{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من که می ترسیدم از پاییز جانم را گرفت

من که می ترسیدم از پاییز جانم را گرفت
عشقت آمد آفتی شد استخوانم را گرفت
خون دل خوردم,شکستم,بی سر و سامان شدم
گریه کردم,گریه ها تاب و توانم را گرفت
من کنارت زندگی کردم,کنارت سوختم
عشق بازی با تو از من، این و آنم را گرفت
پر کشیدی رفتی و گم کردمت,گم کردی ام
ابرهای تیره آمد آسمانم را گرفت
آمدم دنبال تو تا آسمان اما خدا
مثل یک دیوانه از من نردبانم را گرفت!.
دیدگاه ها (۲)

گولوم ....سن داریخاندا گونش داریخیر بولوتلار آغلیر...

سلام گون آیدین دوستلار

♥♥

.

رمان آرام باش

مرد بی رحم

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

من که می ترسیدم از پاییز جانم را گرفتعشقت آمد آفتی شد استخوا...

من که می ترسیدم از پاییز جانم را گرفتعشقت آمد آفتی شد استخوا...

ناگهان آمد خیالت نیمه‌ جانم را گرفتابر غم آمد دوبارہ آسمانم ...

ناگهان آمد خیالت نیمه‌ جانم را گرفتابر غم آمد دوبارہ آسمانم ...

یک شبی مجنون نمازش راشکست،،،بی وضو در کوچه ی لیلا نشست،،،عشق...

یک شبی مجنون نمازش را شکستبی وضو در کوچه لیلا نشستعشق آن شب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط