{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌸

🌸
داخلِ کافه نشسته بودم
میزِ کناری ام دختر و پسری بودند،
که ناخواسته توجهم را جلب کردند
همدیگر را نگاه میکردند و کلامی بینشان رد و بدل نمیشد
بغضی که دختر داشت و هر لحظه منتظرِ شنیدنِ صدای انفجارَش بودم
و پسری که بی تفاوت ترین آدمِ روی زمین بود
بالاخره قطره ای از چشمِ دختر جاری شد و
تمامِ پهنای صورتش را گرفت...
با صدایی لرزان
فقط یک جمله را تکرار میکرد؛
"تو قول داده بودی"
و در جواب فقط سکوت میشنید و سکوت!
از پسر بودنم بَدَم آمد
از اینکه به پشتوانه ی جنسیتشان،قولِ مردانه میدهند و
مثلِ بچه ها میزنند زیرَش
از اینکه گاهی چون نمیتوانند طرفشان را نگه دارند،
چون دوست داشتن بلد نیستند،
هی قول میدهند و قول میدهند و قول میدهند!
دیدگاه ها (۴)

گفتم تنها هستم گفتی من هم گفتم دوست دارم گفتی من هم گفتم عاش...

این روزا چیزی گم کرده ام به اسم《 حواس》 مطمعنم پیش توست...

به زندگی لبخند بزن حتما لازم نیست موهای فشن ، دندانهای درخشا...

ﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘـــــﻢ ..ﻓﻘﻂ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ "تـــ...

....تک پارتی از یونگی....

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

‎داخلِ کافه نشسته بودم‎میزِ کناری ام دختر و پسری بودند،‎که ن...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط