ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۵
سه هفته از آمدن سئول گذشت.
تهیونگ هر روز صبح قبل از رفتن به دفتر، میرفت کنار گهواره. دستش را میگذاشت روی سینه کوچک سئول. نفسش را حس میکرد. بعد میرفت.
جونگ کوک این را میدید. دلش آب میشد.
یک روز، تهیونگ زودتر از همیشه برگشت. جونگ کوک توی اتاق نشیمن بود. سئول توی بغلش بود.
«زودی اومدی جون دلم.»
تهیونگ کتش را درآورد. رفت کنارش نشست. دستش را دراز کرد سمت سئول.
«بذار من بگیرم.»
جونگ کوک بچه را داد دستش. تهیونگ بلد نبود چطور بچه را بگیرد. سفت گرفته بود. سئول ذ ذ میزد.
«آرومتر. اینطور نگیرش.»
تهیونگ شل کرد. سئول راحت شد. نگاه کرد به تهیونگ. بعد لبخند زد. برای اولین بار.
تهیونگ یخ کرد. «دیدیش؟ لبخند زد. به من.»
جونگ کوک خندید. «به همه لبخند میزنه. تازه یاد گرفته.»
«نه. به من لبخند زد. اولش.»
تهیونگ بچه را بالا گرفت. بوسید روی گونه نرمش. سئول دستش را برد توی موهای تهیونگ. کشید.
تهیونگ اخم نکرد. فقط گذاشت.
جونگ کوک نگاه میکرد. «تهیونگ.»
«جون دلم؟»
«دوست دارم اینطوری ببینمت.»
تهیونگ نگاه کرد. «کدوم طور؟»
«آروم. شاد. آدم.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط بچه را توی آغوشش جا داد. سئول داشت چرت میزد. نفسش آرام بود. دستش روی سینه تهیونگ بود.
---
آن شب، می-سوک شام درست کرده بود. سون-اوک کمکش کرده بود. سفره توی ایوان چیده شده بود. هوا خنک بود ولی خوب بود.
می-سوک نگاه کرد به پسرش. به جونگ کوک. به سئول که توی گهواره کنارشون بود.
«این چیزی بود که همیشه آرزوش رو داشتم. نه پول. نه عمارت. فقط این.»
تهیونگ نگاهش کرد. «چی جون دلم؟»
می-سوک لبخند زد. «خانواده.»
تهیونگ دستش را برد و گذاشت روی دست مادرش. چیزی نگفت. نیازی نبود.
بعد از شام، جونگ کوک و تهیونگ توی باغ قدم زدند. سئول خواب بود. سون-اوک بالایش نشسته بود.
ماه کامل بود. نور سفید روی زمین افتاده بود. باد آروم میوزید.
«تهیونگ.»
«جون دلم؟»
«قول بده هیچوقت دوباره اسلحه به دست نگیری.»
تهیونگ ایستاد. نگاهش کرد. «نمیتونم قول بدم. دنیا امن نیست.»
«پس قول بده هر وقت خواستی اسلحه برداری، اول به من نگاه کنی. بعد تصمیم بگیری.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. بعد دستش را دراز کرد. «قول.»
جونگ کوک دستش را گرفت.
همانطور در باغ قدم زدند. دست توی دست. زیر ماه. زیر نوری که هیچوقت خاموش نمیشد. مثل چیزی که بینشان بود.
---
ساعت ۱۱ شب بود که برگشتند داخل. تهیونگ رفت سراغ گهواره سئول. بچه خواب بود. دستهای کوچکش را مشت کرده بود.
تهیونگ انگشتش را گذاشت توی مشت سئول. بچه گرفت. محکم.
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد. «این چه حسیه؟»
«کدوم حس؟»
«اینکه یه موجود اینقدر کوچیک بهت اعتماد داره. دستتو میگیره و ول نمیکنه.»
جونگ کوک رفت کنارش. «همون حسی که من به تو دارم.»
تهیونگ دستش را کشید توی موهای جونگ کوک. «تو که دستمو گرفتی ول نکردی.»
«نکردم. هیچوقت.»
همانطور کنار گهواره ماندند. سئول خواب بود. ماه از پنجره میآمد. سرد بود. ولی گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند.
پارت ۱۵
سه هفته از آمدن سئول گذشت.
تهیونگ هر روز صبح قبل از رفتن به دفتر، میرفت کنار گهواره. دستش را میگذاشت روی سینه کوچک سئول. نفسش را حس میکرد. بعد میرفت.
جونگ کوک این را میدید. دلش آب میشد.
یک روز، تهیونگ زودتر از همیشه برگشت. جونگ کوک توی اتاق نشیمن بود. سئول توی بغلش بود.
«زودی اومدی جون دلم.»
تهیونگ کتش را درآورد. رفت کنارش نشست. دستش را دراز کرد سمت سئول.
«بذار من بگیرم.»
جونگ کوک بچه را داد دستش. تهیونگ بلد نبود چطور بچه را بگیرد. سفت گرفته بود. سئول ذ ذ میزد.
«آرومتر. اینطور نگیرش.»
تهیونگ شل کرد. سئول راحت شد. نگاه کرد به تهیونگ. بعد لبخند زد. برای اولین بار.
تهیونگ یخ کرد. «دیدیش؟ لبخند زد. به من.»
جونگ کوک خندید. «به همه لبخند میزنه. تازه یاد گرفته.»
«نه. به من لبخند زد. اولش.»
تهیونگ بچه را بالا گرفت. بوسید روی گونه نرمش. سئول دستش را برد توی موهای تهیونگ. کشید.
تهیونگ اخم نکرد. فقط گذاشت.
جونگ کوک نگاه میکرد. «تهیونگ.»
«جون دلم؟»
«دوست دارم اینطوری ببینمت.»
تهیونگ نگاه کرد. «کدوم طور؟»
«آروم. شاد. آدم.»
تهیونگ چیزی نگفت. فقط بچه را توی آغوشش جا داد. سئول داشت چرت میزد. نفسش آرام بود. دستش روی سینه تهیونگ بود.
---
آن شب، می-سوک شام درست کرده بود. سون-اوک کمکش کرده بود. سفره توی ایوان چیده شده بود. هوا خنک بود ولی خوب بود.
می-سوک نگاه کرد به پسرش. به جونگ کوک. به سئول که توی گهواره کنارشون بود.
«این چیزی بود که همیشه آرزوش رو داشتم. نه پول. نه عمارت. فقط این.»
تهیونگ نگاهش کرد. «چی جون دلم؟»
می-سوک لبخند زد. «خانواده.»
تهیونگ دستش را برد و گذاشت روی دست مادرش. چیزی نگفت. نیازی نبود.
بعد از شام، جونگ کوک و تهیونگ توی باغ قدم زدند. سئول خواب بود. سون-اوک بالایش نشسته بود.
ماه کامل بود. نور سفید روی زمین افتاده بود. باد آروم میوزید.
«تهیونگ.»
«جون دلم؟»
«قول بده هیچوقت دوباره اسلحه به دست نگیری.»
تهیونگ ایستاد. نگاهش کرد. «نمیتونم قول بدم. دنیا امن نیست.»
«پس قول بده هر وقت خواستی اسلحه برداری، اول به من نگاه کنی. بعد تصمیم بگیری.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. بعد دستش را دراز کرد. «قول.»
جونگ کوک دستش را گرفت.
همانطور در باغ قدم زدند. دست توی دست. زیر ماه. زیر نوری که هیچوقت خاموش نمیشد. مثل چیزی که بینشان بود.
---
ساعت ۱۱ شب بود که برگشتند داخل. تهیونگ رفت سراغ گهواره سئول. بچه خواب بود. دستهای کوچکش را مشت کرده بود.
تهیونگ انگشتش را گذاشت توی مشت سئول. بچه گرفت. محکم.
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد. «این چه حسیه؟»
«کدوم حس؟»
«اینکه یه موجود اینقدر کوچیک بهت اعتماد داره. دستتو میگیره و ول نمیکنه.»
جونگ کوک رفت کنارش. «همون حسی که من به تو دارم.»
تهیونگ دستش را کشید توی موهای جونگ کوک. «تو که دستمو گرفتی ول نکردی.»
«نکردم. هیچوقت.»
همانطور کنار گهواره ماندند. سئول خواب بود. ماه از پنجره میآمد. سرد بود. ولی گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند.
- ۲۰۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط