ادامه پارت 39
ادامه پارت 39
بلند خندیدم و با ذوق گلها رو ازش گرفتم و با خنده سریع خودم رو به قصر رسوندم. لباس عوض کردم و سریع رفتم سراغ جولی و ازش خواهش کردم وقتی برای قصر گل آوردن همه شون رو بخره..همه رو بدون استثتا. اولش خیلی تعجب کرد ولی اونقدر اصرار و خواهش و چرب زبونی کردم که قبول کرد تو بالکن بودم که کالسکه جونگکوک رو دیدم
سریع دویدم و رفتم پایین و پشت ستونی وایستادم و نگاش کردم.
نگهبانا ملکه جولی رو خبر کردن
جولی با جونگکوک مشغول صحبت شد و بعد دستور گلهاش رو توی بخش جلویی قصر بکارن و گلدونهای قصر رو پر کنن.
با شوق به جونگکوک نگاه کردم که خوشحالی از چشماش میبارید.
از خوشحالیش خیلی خیلی خوشحال شدم.
سکه هاش رو گرفت و رفت. بغض کردم. کاش میشد میرفتم جلو..کاش میتونستم بهش بگم کیم. اما اگه میفهمید چی میشد؟
مسلما این صمیمیت بینمون از بین میرفت و من اینو نمیخواستم.
رفتم تو تخت و گلهاش رو روی بالشت کنار سرم گذاشتم و نگاشون کردم.
این مرد چیکار باهام کرده بود؟ مگه کی بود؟ جز یه مرد ساده روستایی؟
چرا میخواد که یه هفته هر روز به دیدنش برم؟ چرا تو باغش انقدر اروم بودم و بهم خوش میگذشت؟ چرا دلم دوباره منو سمت اون باغ میکشه؟ یعنی خونه اش کجاست؟ تو باغ که جز یه سایه بون و دوتا صندلی و یه قوری کهنه چایی چیزی نبود
یادمه گفته بود خونه و مطبش یکیه... اون کجاست؟ مدام ذهنم به اون و حرفاش و کاراش میچرخید. اصلا نمیتونستم از ذهنم بیرونش کنم
کاراش یه جور خاصی بود..بی ریا..ساده..
رفتاراش بی قصد و قرض بود و این فوق العاده شیرین
بلند خندیدم و با ذوق گلها رو ازش گرفتم و با خنده سریع خودم رو به قصر رسوندم. لباس عوض کردم و سریع رفتم سراغ جولی و ازش خواهش کردم وقتی برای قصر گل آوردن همه شون رو بخره..همه رو بدون استثتا. اولش خیلی تعجب کرد ولی اونقدر اصرار و خواهش و چرب زبونی کردم که قبول کرد تو بالکن بودم که کالسکه جونگکوک رو دیدم
سریع دویدم و رفتم پایین و پشت ستونی وایستادم و نگاش کردم.
نگهبانا ملکه جولی رو خبر کردن
جولی با جونگکوک مشغول صحبت شد و بعد دستور گلهاش رو توی بخش جلویی قصر بکارن و گلدونهای قصر رو پر کنن.
با شوق به جونگکوک نگاه کردم که خوشحالی از چشماش میبارید.
از خوشحالیش خیلی خیلی خوشحال شدم.
سکه هاش رو گرفت و رفت. بغض کردم. کاش میشد میرفتم جلو..کاش میتونستم بهش بگم کیم. اما اگه میفهمید چی میشد؟
مسلما این صمیمیت بینمون از بین میرفت و من اینو نمیخواستم.
رفتم تو تخت و گلهاش رو روی بالشت کنار سرم گذاشتم و نگاشون کردم.
این مرد چیکار باهام کرده بود؟ مگه کی بود؟ جز یه مرد ساده روستایی؟
چرا میخواد که یه هفته هر روز به دیدنش برم؟ چرا تو باغش انقدر اروم بودم و بهم خوش میگذشت؟ چرا دلم دوباره منو سمت اون باغ میکشه؟ یعنی خونه اش کجاست؟ تو باغ که جز یه سایه بون و دوتا صندلی و یه قوری کهنه چایی چیزی نبود
یادمه گفته بود خونه و مطبش یکیه... اون کجاست؟ مدام ذهنم به اون و حرفاش و کاراش میچرخید. اصلا نمیتونستم از ذهنم بیرونش کنم
کاراش یه جور خاصی بود..بی ریا..ساده..
رفتاراش بی قصد و قرض بود و این فوق العاده شیرین
- ۱۸۷
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط