ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( پارت ۳۴۹ فصل ۳ )
و متعجب ابرو بالا انداختم و گفتم از خودم؟ سر تکون داد و گفت بچگیت. خانواده ات.. پدرت.. مادرت..
لبخند باريك روي لبام رنگ تلخی گرفت
تلخ به میز نگاه کردم و شونه بالا انداختم و گفتم مثل
خيليا.. يه زندگي عادي..
بغض کردم و گفتم یه زندگی شیرین یه خانواده خوشبخت و شاد.. من تنها بچه بودم. یکی یه دونه..دردونه بابام.. با بغض لبخند زدم و گفتم بابام خيلي دوسم داشت. داغون خندیدم و لیوان روي ميز رو تکون دادم و گفتم تك دختر بابايي بودم دیگه...
تلخ گفتم زندگیمون خوب بود تا...
چشمامو بستم و :گفتم یهو همه چیز بهم ریخت..خوشبختي از زندگیمون رفت. اول به بابای بیچاره ام تهمت دروغ زدن..
از بغض چونه ام لرزید
نمیخواستم بگم بابام زندان بود و تلخ ازش رد شدم و درمونده گفتم: فوت شد و تنها کسی که الان برام مونده مادرمه..مادر فداکار و مهربونم
اشك توي چشمام جمع شد و لرزون گفتم حتي نميتوني فكرشو بكني چقدر کار کرد و زحمت کشید تا درس بخونم تا به ارزوهام برسم.. اما خوب..توانش همینقدر بود. مامانم... خيلي روزهاي سختي رو گذروند..هیچ کس رو جز من نداشت. منم که بچه بودم.
با سرفه بلندش حرفم رو قطع کردم و تند سرمو بلند کردم.
سرخ شده بود و خیلی شدید سرفه میزد و سینه شو محکم
با دستش میفشرد
هول :گفتم چي شد؟ خوبی؟
و خودمو کشیدم نزدیکش که تند دستشو بلند کرد که يعني چيزي نيست و بلند شد و بین سرفه هاش به زور :گفت برمیگردم...بشین
و سینه اش رو فشرد و تند از در پشتي بار زد بیرون. از نگرانی نفسم در نمیومد.
خداياا.
نکنه چیزیش بشه؟
سریع و با دلشوره از جا پریدم و از در زدم بیرون
کمی دورتر و پشت به در دستش رو به ستوني گرفته و کمي
خم شده بود و سرفه میزد.
دلم طاقت نمیاورد. خواستم برم جلو که دست کرد تو
جیبش و اسپریش رو در آورد
وایستادم..
اونقدر شناختمش که بدونم دوست نداره تو حال بد
ببینمش...
به نظر بهتر میرسید.
گرفته برگشتم داخل
یه دفعه چي شد اخه؟ خوب بود که...
لرزون و مضطرب دستامو به هم قفل کردم و منتظرش شدم. برگشت.
گرفته با ظاهر جدی کنارم نشست.
با محبت گفتم:خوبی؟
جدي
گفت:اره..
( پارت ۳۴۹ فصل ۳ )
و متعجب ابرو بالا انداختم و گفتم از خودم؟ سر تکون داد و گفت بچگیت. خانواده ات.. پدرت.. مادرت..
لبخند باريك روي لبام رنگ تلخی گرفت
تلخ به میز نگاه کردم و شونه بالا انداختم و گفتم مثل
خيليا.. يه زندگي عادي..
بغض کردم و گفتم یه زندگی شیرین یه خانواده خوشبخت و شاد.. من تنها بچه بودم. یکی یه دونه..دردونه بابام.. با بغض لبخند زدم و گفتم بابام خيلي دوسم داشت. داغون خندیدم و لیوان روي ميز رو تکون دادم و گفتم تك دختر بابايي بودم دیگه...
تلخ گفتم زندگیمون خوب بود تا...
چشمامو بستم و :گفتم یهو همه چیز بهم ریخت..خوشبختي از زندگیمون رفت. اول به بابای بیچاره ام تهمت دروغ زدن..
از بغض چونه ام لرزید
نمیخواستم بگم بابام زندان بود و تلخ ازش رد شدم و درمونده گفتم: فوت شد و تنها کسی که الان برام مونده مادرمه..مادر فداکار و مهربونم
اشك توي چشمام جمع شد و لرزون گفتم حتي نميتوني فكرشو بكني چقدر کار کرد و زحمت کشید تا درس بخونم تا به ارزوهام برسم.. اما خوب..توانش همینقدر بود. مامانم... خيلي روزهاي سختي رو گذروند..هیچ کس رو جز من نداشت. منم که بچه بودم.
با سرفه بلندش حرفم رو قطع کردم و تند سرمو بلند کردم.
سرخ شده بود و خیلی شدید سرفه میزد و سینه شو محکم
با دستش میفشرد
هول :گفتم چي شد؟ خوبی؟
و خودمو کشیدم نزدیکش که تند دستشو بلند کرد که يعني چيزي نيست و بلند شد و بین سرفه هاش به زور :گفت برمیگردم...بشین
و سینه اش رو فشرد و تند از در پشتي بار زد بیرون. از نگرانی نفسم در نمیومد.
خداياا.
نکنه چیزیش بشه؟
سریع و با دلشوره از جا پریدم و از در زدم بیرون
کمی دورتر و پشت به در دستش رو به ستوني گرفته و کمي
خم شده بود و سرفه میزد.
دلم طاقت نمیاورد. خواستم برم جلو که دست کرد تو
جیبش و اسپریش رو در آورد
وایستادم..
اونقدر شناختمش که بدونم دوست نداره تو حال بد
ببینمش...
به نظر بهتر میرسید.
گرفته برگشتم داخل
یه دفعه چي شد اخه؟ خوب بود که...
لرزون و مضطرب دستامو به هم قفل کردم و منتظرش شدم. برگشت.
گرفته با ظاهر جدی کنارم نشست.
با محبت گفتم:خوبی؟
جدي
گفت:اره..
- ۶.۶k
- ۰۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط