Chapter
Chapter:1
Part:60
بعد کلی گریه کردن به سمت تابش رفت و روش نشست.
آروم خودش رو تاب داد و اشکاشو پاک کرد.
احساس میکرد با احساساتش بازی شده.
احساس میکرد جونگکوک برای خودش نبود و هرگز نمیتونست باهاش باشه.
احساس میکرد از جونگکوک متنفره.
دوباره اشکاش سرازیر شدن و دیدشو تار کردن.
دلش میخواست با صدای بلند داد بزنه.
اما نمیشد.
با احساس گرمای خورشید به سمت خونه رفت و وارد شد.
پدرو مادرش رفته بودن سرکار.
مستقیم به سمت اتاقش رفت.
فکر میکرد امروز بهترین روز زندگیش میشه.
اما بدترین روز شد.
رفت جلوی آیینه و به خودش نگاه کرد.
ریملش رو صورتش پخش شده بود و فقط رژلب سرخش رو صورتش مونده بود.
به سرعت موهای گوجهایشو باز کرد.
دستشو رو لبش کشید و رژش رو پاک کرد.
اشکاش پشت سر هم جاری میشدن.
به سمت حموم رفت.
صورتشو رو روشویی شست،اما اشکاش همون طوری جاری میشدن.
انگار تمومی نداشتن.
بعد اینکه تونست یکم اشکاشو کنترل کنه صورتشو پاک کرد و به بیرون رفت.
مستقیم به سمت تختش رفت و خودشو روش انداخت.
دلش میخواست بخوابه.
حالش واقعا بد بود.
شاید خواب میتونست از ناراحتی دورش کنه.
------
از حموم بیرون اومد و با یه حوله کوچیک شروع کرد به خشک کردن موهاش.
یه حوله بزرگترم برداشت و پیچید دور کمرش.
به سمت کمدش رفت و از توش لباساشو بیرون آورد.
حین پوشیدن لباساش چشمش به بالکن خورد و دیار و دید.
همونطور که تیشرتشو تنش میکرد به بالکن نزدیک شد.
اما واردش نشد.
الان دیار بهتر تو دیدش بود.
با دیدنش لبخند عمیقی زد.
اما یه چیزی میلنگید،دیار چرا انقدر به صورتش دست میزد؟
نکنه داشت گریه میکرد؟
با فکر اینکه دیار داره گریه میکنه لبخندش محو شد.
ولی آخه چرا باید گریه میکرد؟
خواست بره پایین پیشش که دید دیار وارد خونه شد.
بی خیال شد و رفت تا موهاشو خشک کنه
با دیدن میرا که وارد اتاق شد گفت:نمیخوای یه لباس درست حسابی بپوشی؟
Part:60
بعد کلی گریه کردن به سمت تابش رفت و روش نشست.
آروم خودش رو تاب داد و اشکاشو پاک کرد.
احساس میکرد با احساساتش بازی شده.
احساس میکرد جونگکوک برای خودش نبود و هرگز نمیتونست باهاش باشه.
احساس میکرد از جونگکوک متنفره.
دوباره اشکاش سرازیر شدن و دیدشو تار کردن.
دلش میخواست با صدای بلند داد بزنه.
اما نمیشد.
با احساس گرمای خورشید به سمت خونه رفت و وارد شد.
پدرو مادرش رفته بودن سرکار.
مستقیم به سمت اتاقش رفت.
فکر میکرد امروز بهترین روز زندگیش میشه.
اما بدترین روز شد.
رفت جلوی آیینه و به خودش نگاه کرد.
ریملش رو صورتش پخش شده بود و فقط رژلب سرخش رو صورتش مونده بود.
به سرعت موهای گوجهایشو باز کرد.
دستشو رو لبش کشید و رژش رو پاک کرد.
اشکاش پشت سر هم جاری میشدن.
به سمت حموم رفت.
صورتشو رو روشویی شست،اما اشکاش همون طوری جاری میشدن.
انگار تمومی نداشتن.
بعد اینکه تونست یکم اشکاشو کنترل کنه صورتشو پاک کرد و به بیرون رفت.
مستقیم به سمت تختش رفت و خودشو روش انداخت.
دلش میخواست بخوابه.
حالش واقعا بد بود.
شاید خواب میتونست از ناراحتی دورش کنه.
------
از حموم بیرون اومد و با یه حوله کوچیک شروع کرد به خشک کردن موهاش.
یه حوله بزرگترم برداشت و پیچید دور کمرش.
به سمت کمدش رفت و از توش لباساشو بیرون آورد.
حین پوشیدن لباساش چشمش به بالکن خورد و دیار و دید.
همونطور که تیشرتشو تنش میکرد به بالکن نزدیک شد.
اما واردش نشد.
الان دیار بهتر تو دیدش بود.
با دیدنش لبخند عمیقی زد.
اما یه چیزی میلنگید،دیار چرا انقدر به صورتش دست میزد؟
نکنه داشت گریه میکرد؟
با فکر اینکه دیار داره گریه میکنه لبخندش محو شد.
ولی آخه چرا باید گریه میکرد؟
خواست بره پایین پیشش که دید دیار وارد خونه شد.
بی خیال شد و رفت تا موهاشو خشک کنه
با دیدن میرا که وارد اتاق شد گفت:نمیخوای یه لباس درست حسابی بپوشی؟
- ۲۸.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط