پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۶
چند ثانیه سکوت، تمام اتاق را فرا گرفت. نااون دستهایش را در هم قفل کرده بود و با تردید به مردی نگاه میکرد که با آرامش روبهرویش نشسته بود. او هنوز نمیدانست چرا یکی از مشهورترین مدیرعاملهای کره، شخصاً برای دیدنش آمده است.
جونگ کوک پوشه روی میز را به سمت نااون هل داد.
«بازش کن.»
نااون با تعجب پوشه را برداشت. داخل آن، تمام اطلاعات زندگیاش بود؛ از کارنامههای مدرسه گرفته تا مدارک دانشگاه و حتی آدرس خانهاش.
رنگ از صورت نااون پرید.
«این... اینا رو از کجا آوردین؟»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، جواب داد:
«وقتی بخوام کسی رو بشناسم، هیچ چیز از چشمم پنهون نمیمونه.»
نااون پوشه را محکم بست و از جایش بلند شد.
«اگه برای شوخی اومدین، من وقت ندارم.»
اما قبل از اینکه به سمت در برود، صدای آرام جونگ کوک باعث شد قدمهایش متوقف شود.
«میدونم پدر و مادرت رو سالها پیش از دست دادی...»
نااون آهسته برگشت.
«میدونم بعد از مدرسه کار میکنی... شبها تا دیر وقت بیدار میمونی... و حتی بعضی روزها فقط برای اینکه پولت کم نیاد، وعدههای غذایت رو حذف میکنی.»
چشمهای نااون پر از ناباوری شد.
«شما... چرا این چیزها رو میدونین؟»
جونگ کوک برای اولین بار از روی صندلی بلند شد.
با قدمهای آرام به سمت پنجره رفت و گفت:
«چون مدتهاست مراقبت هستم.»
نااون اخم کرد.
«من از کسی نخواستم مراقبم باشه.»
جونگ کوک آرام برگشت.
«درسته... اما این باعث نمیشه بیتفاوت باشم.»
نااون نفس عمیقی کشید.
«اصل حرفتون چیه؟»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد؛ انگار جمله بعدی را بارها در ذهنش مرور کرده بود.
بعد مستقیم به چشمهای نااون نگاه کرد و گفت:
«میخوام از امروز، بیای توی عمارت من زندگی کنی.»
نااون با ناباوری خندید.
«چی؟»
«تمام هزینههای زندگیت، دانشگاهت و هر چیزی که لازم داشته باشی با من.»
نااون یک قدم عقب رفت.
«من صدقه نمیگیرم، آقای جئون.»
جونگ کوک با همان آرامش همیشگی گفت:
«این صدقه نیست.»
«پس چیه؟»
«یک پیشنهاد... برای اینکه دیگه مجبور نباشی هر روز به خاطر زنده موندن بجنگی.»
نااون سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
«من حتی شما رو نمیشناسم. هیچ آدم عاقلی با یک غریبه زیر یک سقف زندگی نمیکنه.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«اتفاقاً... همین جواب رو ازت انتظار داشتم.»
او کارت شخصیاش را روی میز گذاشت و به سمت در رفت.
قبل از خروج، فقط یک جمله گفت:
«وقتی احساس کردی دیگه از پس همه چیز به تنهایی برنمیای... این آدرس رو یادت باشه.»
در بسته شد و نااون مات و مبهوت به کارت مشکیرنگ روی میز خیره ماند.
او تصمیمش را گرفته بود که هرگز به آن عمارت نرود...
اما سرنوشت، تصمیم دیگری برایش داشت.
━━━━━━━━━━━━━━━
نااون هنوز نمیدانست که تا غروب همان روز، اتفاقی میافتد که خودش با پای خودش درِ عمارت جئون جونگ کوک را خواهد زد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۶
چند ثانیه سکوت، تمام اتاق را فرا گرفت. نااون دستهایش را در هم قفل کرده بود و با تردید به مردی نگاه میکرد که با آرامش روبهرویش نشسته بود. او هنوز نمیدانست چرا یکی از مشهورترین مدیرعاملهای کره، شخصاً برای دیدنش آمده است.
جونگ کوک پوشه روی میز را به سمت نااون هل داد.
«بازش کن.»
نااون با تعجب پوشه را برداشت. داخل آن، تمام اطلاعات زندگیاش بود؛ از کارنامههای مدرسه گرفته تا مدارک دانشگاه و حتی آدرس خانهاش.
رنگ از صورت نااون پرید.
«این... اینا رو از کجا آوردین؟»
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، جواب داد:
«وقتی بخوام کسی رو بشناسم، هیچ چیز از چشمم پنهون نمیمونه.»
نااون پوشه را محکم بست و از جایش بلند شد.
«اگه برای شوخی اومدین، من وقت ندارم.»
اما قبل از اینکه به سمت در برود، صدای آرام جونگ کوک باعث شد قدمهایش متوقف شود.
«میدونم پدر و مادرت رو سالها پیش از دست دادی...»
نااون آهسته برگشت.
«میدونم بعد از مدرسه کار میکنی... شبها تا دیر وقت بیدار میمونی... و حتی بعضی روزها فقط برای اینکه پولت کم نیاد، وعدههای غذایت رو حذف میکنی.»
چشمهای نااون پر از ناباوری شد.
«شما... چرا این چیزها رو میدونین؟»
جونگ کوک برای اولین بار از روی صندلی بلند شد.
با قدمهای آرام به سمت پنجره رفت و گفت:
«چون مدتهاست مراقبت هستم.»
نااون اخم کرد.
«من از کسی نخواستم مراقبم باشه.»
جونگ کوک آرام برگشت.
«درسته... اما این باعث نمیشه بیتفاوت باشم.»
نااون نفس عمیقی کشید.
«اصل حرفتون چیه؟»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد؛ انگار جمله بعدی را بارها در ذهنش مرور کرده بود.
بعد مستقیم به چشمهای نااون نگاه کرد و گفت:
«میخوام از امروز، بیای توی عمارت من زندگی کنی.»
نااون با ناباوری خندید.
«چی؟»
«تمام هزینههای زندگیت، دانشگاهت و هر چیزی که لازم داشته باشی با من.»
نااون یک قدم عقب رفت.
«من صدقه نمیگیرم، آقای جئون.»
جونگ کوک با همان آرامش همیشگی گفت:
«این صدقه نیست.»
«پس چیه؟»
«یک پیشنهاد... برای اینکه دیگه مجبور نباشی هر روز به خاطر زنده موندن بجنگی.»
نااون سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
«من حتی شما رو نمیشناسم. هیچ آدم عاقلی با یک غریبه زیر یک سقف زندگی نمیکنه.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«اتفاقاً... همین جواب رو ازت انتظار داشتم.»
او کارت شخصیاش را روی میز گذاشت و به سمت در رفت.
قبل از خروج، فقط یک جمله گفت:
«وقتی احساس کردی دیگه از پس همه چیز به تنهایی برنمیای... این آدرس رو یادت باشه.»
در بسته شد و نااون مات و مبهوت به کارت مشکیرنگ روی میز خیره ماند.
او تصمیمش را گرفته بود که هرگز به آن عمارت نرود...
اما سرنوشت، تصمیم دیگری برایش داشت.
━━━━━━━━━━━━━━━
نااون هنوز نمیدانست که تا غروب همان روز، اتفاقی میافتد که خودش با پای خودش درِ عمارت جئون جونگ کوک را خواهد زد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۱۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط