطراف توجه کند، مستقیم وارد ساختمان مدیریت دانشگاه شد. رئیس دانشگاه با عجله از اتاقش بیرون آمد و با احترام تعظیم کرد. انگار از قبل منتظر چنین مهمانی بوده است.

داخل اتاق مدیریت، جونگ کوک روی مبل نشست و پوشه‌ای را روی میز گذاشت. رئیس دانشگاه با کنجکاوی پرسید:
«آقای جئون، مطمئنید که خودتون می‌خواید این موضوع رو مطرح کنید؟»
جونگ کوک فقط پاسخ داد:
«بله... هیچ‌کس دیگه نباید این کار رو انجام بده.»

چند دقیقه بعد، یکی از کارمندان وارد کلاس نااون شد. استاد از تدریس دست کشید و گفت:
«خانم نااون، لطفاً به دفتر رئیس دانشگاه برید. یک نفر منتظر شماست.»

همه دانشجوها با تعجب به او نگاه کردند. نااون که چیزی نمی‌فهمید، آرام از جایش بلند شد، از استاد اجازه گرفت و کلاس را ترک کرد. در تمام مسیر، ذهنش پر از سؤال بود.

وقتی به دفتر رسید، چند بار آرام به در زد.
«بفرمایید داخل.»
با شنیدن صدای رئیس دانشگاه، در را باز کرد و قدم به اتاق گذاشت.

اولین چیزی که دید، مردی بود که پشت به او ایستاده و از پنجره به محوطه دانشگاه نگاه می‌کرد. کت مشکی خوش‌دوخت، شانه‌های پهن و سکوت عجیبش، باعث شد نااون چند لحظه همان‌جا بایستد.

جونگ کوک آرام برگشت. نگاهشان برای اولین بار به هم گره خورد. نااون ناخودآگاه احساس کرد قبلاً این نگاه را جایی دیده است، اما هرچه فکر کرد چیزی به خاطر نیاورد.

رئیس دانشگاه لبخندی زد و گفت:
«نااون، ایشون آقای جئون جونگ کوک هستن. مدیرعامل شرکت JK Holdings.»

نااون با احترام تعظیم کوتاهی کرد.
«از آشنایی با شما خوشوقتم، آقای جئون.»
جونگ کوک فقط سرش را تکان داد و با دقت به چهره دختر نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد. سکوتی که برای نااون سنگین بود، اما برای جونگ کوک انگار سال‌ها انتظارش را کشیده بود.

بالاخره جونگ کوک پوشه‌ای را روی میز گذاشت و گفت:
«می‌خوام چند دقیقه با خانم نااون... خصوصی صحبت کنم.»

رئیس دانشگاه بدون هیچ مخالفتی از اتاق خارج شد. در که بسته شد، نااون با تعجب به مرد روبه‌رویش نگاه کرد.
«ببخشید... ما همدیگه رو می‌شناسیم؟»

جونگ کوک نگاهش را از او برنداشت و با صدایی آرام گفت:
«نه... اما من مدت‌هاست تو رو می‌شناسم.»

قلب نااون برای لحظه‌ای از تپش ایستاد. معنی حرف آن مرد را نمی‌فهمید، اما حس می‌کرد قرار است جواب تمام سؤال‌هایی را که این چند روز ذهنش را درگیر کرده، بشنود.

━━━━━━━━━━━━━━━

اما وقتی جونگ کوک دلیل واقعیِ آمدنش را بگوید... آیا نااون فرار می‌کند، یا سرنوشتش را می‌پذیرد؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

پدرخوانده پارت : ۶ چند ثانیه سکوت، تمام اتاق را فرا گرفت. نا...

پدرخوانده پارت : ۴ صبح روز بعد، نااون با وجود اتفاق دیشب، سع...

https://wisgoon.com/sugaaaaaaaبانو فالوشه 🌿🌿🌿🌿

پدرخوانده پارت : ۲ صبح روز بعد، نااون طبق عادت همیشگی قبل از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط