ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۴
یک ماه از دستگیری پدر تهیونگ گذشت.
زندگی توی عمارت آرام گرفته بود. آرامشی که تهیونگ هیچوقت تجربه نکرده بود. نه خبری از تهدید بود، نه درگیری، نه اسلحه. فقط صبحانههای سون-اوک، چای عصر می-سوک، و شبهایی که کنار جونگ کوک میخوابید.
اما تهیونگ ساکت بود. نه سرد مثل قبل، فقط فکر میکرد.
یک شب، توی رختخواب، رو به جونگ کوک کرد.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«نظرت راجع به بچه چیه؟»
جونگ کوک نیمخیز شد. «بچه؟ یعنی...»
«نه. خودمون نمیتونیم. ولی میتونیم یکی رو به فرزندی قبول کنیم.»
جونگ کوک چند ثانیه نگاهش کرد. بعد لبخند زد. «تو؟ تهیونگ؟ پدر شدن؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت. «مگه عجیبه؟»
جونگ کوک خندید. «کمی. ولی قشنگه.»
تهیونگ دستش را گرفت. «میخوام خونهمون پر از صدای بچه بشه. نه اسلحه. نه نگهبان. نه ترس.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «بریم پرورشگاه. فردا.»
---
فردا صبح، تهیونگ و جونگ کوک سوار ماشین شدند. بدون نگهبان. بدون اسلحه. فقط خودشان.
پرورشگاه توی حومه شهر بود. ساختمانی قدیمی اما تمیز. حیاطش پر از تاب و سرسره بود. چند تا بچه داشتند بازی میکردند.
مدیر پرورشگاه زنی میانسال با چهره مهربان بود. تهیونگ را که دید، کمی ترسید. اما جونگ کوک لبخند زد.
«سلام. ما میخوایم یه بچه به فرزندی قبول کنیم.»
زن نفس راحتی کشید. «چه سنی؟»
تهیونگ گفت: «کوچیک. هر چی کوچیکتر بهتر.»
زن نگاه عجیبی کرد. «معمولاً مردم بچه بزرگتر میخوان. کمتر دردسر.»
تهیونگ نگاهش کرد. «دردسر برام مهم نیست.»
زن لبخند زد. «بفرمایید داخل. چند تا نوزاد داریم که تازه آوردن.»
رفتند توی اتاق نوزادان. چند تخت کوچک. چند نوزاد. بعضی خواب بودند. بعضی گریه میکردند.
تهیونگ کنار یکی از تختها ایستاد. نوزادی توی آن بود. پسر. چشمهای باز. صورت گرد. دستهای کوچکش را توی هوا تکون میداد.
تهیونگ دستش را دراز کرد. نوزاد انگشتش را گرفت. محکم.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. «این.»
جونگ کوک آمد کنارش. به نوزاد نگاه کرد. «چشماش شبیه خودته.»
تهیونگ لبخند زد. «داری اغراق میکنی.»
«نه. جدی. همون نگاه سرد. ولی تهش یه چیزی داره.»
زن مدیر گفت: «این بچه سه ماهشه. مادرش نتونست نگهش داره. اسم خاصی روش نذاشته. فقط صدااش میکنه «پسر» .»
تهیونگ نوزاد را بلند کرد. توی آغوشش گرفت. نوزاد گریه نکرد. فقط نگاهش کرد. انگار میشناختش.
«اسمش رو چی میخوای بذاری؟» پرسید جونگ کوک.
تهیونگ به نوزاد نگاه کرد. بعد به جونگ کوک.
«سئول. اسمش سئول باشه. مثل شهری که همدیگه رو توش پیدا کردیم.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. بغلش کرد. کنار تهیونگ. کنار سئول.
همانطور ماندند. توی اتاق کوچک پرورشگاه. سه نفر. یک خانواده.
زن مدیر دستمال به چشم گرفت. «خیلی وقته چنین چیزی ندیدم. خدا نگهدارتون باشه.»
---
سوار ماشین که شدند، سئول توی ماشین خوابش برد. تهیونگ آروم رانندگی میکرد. جونگ کوک عقب نشسته بود و به بچه نگاه میکرد.
«تهیونگ.»
«جون دلم؟»
«فکر میکنم بالاخره یه چیزی تو این زندگی درست شد.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد. به جونگ کوک. به سئول.
«آره. بالاخره.»
رسیدند عمارت. می-سوک و سون-اوک جلوی در ایستاده بودند. جونگ کوک از ماشین پیاده شد. سئول توی آغوشش بود.
می-سوک دستش را گذاشت روی دهانش. گریه کرد.
«این... این نوه منه؟»
جونگ کوک بچه را داد دستش. «بله مادربزرگ. اسمش سئوله.»
می-سوک بچه را بغل کرد. گریه میکرد. میخندید. هر دو.
سون-اوک هم گریه میکرد و بوسیدشان.
تهیونگ کنارشون ایستاده بود. نگاه میکرد. دلش پر بود. از چیزی که هیچوقت نداشت. حالا داشت.
اون شب، همه دور هم شام خوردند. سئول توی بغل می-سوک بود. شیر میخورد. صدایش را همه میشنیدند. عمارت پر از صدا شده بود. صدای قشنگی بود.
بعد از شام، تهیونگ و جونگ کوک رفتند اتاقشان. سئول توی گهواره کوچکی کنار تخت خوابیده بود.
تهیونگ به گهواره نگاه کرد. بعد به جونگ کوک.
«ممنون.»
«برای چی؟»
«برای اینکه هستی. برای اینکه موندی. برای اینکه به من یاد دادی چطور آدم باشم.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «یاد نگرفتی. خودت بودی. من فقط یادآوری کردم.»
تهیونگ لبهایش را گذاشت روی پیشانی جونگ کوک. بعد روی پیشانی سئول.
چراغ را خاموش کرد.
توی تاریکی، صدای نفس سئول میآمد. آرام. منظم. و صدای قلب تهیونگ که برای اولین بار توی سالها، آرام میزد.
پارت ۱۴
یک ماه از دستگیری پدر تهیونگ گذشت.
زندگی توی عمارت آرام گرفته بود. آرامشی که تهیونگ هیچوقت تجربه نکرده بود. نه خبری از تهدید بود، نه درگیری، نه اسلحه. فقط صبحانههای سون-اوک، چای عصر می-سوک، و شبهایی که کنار جونگ کوک میخوابید.
اما تهیونگ ساکت بود. نه سرد مثل قبل، فقط فکر میکرد.
یک شب، توی رختخواب، رو به جونگ کوک کرد.
«جونگ کوک.»
«جون دلم؟»
«نظرت راجع به بچه چیه؟»
جونگ کوک نیمخیز شد. «بچه؟ یعنی...»
«نه. خودمون نمیتونیم. ولی میتونیم یکی رو به فرزندی قبول کنیم.»
جونگ کوک چند ثانیه نگاهش کرد. بعد لبخند زد. «تو؟ تهیونگ؟ پدر شدن؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت. «مگه عجیبه؟»
جونگ کوک خندید. «کمی. ولی قشنگه.»
تهیونگ دستش را گرفت. «میخوام خونهمون پر از صدای بچه بشه. نه اسلحه. نه نگهبان. نه ترس.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «بریم پرورشگاه. فردا.»
---
فردا صبح، تهیونگ و جونگ کوک سوار ماشین شدند. بدون نگهبان. بدون اسلحه. فقط خودشان.
پرورشگاه توی حومه شهر بود. ساختمانی قدیمی اما تمیز. حیاطش پر از تاب و سرسره بود. چند تا بچه داشتند بازی میکردند.
مدیر پرورشگاه زنی میانسال با چهره مهربان بود. تهیونگ را که دید، کمی ترسید. اما جونگ کوک لبخند زد.
«سلام. ما میخوایم یه بچه به فرزندی قبول کنیم.»
زن نفس راحتی کشید. «چه سنی؟»
تهیونگ گفت: «کوچیک. هر چی کوچیکتر بهتر.»
زن نگاه عجیبی کرد. «معمولاً مردم بچه بزرگتر میخوان. کمتر دردسر.»
تهیونگ نگاهش کرد. «دردسر برام مهم نیست.»
زن لبخند زد. «بفرمایید داخل. چند تا نوزاد داریم که تازه آوردن.»
رفتند توی اتاق نوزادان. چند تخت کوچک. چند نوزاد. بعضی خواب بودند. بعضی گریه میکردند.
تهیونگ کنار یکی از تختها ایستاد. نوزادی توی آن بود. پسر. چشمهای باز. صورت گرد. دستهای کوچکش را توی هوا تکون میداد.
تهیونگ دستش را دراز کرد. نوزاد انگشتش را گرفت. محکم.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. «این.»
جونگ کوک آمد کنارش. به نوزاد نگاه کرد. «چشماش شبیه خودته.»
تهیونگ لبخند زد. «داری اغراق میکنی.»
«نه. جدی. همون نگاه سرد. ولی تهش یه چیزی داره.»
زن مدیر گفت: «این بچه سه ماهشه. مادرش نتونست نگهش داره. اسم خاصی روش نذاشته. فقط صدااش میکنه «پسر» .»
تهیونگ نوزاد را بلند کرد. توی آغوشش گرفت. نوزاد گریه نکرد. فقط نگاهش کرد. انگار میشناختش.
«اسمش رو چی میخوای بذاری؟» پرسید جونگ کوک.
تهیونگ به نوزاد نگاه کرد. بعد به جونگ کوک.
«سئول. اسمش سئول باشه. مثل شهری که همدیگه رو توش پیدا کردیم.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. بغلش کرد. کنار تهیونگ. کنار سئول.
همانطور ماندند. توی اتاق کوچک پرورشگاه. سه نفر. یک خانواده.
زن مدیر دستمال به چشم گرفت. «خیلی وقته چنین چیزی ندیدم. خدا نگهدارتون باشه.»
---
سوار ماشین که شدند، سئول توی ماشین خوابش برد. تهیونگ آروم رانندگی میکرد. جونگ کوک عقب نشسته بود و به بچه نگاه میکرد.
«تهیونگ.»
«جون دلم؟»
«فکر میکنم بالاخره یه چیزی تو این زندگی درست شد.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد. به جونگ کوک. به سئول.
«آره. بالاخره.»
رسیدند عمارت. می-سوک و سون-اوک جلوی در ایستاده بودند. جونگ کوک از ماشین پیاده شد. سئول توی آغوشش بود.
می-سوک دستش را گذاشت روی دهانش. گریه کرد.
«این... این نوه منه؟»
جونگ کوک بچه را داد دستش. «بله مادربزرگ. اسمش سئوله.»
می-سوک بچه را بغل کرد. گریه میکرد. میخندید. هر دو.
سون-اوک هم گریه میکرد و بوسیدشان.
تهیونگ کنارشون ایستاده بود. نگاه میکرد. دلش پر بود. از چیزی که هیچوقت نداشت. حالا داشت.
اون شب، همه دور هم شام خوردند. سئول توی بغل می-سوک بود. شیر میخورد. صدایش را همه میشنیدند. عمارت پر از صدا شده بود. صدای قشنگی بود.
بعد از شام، تهیونگ و جونگ کوک رفتند اتاقشان. سئول توی گهواره کوچکی کنار تخت خوابیده بود.
تهیونگ به گهواره نگاه کرد. بعد به جونگ کوک.
«ممنون.»
«برای چی؟»
«برای اینکه هستی. برای اینکه موندی. برای اینکه به من یاد دادی چطور آدم باشم.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «یاد نگرفتی. خودت بودی. من فقط یادآوری کردم.»
تهیونگ لبهایش را گذاشت روی پیشانی جونگ کوک. بعد روی پیشانی سئول.
چراغ را خاموش کرد.
توی تاریکی، صدای نفس سئول میآمد. آرام. منظم. و صدای قلب تهیونگ که برای اولین بار توی سالها، آرام میزد.
- ۳۱۳
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط