{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۳۵

فقط نگاه کوتاهي بهم انداخت. بتي راست میگفت..

واقعا سنگه... انگار هيچي ابش نمیکنه.

وشايدم من ادم عشوه خرکي که جواب بده نیستم.. هرچند بعید میدونم اون جور رفتارها هم روش جواب

بده.

برایان-به چي فك ميكني؟

با لبخند گفتم:هیچی..

برایان-معمولا به هيچي خيلي فك ميكني؟

خيلي و هميشه..

خندید

هيچي

واقعا چیز جالبیه...

دستش رو روي ميز سمت دست من آورد و گفت: میشه یه

فك کمم به جاي هيچي به من كني؟ و خواست دستش رو روي دستم بذاره که تند دستم رو عقب کشیدم و گفتم الان...نمیدونم.. فقط..حس میکنم...ببین

ما خيلي براي هم مناسب نیستیم...من. تند گفت: تو هنوز منو نمیشناسي..

گرفته گفتم من فک نمیکنم لازم باشه..ما واقعا به نمیخوریم... اصلا منظورم بد بودن تو نیست..فقط.. دستش رو عقب کشید و بادش خالي شد و گفت: من از تو خوشم میاد تایکا و فک میکنم.. فک میکنم به هم میایم.. پس تا هر چقدر لازم باشه صبر میکنم..حس میکنم زمان باعث میشه متوجه بشي که من و تو ترکیب خوبي

میشیم.

-واقعا؟

و نگاهم از پشت سرش به تهیونگ خورد که نگام میکرد.

منم خیره شدم بهش.

برایان-اره.. من واقعا منتظر میمونم..

تو چشماي تهیونگ خون ميديدم..

خداي من..

خودش بود.

دستاش غرق خون بود.

دستاي خونیش رو جلوي صورت داغون و پردردش گرفته

بود و زمزمه کرد من کشتمش

یه دفعه داد زد: من کشتمششششش

یه دفعه خودش رو دیدم که خوني روي زمين افتاده بود.. از سرش خون خيلي زيادي جاري بود و من..

من با فاصله ازش با درد خيلي زيادي رو زمین نشسته

بودم و داغون نگاهش میکردم..

تند و با وحشت خيلي خيلي شديدي پلك زدم.

اشکم از هول جاري شد.

کشته؟کي رو کشته؟

چي به سرش میاد؟

غرق خون پخش زمین بود

تهیونگ چشماشو باريك كرد
دیدگاه ها (۴)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۷تهیونگ چشماشو باريك كرد. بر...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۸میزدم. تهیونگ-منم جدي بودم....

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۵با لبخند نشستم و گفتم به به...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۳گفت: واي..اینا چه خوشگلن......

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۴همه جا رو خون گرفته بود. یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط