رمان سرنوشت
•رمان سرنوشت:)!.
Part:12
.🤍.
دیانا: راسی من بعد از ظهر باید برم جایی....
ارسلان: باش
دیانا: از عکس العملش جا خوردم...چقد بی احساس بود نسبت بهم ی لحظه به فکر خودم خندیدم بایدم بی احساس باشه من ی فاصله بین اونو عشقش بودم شاید ی شخص اضافی تو زندگی ارسلان...با کلافکی شروع کردم درست کردن موهام و اتو کشیدنشون ی رژ پررنگ بنفش روی لبام کشیدم خط چشمم کشیدم.... برای صورتم همین کافی بود که زیبایی هامو به نمایش بزاره...شروع کردم به انتخاب لباس تنها لباسی که احساس کردم الان خوبه و به درد میخوره ی مانتوی بنفش بود با ی تیشرت سفید زیرش و ی شلوار سفید پوشیدم از اتاق اومدم بیرون که
ارسلان درگیر بازی با ps5 بود
قشنگ معلوم بود که متوجه حضورم شده ولی اهمیتی نمیده صدام و صاف کردم و خیلی سرد گفتم...
_من دارم میرم...همون موقع سرشو برگردوند و سر تا پام و آنالیز کرد تا رسید به لبام مکث کوتاهی کرد گفت..
_کجا بسلامتی؟
دیانا: مهمه؟
ارسلان: مهم نبود نمیپرسیدم...
دیانا: پیش یکی از دوستان...
ارسلان: میرسونمت...
دیانا: لازم نیس داره میاد دنبالم....
ارسلان: از کی تا حالا دوس پسرت میاد جلو در خونه شوهرت دنبالت؟
دیانا: درسته کلا اشتباه برداشت کرده بود ولی منم نمیخواستم جلوش خودمو ببازم و با پرویی تمام گفتم...
_از همون موقعی که دوس دختر شما به زنتون زنگ میزنه و میگه پامو از زندگیت بکشم بیرون...قشنگ معلوم بود با جوابم جا خورده بود چند لحظه مکثی کرد و زل زد تو چشام....
ارسلان: شب دیر میای؟
دیانا: معلوم نی...
ارسلان: باش مراقب خودت باش..
دیانا: از این همه تغییر موود ارسلان جا خوردم...کلافه سری تکون دادم و از خونه زدم بیرون همون موقع صدای زنگ گوشیم بلند شد
مهراب بود:)!..
_جانم مهراب؛)؟..
مهراب: جلوی همون ساختمونی که تو لوک بود وایستادم بپر پایین...
_الان میامم..از خونه خارج شدم که ماشین مهراب و از دور دیدم با همون استایل مخصوص خودش از ماشین پیاده شد و اومد سمتم نمیدونم چجوری میتونستم دلتنگیم و نسبت بهش نشون بدم فقط خودمو پرت کردم تو بغلش....
Part:12
.🤍.
دیانا: راسی من بعد از ظهر باید برم جایی....
ارسلان: باش
دیانا: از عکس العملش جا خوردم...چقد بی احساس بود نسبت بهم ی لحظه به فکر خودم خندیدم بایدم بی احساس باشه من ی فاصله بین اونو عشقش بودم شاید ی شخص اضافی تو زندگی ارسلان...با کلافکی شروع کردم درست کردن موهام و اتو کشیدنشون ی رژ پررنگ بنفش روی لبام کشیدم خط چشمم کشیدم.... برای صورتم همین کافی بود که زیبایی هامو به نمایش بزاره...شروع کردم به انتخاب لباس تنها لباسی که احساس کردم الان خوبه و به درد میخوره ی مانتوی بنفش بود با ی تیشرت سفید زیرش و ی شلوار سفید پوشیدم از اتاق اومدم بیرون که
ارسلان درگیر بازی با ps5 بود
قشنگ معلوم بود که متوجه حضورم شده ولی اهمیتی نمیده صدام و صاف کردم و خیلی سرد گفتم...
_من دارم میرم...همون موقع سرشو برگردوند و سر تا پام و آنالیز کرد تا رسید به لبام مکث کوتاهی کرد گفت..
_کجا بسلامتی؟
دیانا: مهمه؟
ارسلان: مهم نبود نمیپرسیدم...
دیانا: پیش یکی از دوستان...
ارسلان: میرسونمت...
دیانا: لازم نیس داره میاد دنبالم....
ارسلان: از کی تا حالا دوس پسرت میاد جلو در خونه شوهرت دنبالت؟
دیانا: درسته کلا اشتباه برداشت کرده بود ولی منم نمیخواستم جلوش خودمو ببازم و با پرویی تمام گفتم...
_از همون موقعی که دوس دختر شما به زنتون زنگ میزنه و میگه پامو از زندگیت بکشم بیرون...قشنگ معلوم بود با جوابم جا خورده بود چند لحظه مکثی کرد و زل زد تو چشام....
ارسلان: شب دیر میای؟
دیانا: معلوم نی...
ارسلان: باش مراقب خودت باش..
دیانا: از این همه تغییر موود ارسلان جا خوردم...کلافه سری تکون دادم و از خونه زدم بیرون همون موقع صدای زنگ گوشیم بلند شد
مهراب بود:)!..
_جانم مهراب؛)؟..
مهراب: جلوی همون ساختمونی که تو لوک بود وایستادم بپر پایین...
_الان میامم..از خونه خارج شدم که ماشین مهراب و از دور دیدم با همون استایل مخصوص خودش از ماشین پیاده شد و اومد سمتم نمیدونم چجوری میتونستم دلتنگیم و نسبت بهش نشون بدم فقط خودمو پرت کردم تو بغلش....
- ۴.۶k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط