{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۸

با بغض شقیقه شو بوسیدم که هق هق ترسيده اي از گلوم
خارج شد.
خيلي ترسیده بودم و نگرانش شده بودم..
تند و مهربون گفت الاجانم. چیزی نیست به خدا..یه لحظه
بود...خوبم..
و دستم رو برد جلوي دهنش و بوسید.
مظلوم نگاش کردم.
مهربون انگشتش رو روی بینیم زد و گفت: اون چيزي : داشتي ميپختي رو میشه خورد؟ خيلي گرسنه ام..
تند بینیمو بالا کشیدم و با ذوق گفتم اره..اره... دست به چشمم کشیدم و تند رفتم سمت گاز و قابلمه سويم.
اوووم.. بوش که خوبه..
خداکنه مزه شم خوب باشه و جیمز خوشش بیاد.. یه ظرف براش کشیدم و با شوق رفتم پیشش.
خيلي مهربون بهم لبخند زد.
ظرف رو جلوش گذاشتم و کنارش نشستم و با قاشق سوپش رو بهم زدم تا خنك شه و قاشق رو سمتش گرفتم.
اروم از دستم گرفت و با لبخند عمیق بوکشید و
گفت: بوش که عالیه..
با ذوق دستامو زیر چونه ام گذاشتم و زل زدم بهش. اروم اروم شروع کرد به خوردن و منم با شعف و شادي زل زدم بهش.
سرشو بلند کرد و گرم نگام کرد.
لبخندم عمیق تر شد و گفتم:خوب شده؟
سر تکون داد و با محبت گفت: دست پخت تو هیچ وقت بد نمیشه..
عمیق نگام کرد و گفت: طعمش و بوش هوش از سر آدم میبره
خوشحال لبخند زدم..
خيلي گرم و غیر منتظره گفت: عین تو..
تنم لرزید و به زور سعي کردم لبخند بي اختیار و گشادم
رو جمع کنم و خیره زل زدم بهش.
اروم دستش رو روی گونه ام کشید و گفت: باورم نمیشه دارم روبروم میبینمت و لمست میکنم.
با بغض شيريني دستمو روي دستش گذاشتم.
عمیق گفت: بدون تو چه ناامید بودم.همه چیزم رو باخته بودم..تو این ویرونه رو از نو ساختي..تو نبودي خيلي زودتر از اینا تسلیم شده بودم الا..خيلي زودتر...
و سرفه ريزي زد.
مهربون گفتم:خداروشکر که نشدي..
پر از عشق گفت : فقط به خاطر توعه..
و خودشو جلو کشید و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و تلخ گفت: ما اون همه به تو بدی کردیم اما تو..نفس دوباره
ام شدي.. تند دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم:تو هیچ بدي
به من نکردي..اینو هیچ وقت یادت نره..
بي قرار و اروم خودشو جلوتر کشید. نفس هاي داغش که به لبهام میخورد نفسم رو بند آورد. چنان دلتنگ و بي قرار شده بودم که همه وجودم داشت
ذوق ذوق میکرد و ضربان قلبم بالا رفته بود. چشماشو بست و خيلي پر عطش و عمیق نفس کشید و بينيشو به بینیم کشید.
نفسم بند اومد و با دستاي يخ صورتشو محکم فشردم.
قلبم داشت میومد تو دهنم.
لباشو خيلي اروم و نرم روی لبهام گذاشت که همون لحظه صداي زنگ ایفون تو خونه پیچید.
دیدگاه ها (۸)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۹هر دو هول و تند وحشت زده خو...

پارت ۶۶۰ رو مبل تکی نشستم و از دور زل زدم بهشون.. جنت نگران...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۷پردرد چشمامو بستم و سرمو رو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۶و از اتاق اومدم بیرون. نابا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط