رمان سرنوشت
•رمان سرنوشت:)!.
Part:13
.🤍.
از خونه خارج شدم که ماشین مهراب و از دور دیدم با همون استایل مخصوص خودش از ماشین پیاده شد و اومد سمتم نمیدونم چجوری میتونستم دلتنگیم و نسبت بهش نشون بدم فقط خودمو پرت کردم تو بغلش....
_بیشور نامرد حالا خوبه با هم بزرگ شدیم دلت برام تنگ نمیشه...
مهراب: خانوم من دوس دختر دارم منو بغل نکن...
دیانا: بعد حرفش بلند زد زیر خنده که ی مشت محکمی به بازوش زدم...
_اصن برو همون دوس دخترتو بغل کن مرتیکه بیشور...همون موقع صورتمو قاب کرده و بوسه ای رو پیشونیم زد از این حرکتش خیلی خوشم میومد مهراب از بچگی آدم احساسی نبود ولی با اینکارش مطمئنم رنگ تعجب و تو چشام دیده...
مهراب: خواهر خودمو نمیتونم ی بوس کنم؟:)..
(دیانا مثل خواهرشه خود خواهرش نیست)
دیانا: دستمو بردم سمت موهاشو همشو بهم ریختم..
_دیوونه خل خودمی
مهراب: نظر لطفته فنچ کوچولو...شوهرتون خوبن؟
دیانا: سوار بشیم برات توضیح بدم:)؟...همون موقع درو برام باز کرد و با لبخند گفت...
_بفرمایید خانوم رحیمی..
دیانا: با سیس خاص خودم سوار ماشین شدم که حرکت کرد....
____
ارسلان: بعد رفتن دیانا تمام وجودم پر حسادت و فضولی شده بود رفتم دم پنجره با صحنه ای که دیدم خشکم زده پس راست میگفت با کسی تو رابطس...از حرکاتش معلوم بود که خیلی دوسش داره کلافه پرده رو کشیدم و رفتم روی کاناپه نشستم سرمو بین دستام گرفتم چرا من اینجوری شدم چرا نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم با خودم تکرار کردم که اون فقط ی چیز اضافیه تو زندگیم و فقط باید منتظر حذف شدنش باشم...همون موقع صدای زنگ گوشیم به صدا در اومد اه این دیگه چی میگفت...
_جانم مهدیس؟
مهدیس: سلام عزیزم خوبی؟
ارسلان: بد نیستم کاری داشتی؟
مهدیس: چرا حالا انقد بی حوصله؟میخواستم بگم این دختره هنوز خونته؟
ارسلان: تو با اون چیکار داری؟
مهدیس: میخواستم اگه نیست بیام پیشت...
ارسلان: ولی مهدیس من اصن حوصله ندارم...
مهدیس: ارسلان چرا انقد خودتو بهم بی تفاوت نشون میدی چرا هر روز داری نسبت بهم سردتر میشی اگه من اضافیم بگو برم نیازی به این کارا نیست...
ارسلان: مهدیس من منظورم این نبود فقط یکم بی حوصلم وگرنه...
مهدیس: مهم نیست...
ارسلان: بعد حرفش گوشیو قطع کرد حالا اینو کجای دلم بزارم ی لحظه یاد دیانا افتادم که الان با دوس پسرش حتما دنبال عشق و حاله چرا من باید مهدیس و پس بزنم؟...
Part:13
.🤍.
از خونه خارج شدم که ماشین مهراب و از دور دیدم با همون استایل مخصوص خودش از ماشین پیاده شد و اومد سمتم نمیدونم چجوری میتونستم دلتنگیم و نسبت بهش نشون بدم فقط خودمو پرت کردم تو بغلش....
_بیشور نامرد حالا خوبه با هم بزرگ شدیم دلت برام تنگ نمیشه...
مهراب: خانوم من دوس دختر دارم منو بغل نکن...
دیانا: بعد حرفش بلند زد زیر خنده که ی مشت محکمی به بازوش زدم...
_اصن برو همون دوس دخترتو بغل کن مرتیکه بیشور...همون موقع صورتمو قاب کرده و بوسه ای رو پیشونیم زد از این حرکتش خیلی خوشم میومد مهراب از بچگی آدم احساسی نبود ولی با اینکارش مطمئنم رنگ تعجب و تو چشام دیده...
مهراب: خواهر خودمو نمیتونم ی بوس کنم؟:)..
(دیانا مثل خواهرشه خود خواهرش نیست)
دیانا: دستمو بردم سمت موهاشو همشو بهم ریختم..
_دیوونه خل خودمی
مهراب: نظر لطفته فنچ کوچولو...شوهرتون خوبن؟
دیانا: سوار بشیم برات توضیح بدم:)؟...همون موقع درو برام باز کرد و با لبخند گفت...
_بفرمایید خانوم رحیمی..
دیانا: با سیس خاص خودم سوار ماشین شدم که حرکت کرد....
____
ارسلان: بعد رفتن دیانا تمام وجودم پر حسادت و فضولی شده بود رفتم دم پنجره با صحنه ای که دیدم خشکم زده پس راست میگفت با کسی تو رابطس...از حرکاتش معلوم بود که خیلی دوسش داره کلافه پرده رو کشیدم و رفتم روی کاناپه نشستم سرمو بین دستام گرفتم چرا من اینجوری شدم چرا نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم با خودم تکرار کردم که اون فقط ی چیز اضافیه تو زندگیم و فقط باید منتظر حذف شدنش باشم...همون موقع صدای زنگ گوشیم به صدا در اومد اه این دیگه چی میگفت...
_جانم مهدیس؟
مهدیس: سلام عزیزم خوبی؟
ارسلان: بد نیستم کاری داشتی؟
مهدیس: چرا حالا انقد بی حوصله؟میخواستم بگم این دختره هنوز خونته؟
ارسلان: تو با اون چیکار داری؟
مهدیس: میخواستم اگه نیست بیام پیشت...
ارسلان: ولی مهدیس من اصن حوصله ندارم...
مهدیس: ارسلان چرا انقد خودتو بهم بی تفاوت نشون میدی چرا هر روز داری نسبت بهم سردتر میشی اگه من اضافیم بگو برم نیازی به این کارا نیست...
ارسلان: مهدیس من منظورم این نبود فقط یکم بی حوصلم وگرنه...
مهدیس: مهم نیست...
ارسلان: بعد حرفش گوشیو قطع کرد حالا اینو کجای دلم بزارم ی لحظه یاد دیانا افتادم که الان با دوس پسرش حتما دنبال عشق و حاله چرا من باید مهدیس و پس بزنم؟...
- ۵.۳k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط