{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۱۷

بهار شد.

برف آب شده بود. باغچه عمارت پر از گل بود. سئول هفت ماهه بود. می‌خزید روی زمین. هر چی می‌رسید می‌گرفت توی دهانش. یک بار برگ خشک را برداشت گذاشت توی دهانش. جونگ کوک دوید سمتش. درآورد. سئول گریه کرد.

تهیونگ از پشت سر گفت: «بذار بخوره. ضرر نداره.»

جونگ کوک برگشت نگاه کرد. «تو دیوونه ای؟ برگ ضرر داره.»

«من بچگی برگ می‌خوردم. سالمم.»

«تو سالم نیستی. تو مافیا هستی.»

تهیونگ خندید. «همون چیز دیگه.»

---

همان روز بعدازظهر، نامه رسید.

پاکت سفید. بدون اسم. بدون آدرس. فقط یک خط روی پشتش: «چشماتو باز کن.»

تهیونگ پاکت را باز کرد. داخلش یک عکس بود. سئول. توی باغچه. همان روز. همان برگ توی دهانش. همان لباس. همان نور.

کسی از پشت دیوار عکس گرفته بود. نزدیک. خیلی نزدیک.

تهیونگ صورتش سرد شد. به جونگ کوک نگاه کرد.

«ببین.»

جونگ کوک عکس را برداشت. دستش لرزید. «کی...؟»

«نمی‌دونم. ولی یعنی کسی توی حیاط ما بوده. بدون اینکه بفهمیم.»

تهیونگ بلند شد. رفت سمت نگهبانها. دستور داد دوربینهای مداربسته را چک کنند. هیچکس را پیدا نکردند. کسی وارد نشده بود. کسی نبود. اما عکس بود. واقعی بود.

آن شب، تهیونگ شام نخورد. رفت توی اتاق سئول. کنار تخت کوچکش نشست. دستش را گذاشت روی پیشانی بچه. سئول خواب بود. نفسش آرام. تهیونگ می‌ترسید. برای اولین بار بعد از ماهها. نه برای خودش. برای سئول. برای جونگ کوک.

جونگ کوک آمد پشت سرش. دستش را گذاشت روی شانه تهیونگ.

«می‌ترسی؟»

«آره. نمی‌دونم کی بود. نمی‌دونم چی می‌خواد. نمی‌دونم چطور اومد توی حیاط ما بدون اینکه کسی بفهمه.»

جونگ کوک نشست کنارش. دستش را گرفت. «تا حالا از چیزهای بدتر رد شدیم جون دلم. یادت میاد؟ شلاق. تیر. کما. سون-هی. پدرت. همه چی. هنوزم کنار همیم.»

تهیونگ نگاهش کرد. «این بار فرق می‌کنه. این بار سئول توی میونه.»

جونگ کوک دستش را فشار داد. «پس بیشتر مواظبش می‌شیم. نگهبانها رو زیاد می‌کنیم. دوربینها رو. نمی‌ذاریم کسی بهش نزدیک بشه.»

تهیونگ چیزی نگفت. فقط سرش را گذاشت روی شانه جونگ کوک. سئول کنارشان بود. نفس می‌کشید. آرام. بی‌خبر از دنیایی که پر از سایه بود. سایه‌هایی که هنوز تمام نشده بودند.

---

دو روز بعد، جونگ کوک توی راهرو عمارت، یک پاکت سفید دیگر پیدا کرد. زیر گلدان. کسی ندیده بود کی گذاشته.

داخلش یک کاغذ بود. با دست خط زنانه. خطی که جونگ کوک جاهای دیگر دیده بود. سون-هی.

نوشته بود:

«جونگ کوک جان، تبریک. بچه قشنگیه. شبیه خودت. مراقبش باش. چون من خیلی دوستش دارم. - سون-هی»

جونگ کوک کاغذ را گذاشت توی جیبش. به تهیونگ چیزی نگفت. نمی‌خواست نگرانتر شود. اما آن شب، وقتی سئول را بغل کرد تا بخواباند، دستش می‌لرزید.

تهیونگ دید. «چی شده؟»

«هیچی. فقط خسته‌ام.»

تهیونگ باور نکرد. اما فشار نیاورد. فقط کنارش نشست. دستش را گرفت. «هر چی هست، تنها نیستی جون دلم.»

جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «می‌دونم. به خاطر همینم موندم.»
دیدگاه ها (۰)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۸یک هفته از پیدا شدن عکس گذشت.ت...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۹یک ماه از ماجرای ویلا گذشت.خبر...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۶دو ماه از آمدن سئول گذشت.زمستا...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط