ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( پارت ۳۵۰ فصل ۳ )
و نوشیدنیشو سر کشید
نمیخواستم خيلي بهش كير بدم تا ناراحت بشه یه خواننده زن بلوند با لباس مجلسي خيلي شيك و براق و صورتي جلومون روی سن رفت و روي چهار پايه اي نشست و یه ویولونیست و گیتاریست کنارش نشستن و خيلي گرم شروع کرد به خوندن
به زبان غریبه ای میخوند که فکر کنم ترکی بود..
معنیشو نمیفهمیدم
اما هرچي
که بود خيلي سوزناك و قشنگ
بود و توجه همه رو جلب کرده بود
نورهاي سالن کم شده بود و با حس و قشنگ و با بغض میخوند و همه از جمله ما دوتا تو سکوت بهش خیره بودیم اروم به جیمین نگاه کردم که خیلی عمیق و با غم به آهنگ
گوش سپرده بود
انگار میفهمیدش
گنگ اروم گفتم ترکي بلدي؟
اشفته سر به اره تکون داد و گفت: ۳ ماه ترکیه زندگی کردم.. لبخند زدم و گفتم برام ترجمه میکنی چی میخونه؟
لباشو محکم به هم فشرد و درمونده گفت:نه..
انگار ناراحتش میکرد
اخم کردم و به روبروم و اون زن خیره شدم. حتي يه كلمه شو نمیفهمیدم اما حس خيلي خاصي رو به
آدم القا میکرد
آهنگ تموم شد.
همه براش دست زدن
اروم و غرق لذت سر روي شونه جیمین گذاشتم. حس کردم متعجب یه ذره سرشو کج کرد تا نگام کنه.
تکون نخوردم
جیمین نفس عميقي كشید و به زبون همون زن یه جمله آشنا که انگار همون زن خونده بودش و جز آهنگ بود برام
رو
زمزمه کرد.
متعجب سر بلند کردم و گفتم چی؟
لبخند تلخی زد و به جاي خالي زنه نگاه کرد و گفت کاش
امشب این اهنگو نمیخوند
مهربون گفتم ناراحتت کرد؟
مکث طولانی کرد و بعد غرق افکارش گفت:انگار ترانه اش از
روي
احساسات من نوشته شده بود.
لرزون گفتم برام معنی کن. من هیچیشو نفهمیدم.. لبخند گرفته ای زد و گفت: مهم نیست...بریم..دیر وقته..
با غیض اخم کردم
با لبخند خسته اش دستم رو گرفت و کشید محکم دستش رو کشیدم تا بشینه و با ذوق گفتم یه کم
دیگه بمونیم
دوست داشتم بیشتر کنارش باشم.
امشب شب خوبی بود و نمیخواستم انقدر زود تموم شه..
با محبت و خواهش نگاش کردم
خیلی عمیق نگام کرد و اروم نشست.
( پارت ۳۵۰ فصل ۳ )
و نوشیدنیشو سر کشید
نمیخواستم خيلي بهش كير بدم تا ناراحت بشه یه خواننده زن بلوند با لباس مجلسي خيلي شيك و براق و صورتي جلومون روی سن رفت و روي چهار پايه اي نشست و یه ویولونیست و گیتاریست کنارش نشستن و خيلي گرم شروع کرد به خوندن
به زبان غریبه ای میخوند که فکر کنم ترکی بود..
معنیشو نمیفهمیدم
اما هرچي
که بود خيلي سوزناك و قشنگ
بود و توجه همه رو جلب کرده بود
نورهاي سالن کم شده بود و با حس و قشنگ و با بغض میخوند و همه از جمله ما دوتا تو سکوت بهش خیره بودیم اروم به جیمین نگاه کردم که خیلی عمیق و با غم به آهنگ
گوش سپرده بود
انگار میفهمیدش
گنگ اروم گفتم ترکي بلدي؟
اشفته سر به اره تکون داد و گفت: ۳ ماه ترکیه زندگی کردم.. لبخند زدم و گفتم برام ترجمه میکنی چی میخونه؟
لباشو محکم به هم فشرد و درمونده گفت:نه..
انگار ناراحتش میکرد
اخم کردم و به روبروم و اون زن خیره شدم. حتي يه كلمه شو نمیفهمیدم اما حس خيلي خاصي رو به
آدم القا میکرد
آهنگ تموم شد.
همه براش دست زدن
اروم و غرق لذت سر روي شونه جیمین گذاشتم. حس کردم متعجب یه ذره سرشو کج کرد تا نگام کنه.
تکون نخوردم
جیمین نفس عميقي كشید و به زبون همون زن یه جمله آشنا که انگار همون زن خونده بودش و جز آهنگ بود برام
رو
زمزمه کرد.
متعجب سر بلند کردم و گفتم چی؟
لبخند تلخی زد و به جاي خالي زنه نگاه کرد و گفت کاش
امشب این اهنگو نمیخوند
مهربون گفتم ناراحتت کرد؟
مکث طولانی کرد و بعد غرق افکارش گفت:انگار ترانه اش از
روي
احساسات من نوشته شده بود.
لرزون گفتم برام معنی کن. من هیچیشو نفهمیدم.. لبخند گرفته ای زد و گفت: مهم نیست...بریم..دیر وقته..
با غیض اخم کردم
با لبخند خسته اش دستم رو گرفت و کشید محکم دستش رو کشیدم تا بشینه و با ذوق گفتم یه کم
دیگه بمونیم
دوست داشتم بیشتر کنارش باشم.
امشب شب خوبی بود و نمیخواستم انقدر زود تموم شه..
با محبت و خواهش نگاش کردم
خیلی عمیق نگام کرد و اروم نشست.
- ۹.۶k
- ۰۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط