پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۴
صبح روز بعد، نااون با وجود اتفاق دیشب، سعی کرد همه چیز را فراموش کند. با خودش گفت شاید آن مردها فقط دزد بودهاند و آن افراد کتوشلواری هم پلیس لباسشخصی. اما ته دلش چیزی میگفت این ماجرا خیلی فراتر از یک اتفاق ساده است.
وقتی وارد دانشگاه شد، نگاهش ناخودآگاه به عمارت بزرگ کنار دانشگاه افتاد. همیشه از کنار آن رد میشد، اما هیچوقت به این فکر نکرده بود چه کسی در آن زندگی میکند. امروز اما حس عجیبی داشت؛ انگار کسی از پشت پنجره نگاهش میکرد.
در طبقه آخر همان عمارت، جونگ کوک با پروندهای در دست ایستاده بود. روی میز، عکسهای نااون از دوران مدرسه، کارنامهها، مدارک بورسیه و حتی برنامه هفتگی کارهای پارهوقتش دیده میشد.
یکی از محافظها گفت:
«رئیس... افراد بلکدراگون عقبنشینی کردن، ولی بعید میدونیم دست بردارن.»
جونگ کوک پرونده را بست و با صدایی آرام گفت:
«قبل از اینکه دوباره بهش نزدیک بشن... باید خودم وارد عمل بشم.»
محافظ با تعجب پرسید:
«منظورتون... ملاقات با دختره؟»
جونگ کوک برای چند ثانیه سکوت کرد. بعد فقط یک کلمه گفت:
«آره.»
همان روز، نااون بعد از پایان کلاس، برای گرفتن حقوقش به کافه رفت. صاحب کافه پاکتی را به سمتش گرفت و با ناراحتی گفت:
«ببخشید نااون... از ماه بعد دیگه نمیتونم نگهت دارم. فروش خیلی کم شده.»
لبخند روی لبهای نااون محو شد. این شغل، بخش بزرگی از هزینههای زندگیاش را تأمین میکرد.
با این حال، مثل همیشه مؤدبانه تعظیم کرد و گفت:
«اشکالی نداره... ممنون که تا الان بهم اعتماد کردید.»
وقتی از کافه بیرون آمد، چند لحظه روی نیمکتی نشست. برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کرد واقعاً خسته شده است. پول اجاره خانه، شهریه دانشگاه و خرج زندگی... همه چیز روی شانههایش سنگینی میکرد.
در همان لحظه، تلفن یکی از محافظها زنگ خورد.
«رئیس... دختر کارش رو از دست داده.»
جونگ کوک چشمهایش را بست و آهسته گفت:
«دیگه وقتشه...»
محافظ پرسید:
«دستور چیه؟»
جونگ کوک کت مشکیاش را برداشت، ساعتش را بست و به سمت در خروجی رفت.
«ماشین رو آماده کنید... فردا صبح خودم میرم دانشگاه.»
همه محافظها با تعجب به هم نگاه کردند. رئیسشان سالها بود شخصاً برای ملاقات با کسی از عمارت خارج نشده بود.
اما این بار...
او تصمیمش را گرفته بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
فردا، نااون برای اولین بار با مردی روبهرو میشد که قرار بود سرنوشتش را برای همیشه تغییر دهد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۴
صبح روز بعد، نااون با وجود اتفاق دیشب، سعی کرد همه چیز را فراموش کند. با خودش گفت شاید آن مردها فقط دزد بودهاند و آن افراد کتوشلواری هم پلیس لباسشخصی. اما ته دلش چیزی میگفت این ماجرا خیلی فراتر از یک اتفاق ساده است.
وقتی وارد دانشگاه شد، نگاهش ناخودآگاه به عمارت بزرگ کنار دانشگاه افتاد. همیشه از کنار آن رد میشد، اما هیچوقت به این فکر نکرده بود چه کسی در آن زندگی میکند. امروز اما حس عجیبی داشت؛ انگار کسی از پشت پنجره نگاهش میکرد.
در طبقه آخر همان عمارت، جونگ کوک با پروندهای در دست ایستاده بود. روی میز، عکسهای نااون از دوران مدرسه، کارنامهها، مدارک بورسیه و حتی برنامه هفتگی کارهای پارهوقتش دیده میشد.
یکی از محافظها گفت:
«رئیس... افراد بلکدراگون عقبنشینی کردن، ولی بعید میدونیم دست بردارن.»
جونگ کوک پرونده را بست و با صدایی آرام گفت:
«قبل از اینکه دوباره بهش نزدیک بشن... باید خودم وارد عمل بشم.»
محافظ با تعجب پرسید:
«منظورتون... ملاقات با دختره؟»
جونگ کوک برای چند ثانیه سکوت کرد. بعد فقط یک کلمه گفت:
«آره.»
همان روز، نااون بعد از پایان کلاس، برای گرفتن حقوقش به کافه رفت. صاحب کافه پاکتی را به سمتش گرفت و با ناراحتی گفت:
«ببخشید نااون... از ماه بعد دیگه نمیتونم نگهت دارم. فروش خیلی کم شده.»
لبخند روی لبهای نااون محو شد. این شغل، بخش بزرگی از هزینههای زندگیاش را تأمین میکرد.
با این حال، مثل همیشه مؤدبانه تعظیم کرد و گفت:
«اشکالی نداره... ممنون که تا الان بهم اعتماد کردید.»
وقتی از کافه بیرون آمد، چند لحظه روی نیمکتی نشست. برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کرد واقعاً خسته شده است. پول اجاره خانه، شهریه دانشگاه و خرج زندگی... همه چیز روی شانههایش سنگینی میکرد.
در همان لحظه، تلفن یکی از محافظها زنگ خورد.
«رئیس... دختر کارش رو از دست داده.»
جونگ کوک چشمهایش را بست و آهسته گفت:
«دیگه وقتشه...»
محافظ پرسید:
«دستور چیه؟»
جونگ کوک کت مشکیاش را برداشت، ساعتش را بست و به سمت در خروجی رفت.
«ماشین رو آماده کنید... فردا صبح خودم میرم دانشگاه.»
همه محافظها با تعجب به هم نگاه کردند. رئیسشان سالها بود شخصاً برای ملاقات با کسی از عمارت خارج نشده بود.
اما این بار...
او تصمیمش را گرفته بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
فردا، نااون برای اولین بار با مردی روبهرو میشد که قرار بود سرنوشتش را برای همیشه تغییر دهد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۵۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط