ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۶
دو ماه از آمدن سئول گذشت.
زمستان بود. برف سفیدی عمارت را پوشانده بود. باغچه سفید بود. درختها سفید. همه چیز ساکت و آرام.
سئول بزرگ شده بود. دیگر نمیخوابید توی گهواره. تخت کوچکی برایش خریده بودند. توی اتاق تهیونگ و جونگ کوک.
تهیونگ هر شب قبل از خواب میرفت کنار تخت سئول. پتو را مرتب میکرد. دستش را میگذاشت روی پیشانی بچه. بعد میرفت میخوابید.
جونگ کوک از پشت در نگاه میکرد. دلش پر بود.
یک روز برفی، تهیونگ زودتر از همیشه برگشت.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«بیا. میخوام یه جا ببرمت.»
جونگ کوک ابرو بالا انداخت. «کجا توی این برف؟»
تهیونگ لبخند زد. لبخند واقعی. «همون جایی که برات مهمه.»
سوار ماشین شدند. سئول توی صندلی مخصوص بچه بود. جونگ کوک کنارش.
تهیونگ رانندگی میکرد. برف میبارید.
بیست دقیقه بعد، رسیدند.
پل رودخانه هان.
همان جایی که تهیونگ یک شب تنها ایستاده بود. همان جایی که جونگ کوک دنبالش گشته بود. همان جایی که همه چیز شروع نشده بود، ولی ته قلبش جا خوش کرده بود.
تهیونگ پیاده شد. جونگ کوک با سئول توی بغلش.
«چرا آوردی ما اینجا؟»
تهیونگ به آب نگاه کرد. یخ زده بود. برف روش نشسته بود.
«چون اینجا جایی بود که فهمیدم بدون تو نمیتونم نفس بکشم.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «اون شبی که گشتم دنبال تو؟»
«آره. اون شب. تو پل ایستاده بودی. گریه میکردی. من ماشینمو پارک کرده بودم دورتر. نگاهت میکردم.»
«چرا نیامدی پیشم؟»
«چون میترسیدم. میترسیدم اگه بیام پیشت، دیگه نتونم رهایت کنم.»
جونگ کوک خندید. «رهایم نکردی که. من خودم رها نکردم.»
تهیونگ برگشت. نگاه کرد به جونگ کوک. به سئول.
«میخوام یه چیزی بهت بگم.»
«بگو جون دلم.»
«سه سال دیگه، سئول بزرگتر میشه. میرمش مهدکودک. بعدش مدرسه. میخوام تو هم اونجا باشی. نه فقط سه سال دیگه. تا همیشه.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «چرا امروز اینو گفتی؟»
«چون دیروز توی خواب دیدم. نبودی. بیدار شدم، ترسیده بودم. رفتم کنار تختت. بودی. نفس میکشیدی. خیالم راحت شد.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «نمیرم. قول دادم. یادت رفت؟»
«یادم نمیاد. فقط میدونم هر روز بیشتر از دیروز بهت نیاز دارم.»
برف میبارید. سرد بود. اما تهیونگ دستش را گذاشت دور کمر جونگ کوک. کشیدش سمت خودش. سئول بینشان بود.
هر سه. کنار پل. زیر برف.
همان جایی که یک شب، جونگ کوک گریه میکرد. همان جایی که تهیونگ از دور نگاه میکرد. همان جایی که عشق نه گفتن بلد نبود، فقط آمدن بلد بود.
---
سوار ماشین که شدند، سئول خوابش برد. تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«من هیچوقت به کسی نگفتم دوست دارم. نه به مادرم. نه به پدرم. نه به سون-هی. فقط به تو. دوبار. یک بار توی کما. یک بار توی اتاقت. بار سوم میخوام الان بگم.»
جونگ کوک نگاهش کرد. قلبش تند میزد.
تهیونگ گفت: «دوست دارم. نه برای اینکه ماندی. نه برای اینکه صبر کردی. فقط برای اینکه تویی.»
جونگ کوک خندید. گریه کرد. هر دو. «بار اولت بود که اینقدر قشنگ گفتی.»
تهیونگ ماشین را روشن کرد. «تمرین کردم.»
«چطور؟»
«هر شب وقتی تو خواب بودی، جلوی آینه میرفتم. تکرار میکردم. تا یادم بره از خجالت.»
جونگ کوک بغلش کرد. محکم. «دیگه تمرین نکن. همینه. همینه که هست. تو همینی که هستی. من همینو دوست دارم.»
ماشین راه افتاد. برف میبارید. جاده سفید بود. اما راه را میدانستند. راه خونه. راهی که باهم آمده بودند. از قرارداد اجباری تا اینجا. از سردی تا گرمای نفسهایی که یکی شده بود.
پارت ۱۶
دو ماه از آمدن سئول گذشت.
زمستان بود. برف سفیدی عمارت را پوشانده بود. باغچه سفید بود. درختها سفید. همه چیز ساکت و آرام.
سئول بزرگ شده بود. دیگر نمیخوابید توی گهواره. تخت کوچکی برایش خریده بودند. توی اتاق تهیونگ و جونگ کوک.
تهیونگ هر شب قبل از خواب میرفت کنار تخت سئول. پتو را مرتب میکرد. دستش را میگذاشت روی پیشانی بچه. بعد میرفت میخوابید.
جونگ کوک از پشت در نگاه میکرد. دلش پر بود.
یک روز برفی، تهیونگ زودتر از همیشه برگشت.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«بیا. میخوام یه جا ببرمت.»
جونگ کوک ابرو بالا انداخت. «کجا توی این برف؟»
تهیونگ لبخند زد. لبخند واقعی. «همون جایی که برات مهمه.»
سوار ماشین شدند. سئول توی صندلی مخصوص بچه بود. جونگ کوک کنارش.
تهیونگ رانندگی میکرد. برف میبارید.
بیست دقیقه بعد، رسیدند.
پل رودخانه هان.
همان جایی که تهیونگ یک شب تنها ایستاده بود. همان جایی که جونگ کوک دنبالش گشته بود. همان جایی که همه چیز شروع نشده بود، ولی ته قلبش جا خوش کرده بود.
تهیونگ پیاده شد. جونگ کوک با سئول توی بغلش.
«چرا آوردی ما اینجا؟»
تهیونگ به آب نگاه کرد. یخ زده بود. برف روش نشسته بود.
«چون اینجا جایی بود که فهمیدم بدون تو نمیتونم نفس بکشم.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «اون شبی که گشتم دنبال تو؟»
«آره. اون شب. تو پل ایستاده بودی. گریه میکردی. من ماشینمو پارک کرده بودم دورتر. نگاهت میکردم.»
«چرا نیامدی پیشم؟»
«چون میترسیدم. میترسیدم اگه بیام پیشت، دیگه نتونم رهایت کنم.»
جونگ کوک خندید. «رهایم نکردی که. من خودم رها نکردم.»
تهیونگ برگشت. نگاه کرد به جونگ کوک. به سئول.
«میخوام یه چیزی بهت بگم.»
«بگو جون دلم.»
«سه سال دیگه، سئول بزرگتر میشه. میرمش مهدکودک. بعدش مدرسه. میخوام تو هم اونجا باشی. نه فقط سه سال دیگه. تا همیشه.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «چرا امروز اینو گفتی؟»
«چون دیروز توی خواب دیدم. نبودی. بیدار شدم، ترسیده بودم. رفتم کنار تختت. بودی. نفس میکشیدی. خیالم راحت شد.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «نمیرم. قول دادم. یادت رفت؟»
«یادم نمیاد. فقط میدونم هر روز بیشتر از دیروز بهت نیاز دارم.»
برف میبارید. سرد بود. اما تهیونگ دستش را گذاشت دور کمر جونگ کوک. کشیدش سمت خودش. سئول بینشان بود.
هر سه. کنار پل. زیر برف.
همان جایی که یک شب، جونگ کوک گریه میکرد. همان جایی که تهیونگ از دور نگاه میکرد. همان جایی که عشق نه گفتن بلد نبود، فقط آمدن بلد بود.
---
سوار ماشین که شدند، سئول خوابش برد. تهیونگ دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«من هیچوقت به کسی نگفتم دوست دارم. نه به مادرم. نه به پدرم. نه به سون-هی. فقط به تو. دوبار. یک بار توی کما. یک بار توی اتاقت. بار سوم میخوام الان بگم.»
جونگ کوک نگاهش کرد. قلبش تند میزد.
تهیونگ گفت: «دوست دارم. نه برای اینکه ماندی. نه برای اینکه صبر کردی. فقط برای اینکه تویی.»
جونگ کوک خندید. گریه کرد. هر دو. «بار اولت بود که اینقدر قشنگ گفتی.»
تهیونگ ماشین را روشن کرد. «تمرین کردم.»
«چطور؟»
«هر شب وقتی تو خواب بودی، جلوی آینه میرفتم. تکرار میکردم. تا یادم بره از خجالت.»
جونگ کوک بغلش کرد. محکم. «دیگه تمرین نکن. همینه. همینه که هست. تو همینی که هستی. من همینو دوست دارم.»
ماشین راه افتاد. برف میبارید. جاده سفید بود. اما راه را میدانستند. راه خونه. راهی که باهم آمده بودند. از قرارداد اجباری تا اینجا. از سردی تا گرمای نفسهایی که یکی شده بود.
- ۳۸۹
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط