Chapter
Chapter:1
Part:59
برای دیدن جونگکوک دل تو دلش نبود.
یه لباس از تو کمدش برداشت.
یه پیراهن سفید و دامن مشکی.
و یه سندل سفید پوشید.
یه عطر خوشبو به خودش زد و از اتاقش خارج شد.
پدرش درحال صبحونه خوردن بود.
با دیدن دیار تعجب کرد و گفت:خوابالو ها مگه دو ساعت دیگه بیدار نمیشن؟
دیار لبخند زد و رفت تا با پدرش صبحانه بخوره.
یه قهوه برای خودش درست کرد تا با خوردنش انرژیش بیشتر شه.
مادرش اتاق بیرون اومد و با دیدن دیار لبخند زد:چقدر خوشگل شدی
دیار لبخند زد و از قهوه اش نوشید.
مادرش به سمت میز اومد رو صندلی نشست:شدی عین جوونیای خودم..نمیدونی من چقدر خوشگل بودم
بابا:الانم خوشگل هستی
دیار خندید که مادرش گفت:آره معلومه که الآنم هستم
و بعد مشغول صبحانه شدن.
بعد صبحانه دیار با ذوق از خونه بیرون رفت و وارد حیاط شد.
از پله ها بالا رفت و وقتی رسید در زد.
با ذوق و قلبی که داشت از جا در میومد منتظر موند.
خیلی دلش برای جونگکوک تنگ شده بود.
در بعد دو دقیقه باز شد و دیار با یه زن روبه رو شد.
خنده رو صورتش به سرعت از بین رفت.
به دختره نگاه کرد.
یه دختر خوشگل با موهای مشکی کوتاه و لباسای ناجور جلوی در بود.
دختره با صدای نازکش گفت:بفرمایید؟
دیار با تعجب بهش نگاه کردو سپس گوشیشو بیرون آورد داخل بخش یادداشت ها چیزی نوشت و به دختره نشون داد.«من همسایه جونگکوک هستم..شما کی هستین؟»
دختره بعد خوندش گفت:این اداها چیه؟..مگه نمیتونی حرف بزنی؟
دیار سرشو به معنی نه تکون داد و آب دهنش و قورت داد.
دختره با حالت پرویی گفت:من زن جونگکوکم..اگه کاری باهاش داری به من بگو..داره دوش میگیره.
دیار احساس میکرد قلبش کار نمیکنه.
نزدیک بود گریش بگیره.
احساس کرد پاهاش دیگه توان سرپا موندن و ندارن.
برای اینکه نیوفته دستشو رو دیوار گذاشت.
دختره:ببخشید عزیزم من باید برم
و بعد محکم در و بست.
دیار فورا اشکاش رو صورتش جاری شدن.
به سختی از پله ها پایین رفت و چندبار نزدیک بود با کله بخوره تو زمین.
دستاش میلرزیدن.
به سمت پشت خونه رفت و دیگه طاقت نیاورد افتاد رو زمین.
روی چمن ها دراز کشید و به آسمون نگاه کرد.
دستشو رو دهنش گذاشت و با درد گریه کرد.
Part:59
برای دیدن جونگکوک دل تو دلش نبود.
یه لباس از تو کمدش برداشت.
یه پیراهن سفید و دامن مشکی.
و یه سندل سفید پوشید.
یه عطر خوشبو به خودش زد و از اتاقش خارج شد.
پدرش درحال صبحونه خوردن بود.
با دیدن دیار تعجب کرد و گفت:خوابالو ها مگه دو ساعت دیگه بیدار نمیشن؟
دیار لبخند زد و رفت تا با پدرش صبحانه بخوره.
یه قهوه برای خودش درست کرد تا با خوردنش انرژیش بیشتر شه.
مادرش اتاق بیرون اومد و با دیدن دیار لبخند زد:چقدر خوشگل شدی
دیار لبخند زد و از قهوه اش نوشید.
مادرش به سمت میز اومد رو صندلی نشست:شدی عین جوونیای خودم..نمیدونی من چقدر خوشگل بودم
بابا:الانم خوشگل هستی
دیار خندید که مادرش گفت:آره معلومه که الآنم هستم
و بعد مشغول صبحانه شدن.
بعد صبحانه دیار با ذوق از خونه بیرون رفت و وارد حیاط شد.
از پله ها بالا رفت و وقتی رسید در زد.
با ذوق و قلبی که داشت از جا در میومد منتظر موند.
خیلی دلش برای جونگکوک تنگ شده بود.
در بعد دو دقیقه باز شد و دیار با یه زن روبه رو شد.
خنده رو صورتش به سرعت از بین رفت.
به دختره نگاه کرد.
یه دختر خوشگل با موهای مشکی کوتاه و لباسای ناجور جلوی در بود.
دختره با صدای نازکش گفت:بفرمایید؟
دیار با تعجب بهش نگاه کردو سپس گوشیشو بیرون آورد داخل بخش یادداشت ها چیزی نوشت و به دختره نشون داد.«من همسایه جونگکوک هستم..شما کی هستین؟»
دختره بعد خوندش گفت:این اداها چیه؟..مگه نمیتونی حرف بزنی؟
دیار سرشو به معنی نه تکون داد و آب دهنش و قورت داد.
دختره با حالت پرویی گفت:من زن جونگکوکم..اگه کاری باهاش داری به من بگو..داره دوش میگیره.
دیار احساس میکرد قلبش کار نمیکنه.
نزدیک بود گریش بگیره.
احساس کرد پاهاش دیگه توان سرپا موندن و ندارن.
برای اینکه نیوفته دستشو رو دیوار گذاشت.
دختره:ببخشید عزیزم من باید برم
و بعد محکم در و بست.
دیار فورا اشکاش رو صورتش جاری شدن.
به سختی از پله ها پایین رفت و چندبار نزدیک بود با کله بخوره تو زمین.
دستاش میلرزیدن.
به سمت پشت خونه رفت و دیگه طاقت نیاورد افتاد رو زمین.
روی چمن ها دراز کشید و به آسمون نگاه کرد.
دستشو رو دهنش گذاشت و با درد گریه کرد.
- ۲۲.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط