پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۳
هوای سئول کمکم رو به تاریکی میرفت و نااون، بیخبر از همهجا، هدفونش را در گوشش گذاشته بود و با قدمهای آرام از خیابان خلوت عبور میکرد. خستگی تمام روز روی شانههایش سنگینی میکرد، اما هنوز باید خودش را به خانه میرساند.
چند متر عقبتر، همان مردهای ناشناس بیصدا دنبالش میآمدند. یکی از آنها زیر لب گفت:
«صبر کن وارد کوچه بشه... اونوقت کارمون راحتتره.»
هیچکدام متوجه نبودند که خودشان هم زیر نظر هستند.
روی پشتبام ساختمان روبهرو، یکی از محافظهای جونگ کوک دوربینش را پایین آورد و در بیسیم گفت:
«رئیس... سه نفرن. احتمالاً از افراد باند بلکدراگون باشن.»
جونگ کوک که هنوز داخل ماشینش بود، بدون تغییر حالت چهره جواب داد:
«تا وقتی بهش دست نزدن، دخالت نکنید... اما اگه حتی یک حرکت اشتباه کردن، همشون رو متوقف کنید.»
نااون وارد کوچه باریکی شد که همیشه از آن میانبر میزد. ناگهان صدای قدمهای تند پشت سرش باعث شد برگردد. سه مرد با فاصله کمی از او ایستاده بودند و نگاههایشان اصلاً عادی نبود.
یکی از مردها لبخند کجی زد.
«ببخشید خانم... میتونیم چند دقیقه باهات حرف بزنیم؟»
نااون بیدرنگ قدمی عقب رفت و گفت:
«فکر کنم اشتباه گرفتید.»
مرد دوم راهش را بست.
«نه... اتفاقاً خودت رو درست پیدا کردیم.»
ضربان قلب نااون تند شد، اما سعی کرد ترسش را نشان ندهد.
در همان لحظه، چند خودروی مشکی با سرعت وارد کوچه شدند. صدای ترمزها سکوت کوچه را شکست و چند مرد کتوشلواری از ماشینها پیاده شدند.
محافظ اصلی فقط یک جمله گفت:
«از دختر فاصله بگیرید.»
سه مرد ناشناس با دیدن آنها رنگ از صورتشان پرید. انگار انتظار چنین چیزی را نداشتند. قبل از اینکه بتوانند فرار کنند، محافظها راهشان را بستند.
نااون با تعجب به صحنه نگاه میکرد.
«شما... کی هستین؟»
محافظ بدون اینکه جواب سؤالش را بدهد، فقط گفت:
«لطفاً به مسیرتون ادامه بدید، خانم.»
نااون چند لحظه مردد ماند، اما وقتی دید هیچکس قصد آسیب زدن به او را ندارد، آرام از کنارشان رد شد و رفت. با این حال، ذهنش پر از سؤال شده بود.
چند دقیقه بعد، محافظها سه مرد را مقابل جونگ کوک زانو زدند. سکوت سنگینی حاکم بود. جونگ کوک فقط به آنها خیره شد؛ همان نگاه سردی که همه از آن وحشت داشتند.
یکی از مردها با ترس گفت:
«به... به خدا ما فقط دستور داشتیم دختره رو زیر نظر بگیریم...»
جونگ کوک آرام از جایش بلند شد و با صدایی یخزده گفت:
«به رئیستون بگید... از امروز، نزدیک شدن به اون دختر یعنی اعلان جنگ با من.»
سه مرد از شدت ترس حتی جرئت بلند کردن سرشان را نداشتند.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما سؤال اصلی این بود... چرا یک رئیس مافیا حاضر بود برای محافظت از یک دختر ناشناس، با یک باند خطرناک وارد جنگ شود؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳
هوای سئول کمکم رو به تاریکی میرفت و نااون، بیخبر از همهجا، هدفونش را در گوشش گذاشته بود و با قدمهای آرام از خیابان خلوت عبور میکرد. خستگی تمام روز روی شانههایش سنگینی میکرد، اما هنوز باید خودش را به خانه میرساند.
چند متر عقبتر، همان مردهای ناشناس بیصدا دنبالش میآمدند. یکی از آنها زیر لب گفت:
«صبر کن وارد کوچه بشه... اونوقت کارمون راحتتره.»
هیچکدام متوجه نبودند که خودشان هم زیر نظر هستند.
روی پشتبام ساختمان روبهرو، یکی از محافظهای جونگ کوک دوربینش را پایین آورد و در بیسیم گفت:
«رئیس... سه نفرن. احتمالاً از افراد باند بلکدراگون باشن.»
جونگ کوک که هنوز داخل ماشینش بود، بدون تغییر حالت چهره جواب داد:
«تا وقتی بهش دست نزدن، دخالت نکنید... اما اگه حتی یک حرکت اشتباه کردن، همشون رو متوقف کنید.»
نااون وارد کوچه باریکی شد که همیشه از آن میانبر میزد. ناگهان صدای قدمهای تند پشت سرش باعث شد برگردد. سه مرد با فاصله کمی از او ایستاده بودند و نگاههایشان اصلاً عادی نبود.
یکی از مردها لبخند کجی زد.
«ببخشید خانم... میتونیم چند دقیقه باهات حرف بزنیم؟»
نااون بیدرنگ قدمی عقب رفت و گفت:
«فکر کنم اشتباه گرفتید.»
مرد دوم راهش را بست.
«نه... اتفاقاً خودت رو درست پیدا کردیم.»
ضربان قلب نااون تند شد، اما سعی کرد ترسش را نشان ندهد.
در همان لحظه، چند خودروی مشکی با سرعت وارد کوچه شدند. صدای ترمزها سکوت کوچه را شکست و چند مرد کتوشلواری از ماشینها پیاده شدند.
محافظ اصلی فقط یک جمله گفت:
«از دختر فاصله بگیرید.»
سه مرد ناشناس با دیدن آنها رنگ از صورتشان پرید. انگار انتظار چنین چیزی را نداشتند. قبل از اینکه بتوانند فرار کنند، محافظها راهشان را بستند.
نااون با تعجب به صحنه نگاه میکرد.
«شما... کی هستین؟»
محافظ بدون اینکه جواب سؤالش را بدهد، فقط گفت:
«لطفاً به مسیرتون ادامه بدید، خانم.»
نااون چند لحظه مردد ماند، اما وقتی دید هیچکس قصد آسیب زدن به او را ندارد، آرام از کنارشان رد شد و رفت. با این حال، ذهنش پر از سؤال شده بود.
چند دقیقه بعد، محافظها سه مرد را مقابل جونگ کوک زانو زدند. سکوت سنگینی حاکم بود. جونگ کوک فقط به آنها خیره شد؛ همان نگاه سردی که همه از آن وحشت داشتند.
یکی از مردها با ترس گفت:
«به... به خدا ما فقط دستور داشتیم دختره رو زیر نظر بگیریم...»
جونگ کوک آرام از جایش بلند شد و با صدایی یخزده گفت:
«به رئیستون بگید... از امروز، نزدیک شدن به اون دختر یعنی اعلان جنگ با من.»
سه مرد از شدت ترس حتی جرئت بلند کردن سرشان را نداشتند.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما سؤال اصلی این بود... چرا یک رئیس مافیا حاضر بود برای محافظت از یک دختر ناشناس، با یک باند خطرناک وارد جنگ شود؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۰۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط