{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟳

[ویو ا.ت]

وقتی به من رسید، ایستاد. نگاهش پر از تمسخر و نفرت بود.
به چشمام خیره شد و یه پوزخند بزرگ روی لباش نشست.
انگشتر نامزدی تو انگشتش می‌درخشید. درخشش اون حلقه مثل یه شمشیر تیز تو قلبم فرو رفت

باورش برام سخت بود. هیچ حرفی نزد. فقط به من خیره شد...
و بعد به سمت دستشویی رستوران رفت.

وقتی لارا از کنارم رد شد و رفت. یه نفس راحت کشیدم.
اما درونم از وحشت می‌لرزید.
لارا می‌تونست به سادگی منو نابود کنه، اما این کار رو نکرد. این حرکتش، از هر توهینی بدتر بود.

انگار می‌خواست بگه که: "تو اونقدر هم مهم نیستی که بخوام وقتم رو برای خراب کردنت هدر بدم."

هنوز روی زمین نشسته بودم و مچ پام رو گرفته بودم. درد تموم وجودم رو گرفته بود.

چندتا گارسون به سرعت به سمت من اومدن و شروع به جمع کردن ظرف‌های شکسته و غذای روی زمین کردن..


یهو، صدای کشیده شدن صندلی به گوشم رسید. قلبم تندتر از همیشه کوبید..
دوباره استرس کل وجودم رو گرفت...
میترسیدم که تهیونگ رو ببینم.
می‌ترسیدم که اون هم منو تو این وضع ببینه یا بدتر از اون،
می‌ترسیدم که به سمتم بیاد.

اگه تهیونگ بیاد، برادرم فکر می‌کنه که من با یه پسر غریبه تو رابطه ام و اون... اون منو زنده نمی‌ذاره.

دستام رو محکم تر روی مچ پام فشار دادم و
آرزو کردم...
آرزو کردم که تهیونگ نیاد.
آرزو کردم که منو نبینه....
آرزو کردم که این کابوس هر چی زودتر به پایان برسه.
اما صدای قدم‌هایی رو شنیدم که به سمت من میومد. از ترس، چشمام رو محکم بستم.

صدای قدم‌هاش...نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. قلبم تندتر توی سینه‌ام می‌کوبید.

یهو، صدای آروم و خش‌داری، درست بالای سرم به گوش رسید. صدای صاف کردن گلو بود.

چشمام رو به آرومی باز کردم و به زمین خیره شدم. دو کفش مردونه جلوی پام بود.

فقط به کفش‌هاش نگاه کردم.
منتظر بودم.
منتظر بودم که حرفی بزنه.
اما هیچ صدایی نمیومد.
سکوت، از هر صدایی برام ترسناک‌تر بود.

_____

حس می‌کنم این فیک براتون جالب نیست…
شاید موضوعش براتون خسته‌کننده باشه، یا طرز نوشتنم رو دوست ندارید…
برده بیشتر از پوان شکسته حمایت شد..

اگه فیک رو دوست ندارید، لطفا بهم بگید تا بدونم ادامه‌شو نذارم و وقتتون رو نگیرم.
دیدگاه ها (۷۸)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟴[ویو ا.ت]صدای نفس‌ کشیدن خش...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟵لارا با لبخندی پر از آرامش ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟳 سینی رو از دست سوهون گرفتم...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟲[ویو ا.ت] دو روزی میشد که ب...

love in the dark

تمام این چند روز با چشمای اشکی و صورتی که قرمزیش روی پوست سف...

p4رفتم سمتش. دختر بی‌جون روی زمین افتاده بود و موهاش ریخته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط