عشق اجباری

عشق اجباری
پارت ۱۴
#مانلی
وای خدا همین کم بود این دانیال همین جوری گودزیلا هستش حالا گرگینه هم که باشه ، خدایا وقتی داشتی شانس رو پخش می کردی من ته صف بودم . ساناز « ایلیا تو هم گرگینه ای ؟؟» ایلیا « آره . تو چرا به من نگفتی که گرگینه هستی؟؟» ساناز « تو چرا نگفتی؟؟» مانلی « اه بس کنید حالا دیگه فهمیدید ، همین جوری اعصاب ندارم شما ها هم رو اعصابم قدم بزنید 😐» دانیال « ایلیا الان بچه ها میان برو حاضر شو» ایلیا « باش الان » ساناز « کجا چنین شتابان آقا ایلیا اول توضیح بده بچه ها کین بعد برو » ایلیا « سانی عزیزم میام بهت میگم» ساناز « نههههههه الان بگو😡 »
ایلیا «باشه میگم این دوستایی که دانیال بهتون گفت عین ما گرگینه هستن و خب امشب ، شب آخر مجردی من و دانیال هستش و خودتون می دونید که رسم هستش که برای آخرین بار مجردی با دوستامون بیرون بریم .» ساناز « خب این رسم برا من و مانلی هم هستش نه فقط شما ها » مانلی « ساناز یادته همیشه در مورد شب آخر مجردیمون تصور می کردیم » سانی « آره » مانلی « خب بیا انجامشون بدیم » البته همه ی اینا رو در گوشی گفتیم. ساناز « باش ایلیا می تونی بری » ایلیا « مرسی عزیزم»ساناز « خواهش»
دانیال « ایلیا بدوووو ، اومدن» ایلیا « اومدم»
پسرا که رفتن سریع منو سانی هم آماده شدیم لباسامون ست بود یه تاپ مشکی و شلوار چرم مشکی با یه کت کوتاه هلو گرامی و آل استار های کهکشانی . یه کلا گپم هم گذاشتیم.
دیدگاه ها (۳)

عشق اجباریپارت ۱۵ با هزار تا بدبختی از عمارت بیرون رفتیم شرو...

عشق اجباریپارت ۱۶ همین جوری که داشتیم با سانی لواشک می‌خوردی...

عشق اجباری پارت ۱۳ داشتم از بالکن بیرون می یومدم که صدای زوز...

ممنونم از حمایتتون 💜💜

پارت ۱ شما در مای هیرو اکادمی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط