{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favorite enemy

my favorite enemy
p9
الینا صبح با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید. سرش هنوز سنگین بود، چشم‌هاش می‌سوختن. یه لحظه گیج شد… دور و برشو نگاه کرد.
اتاق خودش بود. پتوش، قاب عکس رو دیوار، همه‌چی سر جاش. لبخند کوچیکی نشست روی لبش، بعد یه دفعه چهره‌ی جونگکوک اومد جلوی ذهنش.
اون نگاه سردش. اون جمله‌ش… «اینجا نباش.»
یه چیزی ته دلش تکون خورد، چیزی بین خشم و هیجان. پتو رو انداخت کنار و با بی‌حوصلگی از تخت بلند شد. خودش رو جمع و جور کرد، کوله‌ش رو برداشت و زد بیرون.
هوای صبح خنک بود. تو مسیر مدرسه نفس عمیق کشید. مغزش نمی‌خواست ولی فکرش هی برمی‌گشت به جونگکوک. به چشماش. به طرز گفتنش وقتی اسمشو صدا زد.
با خودش گفت: «لعنت بهش… چرا دارم بهش فکر می‌کنم اصلاً؟!»
وقتی رسید مدرسه، هلنا با ذوق از دور دست تکون داد.
– هی دختر خواب‌مست! دیشب کجا بودی؟ پیام نمی‌دادی!
– هیچی… خونه بودم. یه‌کم حالم بد شد.
هلنا چشم‌غره رفت:
– آهااا… خونه‌ی خودت یا… یکی دیگه؟
یه لحظه مکث کرد. قلبش تند زد. لبخند زورکی زد.
– چی میگی تو؟ دیوونه ای؟
اما ذهنش تا آخر زنگ اول هم همونجا گیر کرده بود. صدای معلم فقط یه نویز مبهم بود.
دفترش باز بود، اما ناخودآگاه توی حاشیه‌ش اسم جونگکوک رو نوشت… بعد سریع خط زدش.
ویو جونگکوک:
جونگکوک با قدم‌های تند وارد شرکت شد. هنوز آستین کت‌اش رو کامل درست نکرده بود که کارمندها از سر راهش کنار می‌رفتن؛ انگار حضورش خودش یه اعلام خطر بود. همیشه همین بود؛ رئیس بودن براش یعنی جدی، خشن، بی‌حرف اضافه.
اما امروز… امروز یه چیزی فرق داشت.
تا وارد اتاقش شد، تهیونگ هم پشت سرش اومد تو.
– هی، حالت خوبه؟ امروز خیلی ساکتی.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه، لپ‌تاپ رو باز کرد.
– خوبم. فقط کار داریم. گزارش مالی رو بیار.
ولی تهیونگ خندید. همون خنده‌ی همیشگی که انگار می‌گفت: «تو رو من خوب می‌شناسم، نقش بازی نکن.»
– اوکی، ولی این قیافه‌ت میگه یه نفر دیشب رفته تو مغزت.
جونگکوک مکث کرد. دستش روی صفحه‌کلید خشک شد.
تصویر الینا… چشم‌هاش وقتی مست بود… اینکه چطور وزن بیهوشش روی دستش افتاد…
و مهم‌تر از همه، اون حس عجیب که وقتی به خونه رسونده‌ش گرفت…
حسی که اصلاً نباید می‌گرفت.
– تهیونگ.
– جانم رئیس؟
– چیز زیادی نخورده بودا… فقط… نمی‌دونم چرا اینقدر…
ساکت شد. خودش هم نمی‌فهمید دنبال چه واژه‌ایه.
تهیونگ ابرو بالا برد.
– چرا اینقدر بهش فکر می‌کنی؟
– نمی‌کنم.
– واقعا؟
جونگکوک از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره. شهر زیر پاش انگار کوچیک‌تر از همیشه بود.
نفسش رو داد بیرون.
– پدرش… مادر منو کُشت. یادته؟ من باید ازش متنفر باشم. باید ازش دور باشم.
تهیونگ آروم گفت:
– می‌دونم. ولی تو داری با خودت می‌جنگی، نه با اون.
جونگکوک چیزی نگفت.
چند لحظه سکوت همه‌ی اتاق رو گرفت.
بعد یه دفعه گوشی‌ش لرزید. پیام جدید.
از سمت ناشناس: «اون دختر امروز میره مدرسه؟
مراقبش هستی؟»
چشم‌های جونگکوک تنگ شد.
تهیونگ پرسید:
– چی شده؟
جونگکوک با صدای پایین ولی پر از خشم گفت:
– یه نفر… داره الینا رو زیر نظر می‌گیره.
تهیونگ جدی شد.
– میخوای چی کار کنیم؟
جونگکوک خم شد و لپ‌تاپ رو بست.
– امروز… یه نفر باید مراقبش باشه.
تهیونگ:
– کی؟
جونگکوک به چشم‌های تهیونگ نگاه کرد
نگاهش سرد بود، اما زیرش یه آتیش پنهان.
– خودم.
#جونگکوک #تهیونگ #جونگکوک #تهیونگ #فیکشن #فیکشن
دیدگاه ها (۱)

خوشگل رو فالو کنیددددد🩷

my favorite enemy p8ویو تهیونگداشتم با الینا حرف میزدم که جو...

my favorite enemy p7ویو جونگکوک:بعد از ساعت ها کارمون تموم ش...

my favorite enemy p2الینا: هلنا! زودباش باید کم کم حاضر بشیم...

my favorite enemy p4جیهیون: همش راسته(پوزخند زد) تو خیلی خوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط