{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:61



میرا با حالت پرویی گفت:نه
جونگکوک هوفی از سر کلافگی کشید و گفت:اگه مجبور نبودم هرگز به اینجا نمی آوردمت

میرا گوشه تخت نشست و گفت:معلوم نیست تنهایی اینجا چیکار می‌کنی..بالاخره یه نفر حواسش باید به همچی باشه دیگه

جونگکوک ترسناک نگاهش کرد و گفت:به تو ربطی نداره من اینجا چیکار میکنم..برامم مهم نیست چه فکری راجبم می‌کنی..من هیچ تعهدی بهت ندارم..درضمن از این در پاتو بیرون نمی‌زاری

میرا با حالت عشوه‌ای گفت:چرا پامو بیرون نزارم؟..می‌ترسی اونی که نباید ببینه،ببینه؟
جونگکوک حوله رو از سرش برداشت و زیر چشمی نگاهش کرد.
_منظورت چیه؟
میرا از جاش بلند شدو روبه روی جونگکوک ایستاد:تو منظورت از اینکه نرم بیرون چیه؟

جونگکوک به سمت کمدش رفت و درشو باز کرد:دلم نمی‌خواد کسی فکر کنه زن دارم
میرا:کسی فکر کنه؟..مگه زنت نیستم؟

جونگکوک با تشر گفت:نه نیستی..فقط رو یه تیکه کاغذ اسمت نوشته شده.
میرا با حالت عصبانی از اتاق بیرون رفت و درو محکم پشت سرش بست.

-----------
``بعد از ظهر``

جونگکوک با برداشتن دستکش بوکسای کوچیک از اتاق خارج شد.
به سمت در رفت و دستشو رو دستگیره گذاشت.
میرا که رو کاناپه بود گفت:کجا میری؟

_به تو ربطی نداره..از اتاقت بیرون بیای جفت پاهاتو قلم میکنم
میرا چشم غوره‌ای رفت و به تلویزیون نگاه کرد.


----------
"2:15 بعد از ظهر"

با احساس گرما بیدار شد و تو جاش نشست.
دوباره یاد جونگکوک افتاد و بغض کرد.
نباید گریه میکرد،ارزششو نداشت.
از جاش بلند شد و به سمت آیینه رفت.
گودی زیر چشماش خوب شده بودن و الان فقط چشماش قرمز بود.

از اتاق بیرون رفت.
پدرو مادرش برای ناهار نیومده بودن.
به سمت یخچال رفت.
درشو باز کرد و از توش تخم‌مرغ برداشت و به همراه یه تابه.
گازو روشن کرد و تابه رو روش گذاشت.
روغن رو ریخت و تخم مرغارو توش شکوند.

بعد اینکه غذاشو خورد خواست بره تو اتاقش که بین راه در خونشون زده شد.
قلبش تند زد و به سمت در رفت.
از سوراخ در جونگکوک رو دید و نفسش بند اومد.

بدون باز کردن در به اتاقش رفت و در و پشت سرش بست.


این دو پارتو از من بپذیرید شاید شب بازم گذاشتم 🎀♥️
دیدگاه ها (۶۴)

Chapter:1Part:62پشت در آروم سر خورد و رو زمین نشست.خیلی حالش...

Chapter:1Part:63بعد چند دقیقه دسته گل قشنگی به مین سوک تحویل...

Chapter:1Part:60بعد کلی گریه کردن به سمت تابش رفت و روش نشست...

Chapter:1Part:59برای دیدن جونگکوک دل تو دلش نبود.یه لباس از ...

ITERATION 144

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط