{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۶۰

پارت ۶۶۰




رو مبل تکی نشستم و از دور زل زدم بهشون.. جنت نگران و با محبت دور برادر کوچکترش جیمین میچرخید و میشد غم و غصه و نگراني رو توي ني ني چشماش دید.
اما من بیشتر نگاهم قفل کیت بود که محجوبانه و با کمي خجالت کنار جوزف نشسته بود.
همون دختر اروم و کم حرف و متبسم همیشگی..
اما اینجا بودنش اونم همراه جوزف..
نگاہ پر خباثتم رو دوختم بهش.
انگار از پرستاری یه چند درجه اي ترفیع گرفته بود.. یه مدت درگیر شده بودم و حواسم پرت شده بود...ببین
زیر سرم چه خبرا شده...
جیمین نگام کرد.
از اون لبخنداي خبيثم بهش زدم.
به معنی چیه سر تکون داد.
از اینکه فهمیده بود با ذوق و نرم خندیدم و با شیطنت ريزي گفتم : فک کنم این چند وقته که ما مشغول بودیم یه خبراي ريزي هم شده..
هر سه نگام کردن.
با خباثت به کیت و جوزف نگاه کردم که کیت سرخ شد و جوزف تند و هول شده گفت: نه...نه.. خبري نشده..
جیمین با لبخند گفت: مطميني؟
جوزف تند و معذب گفت : اره بابا اره
اصلا یه جور خيلي عجيبي رنگ عوض کرده و هول شده
بود.
جیمین نگاہ پر لبخندي بهم انداخت که اروم خندیدم
باشه...باشه... ما هم باورمون شد...
حالا بوش بعداً درمیاد..
جیمین : بچه شها خوبن جوزف؟
جوزف شاد گفت : اره اما خيلي دلشون براي تو تنگ شده.. ناديا عمو جیمین از زبونش نمیوفته..میگه باهات قهره که نمیای پیشش ولی الان نمیدونی چطوري وصل ما شده بود که بیاد دیدن تو
جیمین نفس خیلی عمیقی کشید و گرفته گفت: خوبه که نیاوردیش.. بذار یه کم سر پا شم خودم میام از دلش در
میارم..
لبخند ارومي زدم. جنت مظلومانه دست جیمین رو گرفت و پردرد گفت : چرا بهمون نگفتي؟
جیمین نفسش رو فوت کرد و گفت: مهم نبود. هه..
جنت چشماشو درشت کرد و با بغض گفت: حال تو مهم
نبود؟
جیمین کلافه مثل همیشه..
خسته گفت: بسه.. دیگه گذشته.
جنت با غیض گفت باشه... به گذشتن ما هم میرسه آقا
داداش..
و دلخور نگاهشو از جیمین کند.
جیمین گرفته و خیره نگاش کرد و لبخند زد و گفت: حرفاي خوب بزنین.. مثلاً اینکه داداشتون قراره داماد بشه.. با شرم لبخند عميقي زدم که هي سعی کردم جمعش کنم. جنت نگاهش رو تیز کرد و روی من کشید که تند لبخندم رو جمع کردم.
لعنتي عين جیمین وقتایی که میخواد جدي بشه خيلي
ترسناک میشه. به من چه؟
مگه داداش ٤ ساله شون رو اغفال کردم؟ مردم
گنده خودش میخواد دیگه.
جنت جدي گفت: پس جدي جدي ميخواي ازدواج کني؟
نه... دورهمیم گفتیم یه شوخی کنیم بخندیم... كلاً باورشون نمیشه ما با هم ازدواج کنیماا... يعني
دیدگاه ها (۷)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۱حالا اگه میفهمیدن قبلاً ازد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۲اما... میترسیدم فين دوناتو ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۹هر دو هول و تند وحشت زده خو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۸با بغض شقیقه شو بوسیدم که ه...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۴فين دوناتو کنار تختم بود. ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط