پارت ۱۲رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱
پارت ۱۲رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱
وااااای یه خونه ویلایی که دو برابر اون عمارت بی روح و خشن بود خیلی خوشگل و ناز دو طرف خونه ویلایی پر از گل های رز ودرخت های سر به فلک کشیده، همین جور که لز حیاط رد میشدم تمام حیاط،رو زیر نظر داشتم ،وسط باز یه الاچیق بزرگ تمام چوب ،کنارش دوتا دخترت شاه توت و استخر. بزرگی که دور تا دورش گلدون های خوشگلی گذاشته بودن ،از در ویلا که طرح چوب بود گذشتیم و واراد ویلا شدیم ،پر از اقوام ایستاده بودن و منو برنداز میکردن که
پوریا :سلام همگی خوبین ؟
هیچس جوابشو نداد ،بابابزرگ و مامان بزرگ سریع خودشون رو به من رسوندن و بغلم کردن ،بعد بقیه همه تک تک بغلم کردن همشون چشماشون اشکی بود ،انگار بابام رو خیلی دوست داشتن و ادمی خیلی مهربونی بوده که با دیدن من همشون چشماشون اشکیه
بابا بزرگ :آرام دخترم بیا بشین دکتر گفت خیلی مراقب باید باشیم
رفتم کنار بابا بزرگم نشستم
عموم محمد علی :با بعغض گفت آرام خیلی شبیهه باباتی ،😭 😭 😭 😭 تک بردارم که هیچ وقت نزاشت احساس کنیم کسی رو نداریم،خیلی مهربون بود خیلی
اروم گفتم عمو
عموم محمد علی :جانم جاااانم دخترم
اگر شما گریه کنین بابام خیلی ناراحت میشه ،پس به جاش یه کار دیگه بکنین ،با چشمای اشکیش نگاهم کرد گفتم عمو جونم برین یه دعا کنین برا خودتون که از دست من دیونه نشین از دیوار راست میرم بالا ،یکی از دوستای دبستانم میگفت بهم زلزله ای تو نبابد اسمت میزاشتن ارام باید میذاشتن طوفان ،خند رو لب همه اشون اومد 😅
عمو محمد علی :دختر با بابات مو نمیزنی 😆 خدایا به دادمون برسه
بعدش هر کی با یکی حرف زد نامان بزرگ هم یه پشقاب پر از میوه پوست در اورد و میزاشتم دهنم عمه هام از یه طرف ،مامان بزرگ و خاله بزرگ بابا بزرگم هم از یه طرف ،گفتم وای خفه شدم مامان بزرگ
مامان بزرگ :عزیزم دورت بگردم ،شدی پوست و استخون ،بخور بخور جون بگیری
ارسلان :اره بخور هه واگر چیز میشی
برگشتم اروم نگاهش کردم تا یه اخم وحشتناک کرده و با حرص نگاهم میکنه خیلی ریلکس گفتم وااای همه برگشتن طرف با صورت نگران نگاهم کردن 😅 😅 😅 بعد گفتم وای اسی (ارسلان ) اخمت یه کوچولو خراب ،اخم کن بیشتر بیشتر الان دماغت میترکه کل اینجا رو برمیدارم غول تشن 😅 😅 😅
با یه صورت وحشتناک اخم که یه لحظه گفتم ارام گوه خوردی این حرفا رو زدی وااااای بچم دود از کلش و دوماغش میزد بیرون 😅 😅 😅 😅 خواست بیاد طرفم که دستش مشت کرد و زد بیرون از خونه 😂
پوریا :یعنی بخدا هنمتا نداری ارام جون
منم گفتم چاکریم داداچ 😉
بابا بزرگ گوشیش زنگ خورد جواب داد که دیدم یه ضرب از رو مبل بلند شد و صدای بلندش خونه رو لرزوند بابا بزرگ :چی بیجا کرده مگه دسته خودشه
احمدددددد، بیژننننننننننن 😈
از اعصبانیت قرمز قرمز شده بود کسی صداش در نمیومد که در با صدای بدی باز شد و.....
وااااای یه خونه ویلایی که دو برابر اون عمارت بی روح و خشن بود خیلی خوشگل و ناز دو طرف خونه ویلایی پر از گل های رز ودرخت های سر به فلک کشیده، همین جور که لز حیاط رد میشدم تمام حیاط،رو زیر نظر داشتم ،وسط باز یه الاچیق بزرگ تمام چوب ،کنارش دوتا دخترت شاه توت و استخر. بزرگی که دور تا دورش گلدون های خوشگلی گذاشته بودن ،از در ویلا که طرح چوب بود گذشتیم و واراد ویلا شدیم ،پر از اقوام ایستاده بودن و منو برنداز میکردن که
پوریا :سلام همگی خوبین ؟
هیچس جوابشو نداد ،بابابزرگ و مامان بزرگ سریع خودشون رو به من رسوندن و بغلم کردن ،بعد بقیه همه تک تک بغلم کردن همشون چشماشون اشکی بود ،انگار بابام رو خیلی دوست داشتن و ادمی خیلی مهربونی بوده که با دیدن من همشون چشماشون اشکیه
بابا بزرگ :آرام دخترم بیا بشین دکتر گفت خیلی مراقب باید باشیم
رفتم کنار بابا بزرگم نشستم
عموم محمد علی :با بعغض گفت آرام خیلی شبیهه باباتی ،😭 😭 😭 😭 تک بردارم که هیچ وقت نزاشت احساس کنیم کسی رو نداریم،خیلی مهربون بود خیلی
اروم گفتم عمو
عموم محمد علی :جانم جاااانم دخترم
اگر شما گریه کنین بابام خیلی ناراحت میشه ،پس به جاش یه کار دیگه بکنین ،با چشمای اشکیش نگاهم کرد گفتم عمو جونم برین یه دعا کنین برا خودتون که از دست من دیونه نشین از دیوار راست میرم بالا ،یکی از دوستای دبستانم میگفت بهم زلزله ای تو نبابد اسمت میزاشتن ارام باید میذاشتن طوفان ،خند رو لب همه اشون اومد 😅
عمو محمد علی :دختر با بابات مو نمیزنی 😆 خدایا به دادمون برسه
بعدش هر کی با یکی حرف زد نامان بزرگ هم یه پشقاب پر از میوه پوست در اورد و میزاشتم دهنم عمه هام از یه طرف ،مامان بزرگ و خاله بزرگ بابا بزرگم هم از یه طرف ،گفتم وای خفه شدم مامان بزرگ
مامان بزرگ :عزیزم دورت بگردم ،شدی پوست و استخون ،بخور بخور جون بگیری
ارسلان :اره بخور هه واگر چیز میشی
برگشتم اروم نگاهش کردم تا یه اخم وحشتناک کرده و با حرص نگاهم میکنه خیلی ریلکس گفتم وااای همه برگشتن طرف با صورت نگران نگاهم کردن 😅 😅 😅 بعد گفتم وای اسی (ارسلان ) اخمت یه کوچولو خراب ،اخم کن بیشتر بیشتر الان دماغت میترکه کل اینجا رو برمیدارم غول تشن 😅 😅 😅
با یه صورت وحشتناک اخم که یه لحظه گفتم ارام گوه خوردی این حرفا رو زدی وااااای بچم دود از کلش و دوماغش میزد بیرون 😅 😅 😅 😅 خواست بیاد طرفم که دستش مشت کرد و زد بیرون از خونه 😂
پوریا :یعنی بخدا هنمتا نداری ارام جون
منم گفتم چاکریم داداچ 😉
بابا بزرگ گوشیش زنگ خورد جواب داد که دیدم یه ضرب از رو مبل بلند شد و صدای بلندش خونه رو لرزوند بابا بزرگ :چی بیجا کرده مگه دسته خودشه
احمدددددد، بیژننننننننننن 😈
از اعصبانیت قرمز قرمز شده بود کسی صداش در نمیومد که در با صدای بدی باز شد و.....
- ۷.۶k
- ۲۱ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط