رمان سرنوشت
•رمان سرنوشت:)!.
Part:11
.🤍.
دیانا: از حرفش اعصبی شدم موهامو بالای سرم بستم واز جام بلند شدم با خشم نگاش کردم...
_چی گفتی؟
ارسلان: شمرده شمرده گفتم...
_دختره وحشی...
دیانا: با حرفش برا اینکه کم نیارم دنپایی رو فرشی و برداشتم و دنبالش افتادم دور اتاق میدویدم و اون فقط میخندید منم همش در حال جیغ جیغ کردن بودم....
_جرعت داری وایساااا....بعد حرفم به طرفم برگشت و وایستاد از اونجایی که من انتظار وایستادنشو نداشتم پام به لبه فرش گیر کرد و هر لحظه منتظر بودم بیوفتم که دستای ارسلان مانع افتادنم شدن خودم و جمع و جور کردم ولی هنوز فاصله ام با ارسلان شاید ۳ سانتی متر بود بوی عطرش کل وجودمو پر کرد دستشو اورد جلو و تیکه ای که از موهام که جلوی صورتم افتاده بود و کنار گوشم زد همون حین لاله گوشمم نوازش کرد تنها جایی که توی بدنم خیلی حساس بود لاله گوشم بود که ارسلان دست گزاشت رو نقطه ضعفم دوتا تیله مشکیش قفل صورتم بود ناخواسته چشام و بستم و قفسه سینم بالا پایین میشد شاید میتونستم بگم بدجور حالم خراب بود ولی در همون حین مهدیس اومد توی ذهنم کسی که ارسلان با تموم وجودش دوسش داره به این فک کردم که ارسلان فقط منو این وسط به عنوان تفریح میبینه چشام و باز کردم پر اشک بود ولی هنوز ارسلان قفل صورتم بود زود خودمو جمع و جور کردم و ازش فاصله گرفتم....
____
دیانا: میز و چیدم و رفتم در اتاق ارسلان و زدم...
_بیا غذا آمادس...بعد حرفم رفتم پشت میز نشستم بعد چند دقیقه ارسلان از اتاق اومد بیرون و روبه روم نشست...
ارسلان: قیافش که خوبه امیدوارم مزشم عین قیافش باشه...
دیانا؛ میتونی نخوری
ارسلان: چشم عباس آقا عمر دیگه ای؟
دیانا: چشم غره ای رفتم و واسش غذا کشیدم...باورم نمیشد چه با ولع داشت غذا رو میخورد یعنی خوشش اومده بود؟...بعد اینکه بشقاب و تا ته خالی کرد ی لبخند کنج لبم نشست با دستمال لبشو پاک کرد و خیره نگام کرد...
ارسلان: اینو خودت درست کردی یا کسی درست کرده؟
دیانا: اره بقال سر کوچه درست کرده حالا خوشمزه درست کرده؟
ارسلان: یعنی تو دیانا رحیمی که بلد نیستی ی چایی دم کنی قرمه سبزی به این خوشمزگی درست کردی؟من که باورم نمیشه...
دیانا؛ به جهنم که باورت نمیشه جای تشکرته؟...بعد حرفم از جاش بلند شد و اومد نزدیکم با پرویی تمام نگاش کردم که لپمو کشید...
ارسلان: دستت درد نکنه خانوم کوچولو خیلی خوشمزه شده بود
Part:11
.🤍.
دیانا: از حرفش اعصبی شدم موهامو بالای سرم بستم واز جام بلند شدم با خشم نگاش کردم...
_چی گفتی؟
ارسلان: شمرده شمرده گفتم...
_دختره وحشی...
دیانا: با حرفش برا اینکه کم نیارم دنپایی رو فرشی و برداشتم و دنبالش افتادم دور اتاق میدویدم و اون فقط میخندید منم همش در حال جیغ جیغ کردن بودم....
_جرعت داری وایساااا....بعد حرفم به طرفم برگشت و وایستاد از اونجایی که من انتظار وایستادنشو نداشتم پام به لبه فرش گیر کرد و هر لحظه منتظر بودم بیوفتم که دستای ارسلان مانع افتادنم شدن خودم و جمع و جور کردم ولی هنوز فاصله ام با ارسلان شاید ۳ سانتی متر بود بوی عطرش کل وجودمو پر کرد دستشو اورد جلو و تیکه ای که از موهام که جلوی صورتم افتاده بود و کنار گوشم زد همون حین لاله گوشمم نوازش کرد تنها جایی که توی بدنم خیلی حساس بود لاله گوشم بود که ارسلان دست گزاشت رو نقطه ضعفم دوتا تیله مشکیش قفل صورتم بود ناخواسته چشام و بستم و قفسه سینم بالا پایین میشد شاید میتونستم بگم بدجور حالم خراب بود ولی در همون حین مهدیس اومد توی ذهنم کسی که ارسلان با تموم وجودش دوسش داره به این فک کردم که ارسلان فقط منو این وسط به عنوان تفریح میبینه چشام و باز کردم پر اشک بود ولی هنوز ارسلان قفل صورتم بود زود خودمو جمع و جور کردم و ازش فاصله گرفتم....
____
دیانا: میز و چیدم و رفتم در اتاق ارسلان و زدم...
_بیا غذا آمادس...بعد حرفم رفتم پشت میز نشستم بعد چند دقیقه ارسلان از اتاق اومد بیرون و روبه روم نشست...
ارسلان: قیافش که خوبه امیدوارم مزشم عین قیافش باشه...
دیانا؛ میتونی نخوری
ارسلان: چشم عباس آقا عمر دیگه ای؟
دیانا: چشم غره ای رفتم و واسش غذا کشیدم...باورم نمیشد چه با ولع داشت غذا رو میخورد یعنی خوشش اومده بود؟...بعد اینکه بشقاب و تا ته خالی کرد ی لبخند کنج لبم نشست با دستمال لبشو پاک کرد و خیره نگام کرد...
ارسلان: اینو خودت درست کردی یا کسی درست کرده؟
دیانا: اره بقال سر کوچه درست کرده حالا خوشمزه درست کرده؟
ارسلان: یعنی تو دیانا رحیمی که بلد نیستی ی چایی دم کنی قرمه سبزی به این خوشمزگی درست کردی؟من که باورم نمیشه...
دیانا؛ به جهنم که باورت نمیشه جای تشکرته؟...بعد حرفم از جاش بلند شد و اومد نزدیکم با پرویی تمام نگاش کردم که لپمو کشید...
ارسلان: دستت درد نکنه خانوم کوچولو خیلی خوشمزه شده بود
- ۴.۴k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط