ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۸
یک هفته از پیدا شدن عکس گذشت.
تهیونگ هر روز دیرتر از دفتر برمیگشت. جونگ کوک میپرسید کجا بودی. تهیونگ میگفت «کار داشتم». اما جونگ کوک میدید. چیز دیگری بود.
یک شب، جونگ کوک بیدار ماند. سئول را خواباند. رفت توی اتاق نشیمن. چراغها خاموش بود. اما تهیونگ روی مبل نشسته بود. تلفن دستش. داشت به کسی زنگ میزد.
«پیداش کردی؟ کجاست؟»
صدایی از پشت خط. تهیونگ گوش کرد. صورتش سردتر شد.
«باشه. فردا صبح میرم اونجا. خودم.»
تلفن را قطع کرد. جونگ کوک چراغ را روشن کرد.
«کجا میری فردا صبح؟»
تهیونگ برگشت. مات و مبهوت. «تو... بیدار بودی؟»
«پرسیدم کجا میری؟»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد نفس عمیقی کشید. «سون-هی رو پیدا کردم. سون-اوک نشونم داد. یکی از دوستاش اونو دیده توی یه ویلا شمال شهر.»
جونگ کوک رفت کنارش نشست. «تنها میری؟»
«باید تنها برم. اگه پلیس ببرم، فرار میکنه. بازم گم میشه.»
«پس منم میام.»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه تیراندازی بشه... نمیتونم از هر دوتون محافظت کنم.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «تهیونگ. من خودم میتونم از خودم محافظت کنم. یادت رفته کی به پدرت شلیک کرد؟»
تهیونگ لبخند زد. تلخ. «نصف سانت اون طرفتر بود به مغزش میخورد. هیچوقت یادم نمیره.»
«پس بذار بیام.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. بعد سرش را تکان داد. «باشه. ولی هر چی گفتم، گوش کن. حرف نزن. جلو نیا. فقط پشت سرم راه برو.»
جونگ کوک بغلش کرد. «قول.»
---
صبح زود رفتند. سئول پیش می-سوک ماند. سون-اوک هم کنارش بود.
ماشین توی جاده خلوت بود. هوا ابری. باران میزد.
ویلا توی جنگل بود. قدیمی. درختها دورش را گرفته بودند. هیچ ماشینی جلوی در نبود. هیچ صدایی.
تهیونگ پیاده شد. اسلحه را از کمر درآورد. چک کرد.
«تو ماشین بمون.»
«گفتی پشت سرت راه برم.»
تهیونگ نگاهش کرد. «ماشین بمون. اگه بعد از نیم ساعت نیامدم، برو پلیس.»
جونگ کوک خواست اعتراض کند. اما تهیونگ دستش را گذاشت روی گونهاش. «قول بده.»
«...قول.»
تهیونگ رفت سمت ویلا. در را زد. کسی باز نکرد. قفل بود. لگد زد. در باز شد.
داخل تاریک بود. بوی نم. بوی خالی.
«سون-هی!»
صدایی نیامد. رفت توی اتاقها. آشپزخانه. نشیمن. اتاق خواب. هیچکس نبود.
روی میز آشپزخانه یک پاکت سفید بود. تهیونگ باز کرد. داخلش یک برگ کاغذ:
«تهیونگ جان، دیر کردی. دیروز رفتم. ولی بیا دنبال من. شاید پیدام کردی. شاید نه. - سون-هی»
تهیونگ کاغذ را مچاله کرد. اسلحه را گذاشت توی کمر. برگشت بیرون.
جونگ کوک از ماشین پیاده شد. «خالی بود؟»
«آره. رفته. دیروز.»
«حالا چیکار میکنیم؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. باران میزد.
«میریم خونه. پیش سئول. پیش مادرم. بعد فکر میکنیم.»
سوار ماشین شدند. راه افتادند. باران سنگینتر شد.
توی راه، جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«ما برنده میشیم. مثل همیشه.»
تهیونگ دستش را ول کرد از فرمان. گرفت دست جونگ کوک. همانطور رانندگی کرد. یک دست. دوتا قلب. توی باران. توی جاده خیس.
«میدونم جون دلم. میدونم.»
پارت ۱۸
یک هفته از پیدا شدن عکس گذشت.
تهیونگ هر روز دیرتر از دفتر برمیگشت. جونگ کوک میپرسید کجا بودی. تهیونگ میگفت «کار داشتم». اما جونگ کوک میدید. چیز دیگری بود.
یک شب، جونگ کوک بیدار ماند. سئول را خواباند. رفت توی اتاق نشیمن. چراغها خاموش بود. اما تهیونگ روی مبل نشسته بود. تلفن دستش. داشت به کسی زنگ میزد.
«پیداش کردی؟ کجاست؟»
صدایی از پشت خط. تهیونگ گوش کرد. صورتش سردتر شد.
«باشه. فردا صبح میرم اونجا. خودم.»
تلفن را قطع کرد. جونگ کوک چراغ را روشن کرد.
«کجا میری فردا صبح؟»
تهیونگ برگشت. مات و مبهوت. «تو... بیدار بودی؟»
«پرسیدم کجا میری؟»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد نفس عمیقی کشید. «سون-هی رو پیدا کردم. سون-اوک نشونم داد. یکی از دوستاش اونو دیده توی یه ویلا شمال شهر.»
جونگ کوک رفت کنارش نشست. «تنها میری؟»
«باید تنها برم. اگه پلیس ببرم، فرار میکنه. بازم گم میشه.»
«پس منم میام.»
«نه.»
«چرا؟»
«چون اگه تیراندازی بشه... نمیتونم از هر دوتون محافظت کنم.»
جونگ کوک دستش را گرفت. «تهیونگ. من خودم میتونم از خودم محافظت کنم. یادت رفته کی به پدرت شلیک کرد؟»
تهیونگ لبخند زد. تلخ. «نصف سانت اون طرفتر بود به مغزش میخورد. هیچوقت یادم نمیره.»
«پس بذار بیام.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. بعد سرش را تکان داد. «باشه. ولی هر چی گفتم، گوش کن. حرف نزن. جلو نیا. فقط پشت سرم راه برو.»
جونگ کوک بغلش کرد. «قول.»
---
صبح زود رفتند. سئول پیش می-سوک ماند. سون-اوک هم کنارش بود.
ماشین توی جاده خلوت بود. هوا ابری. باران میزد.
ویلا توی جنگل بود. قدیمی. درختها دورش را گرفته بودند. هیچ ماشینی جلوی در نبود. هیچ صدایی.
تهیونگ پیاده شد. اسلحه را از کمر درآورد. چک کرد.
«تو ماشین بمون.»
«گفتی پشت سرت راه برم.»
تهیونگ نگاهش کرد. «ماشین بمون. اگه بعد از نیم ساعت نیامدم، برو پلیس.»
جونگ کوک خواست اعتراض کند. اما تهیونگ دستش را گذاشت روی گونهاش. «قول بده.»
«...قول.»
تهیونگ رفت سمت ویلا. در را زد. کسی باز نکرد. قفل بود. لگد زد. در باز شد.
داخل تاریک بود. بوی نم. بوی خالی.
«سون-هی!»
صدایی نیامد. رفت توی اتاقها. آشپزخانه. نشیمن. اتاق خواب. هیچکس نبود.
روی میز آشپزخانه یک پاکت سفید بود. تهیونگ باز کرد. داخلش یک برگ کاغذ:
«تهیونگ جان، دیر کردی. دیروز رفتم. ولی بیا دنبال من. شاید پیدام کردی. شاید نه. - سون-هی»
تهیونگ کاغذ را مچاله کرد. اسلحه را گذاشت توی کمر. برگشت بیرون.
جونگ کوک از ماشین پیاده شد. «خالی بود؟»
«آره. رفته. دیروز.»
«حالا چیکار میکنیم؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. باران میزد.
«میریم خونه. پیش سئول. پیش مادرم. بعد فکر میکنیم.»
سوار ماشین شدند. راه افتادند. باران سنگینتر شد.
توی راه، جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ.
«تهیونگ.»
«ها؟»
«ما برنده میشیم. مثل همیشه.»
تهیونگ دستش را ول کرد از فرمان. گرفت دست جونگ کوک. همانطور رانندگی کرد. یک دست. دوتا قلب. توی باران. توی جاده خیس.
«میدونم جون دلم. میدونم.»
- ۲۳۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط