Chapter
Chapter:1
Part:62
پشت در آروم سر خورد و رو زمین نشست.
خیلی حالش بد بود.
شاید رفتن به مغازه و کار کردن میتونست از این حال و هوا بیرونش بیاره.
منتظر موند تا جونگکوک از پشت در بره.
حین منتظر موندن رفت تا آماده شه.
بعد اینکه لباساشو پوشید یه لیپ گلاس رو لباش زد و با برداشتن کیفش به بیرون از اتاقش رفت.
جلوی در سندلاشو (سندل یا صندل؟)پوشید.
و از سوراخ در نگاه کرد که جونگکوک بیرون نبود.
در و باز کرد و به بیرون رفت.
در و بست و پشتش قفل کرد.
به سمت در اصلی رفت و تا خواست بازش کنه صدایی از طبقه بالا شنید.
_دیارر؟..چرا درو باز نکردی؟
با تعجب و ترس برگشت و به بالا نگاه کرد.
جونگکوک بود که داشت رو نرده ها سیگار میکشید.
با دیدن دیار شروع کرد به پایین اومدن از پله ها.
دیار موندنو درست ندونستو با باز کردن دروازه دوید.
_کجا میری بچه وایسااا
دامن بلندشو دو دستی بالا گرفته بود و با تمام سرعت میدوید.
از پیاده رو ها با سرعت میدوید و به مردم تنه میزد.
به نفس نفس افتاده بود.
وقتی به مغازهاش رسید فورا درو باز کرد و وارد شد.
خوبه نجات پیدا کرد.
جونگکوک نمیدونست دیار مغازه داره.
و اصلا فکرشم نمیکرد که دیار تو مغازه گل فروشی باشه.
وقتی به صندلیش رسید فورا روش فرود اومد و هوفی کشید.
درست بود که اینجوری ازش فرار کرد؟
اره بابا مگه چیه؟
بی خیال شد و رفت چند دسته گل آورد.
رو میز گذاشت و با قیچی باغبونی شروع کرد به چیدن برگهاشون.
همینجوری کار کرد و کار کرد.
تا اینکه دو ساعت گذشت.
با صدای در برگشت و با ترس به در نگاه کرد.
با دیدن مین سوک نفس راحتی کشید.
مین سوک:سلام دیار..صبح اومده بودم اینجا..ولی تو نبودی
دیار سری تکون داد و مشغول شد.
مین سوک:یه دسته گل با لاله های صورتی میخواستم
دیار مشغول درست کردن دست گل سفارشی مین سوک شد.
این همه گل رو میخواست چیکار؟
همرو برای خواهرش میبرد؟
Part:62
پشت در آروم سر خورد و رو زمین نشست.
خیلی حالش بد بود.
شاید رفتن به مغازه و کار کردن میتونست از این حال و هوا بیرونش بیاره.
منتظر موند تا جونگکوک از پشت در بره.
حین منتظر موندن رفت تا آماده شه.
بعد اینکه لباساشو پوشید یه لیپ گلاس رو لباش زد و با برداشتن کیفش به بیرون از اتاقش رفت.
جلوی در سندلاشو (سندل یا صندل؟)پوشید.
و از سوراخ در نگاه کرد که جونگکوک بیرون نبود.
در و باز کرد و به بیرون رفت.
در و بست و پشتش قفل کرد.
به سمت در اصلی رفت و تا خواست بازش کنه صدایی از طبقه بالا شنید.
_دیارر؟..چرا درو باز نکردی؟
با تعجب و ترس برگشت و به بالا نگاه کرد.
جونگکوک بود که داشت رو نرده ها سیگار میکشید.
با دیدن دیار شروع کرد به پایین اومدن از پله ها.
دیار موندنو درست ندونستو با باز کردن دروازه دوید.
_کجا میری بچه وایسااا
دامن بلندشو دو دستی بالا گرفته بود و با تمام سرعت میدوید.
از پیاده رو ها با سرعت میدوید و به مردم تنه میزد.
به نفس نفس افتاده بود.
وقتی به مغازهاش رسید فورا درو باز کرد و وارد شد.
خوبه نجات پیدا کرد.
جونگکوک نمیدونست دیار مغازه داره.
و اصلا فکرشم نمیکرد که دیار تو مغازه گل فروشی باشه.
وقتی به صندلیش رسید فورا روش فرود اومد و هوفی کشید.
درست بود که اینجوری ازش فرار کرد؟
اره بابا مگه چیه؟
بی خیال شد و رفت چند دسته گل آورد.
رو میز گذاشت و با قیچی باغبونی شروع کرد به چیدن برگهاشون.
همینجوری کار کرد و کار کرد.
تا اینکه دو ساعت گذشت.
با صدای در برگشت و با ترس به در نگاه کرد.
با دیدن مین سوک نفس راحتی کشید.
مین سوک:سلام دیار..صبح اومده بودم اینجا..ولی تو نبودی
دیار سری تکون داد و مشغول شد.
مین سوک:یه دسته گل با لاله های صورتی میخواستم
دیار مشغول درست کردن دست گل سفارشی مین سوک شد.
این همه گل رو میخواست چیکار؟
همرو برای خواهرش میبرد؟
- ۲۰.۴k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط