「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56
✦.................................
نگاهش آرام روی صورت رنگپریدهی نیکی نشست
_ نمیذارم اتفاقی براش بیفته.
دکتر برای لحظهای چیزی نگفت بعد خیلی آرام سرش را تکان داد
دکتر: هر کاری از دستمون بربیاد انجام میدیم، آقای جئون.
وقتی دکتر از اتاق خارج شد... جونگکوک دوباره روی صندلی کنار تخت نشست
اتاق غرق سکوت بود، فقط صدای منظم مانیتور...
با احتیاط، انگشتهای ظریف نیکی را میان دستش گرفت این بار محکم نه فقط آنقدر که گرمای دست خودش به او برسد، چند لحظه بیحرکت نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام، پشت دستش را نزدیک لبهایش برد؛ یک بوسهی کوتاه و ارام.
چشمهایش را بست، همان عطر همیشگی؛ بوی ملایم لیلیوم.
بیاختیار لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست زیر لب گفت:
_ هنوزم همون بو... همون بویی که همیشه کنار مادرم حس میکردم... شاید... برای همین از همون روز اول نتونستم ازت دور بشم
انگشت شستش آرام روی دست نیکی حرکت کرد، نگاهش روی پلکهای بستهی دختر ماند
_ هر بار به چشمای سبزت نگاه میکردم...
مکث کرد، انگار دنبال کلمه میگشت.
_ یه حس مزخرف میومد سراغم.
لبخند تلخی زد
_ فکر میکردم اعصابمه... حالا فهمیدم وقتی نگام میکردی برای اولین بار دلم میلرزید.
چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام ادامه داد:
_ هنوزم نمیدونم این اسمش چیه اما یه چیزو میدونم... اگه اتفاقی برات بیفته دیگه هیچی برام مهم نیست.
انگشتهای نیکی را کمی محکمتر میان دستش گرفت
_ پس برگرنه... چون هنوز کلی وقت داری که اعصابمو خرد کنی.
لبخند خیلی کوتاهی گوشهی لبش نشست، همان لحظه در اتاق آرام باز شد؛ جکسون وارد شد، چند لحظه مردد ماند بعد با احترام گفت:
جکسون: رئیس...
جونگکوک نگاهش را از نیکی برنداشت
_ بگو.
جکسون ساعتش را نگاه کرد
جکسون: الان چهار و نیم صبحه... جلسهی بندر ساعت ششه همون قرارداد چند میلیاردی اگه نرین.. ممکنه کل معامله از دست بره.
جونگکوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد فقط خیلی آرام گفت:
_ گور بابای معامله.
جکسون ساکت ماند
جکسون: رئیس ... اون قرارداد-
_ شنیدم.
برای اولین بار نگاهش را از نیکی برداشت و به جکسون نگاه کرد، چشمهایش هنوز سرخ بود
_ تا نیکی چشم بازنکنه من از اینجا تکون نمیخورم.
جکسون چند ثانیه به رئیسش خیره ماند بعد فقط آرام سرش را پایین انداخت
جکسون: چشم، رئیس.
بیصدا از اتاق خارج شد
و دوباره... فقط سکوت ماند، جونگکوک صندلی را کمی جلو کشید دست نیکی هنوز میان دستش بود این بار دیگر حتی به ساعت هم نگاه نکرد؛ تمام قرارها، تمام پولها، تمام دنیا پشت همان درِ اتاق مانده بود.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56
✦.................................
نگاهش آرام روی صورت رنگپریدهی نیکی نشست
_ نمیذارم اتفاقی براش بیفته.
دکتر برای لحظهای چیزی نگفت بعد خیلی آرام سرش را تکان داد
دکتر: هر کاری از دستمون بربیاد انجام میدیم، آقای جئون.
وقتی دکتر از اتاق خارج شد... جونگکوک دوباره روی صندلی کنار تخت نشست
اتاق غرق سکوت بود، فقط صدای منظم مانیتور...
با احتیاط، انگشتهای ظریف نیکی را میان دستش گرفت این بار محکم نه فقط آنقدر که گرمای دست خودش به او برسد، چند لحظه بیحرکت نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام، پشت دستش را نزدیک لبهایش برد؛ یک بوسهی کوتاه و ارام.
چشمهایش را بست، همان عطر همیشگی؛ بوی ملایم لیلیوم.
بیاختیار لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست زیر لب گفت:
_ هنوزم همون بو... همون بویی که همیشه کنار مادرم حس میکردم... شاید... برای همین از همون روز اول نتونستم ازت دور بشم
انگشت شستش آرام روی دست نیکی حرکت کرد، نگاهش روی پلکهای بستهی دختر ماند
_ هر بار به چشمای سبزت نگاه میکردم...
مکث کرد، انگار دنبال کلمه میگشت.
_ یه حس مزخرف میومد سراغم.
لبخند تلخی زد
_ فکر میکردم اعصابمه... حالا فهمیدم وقتی نگام میکردی برای اولین بار دلم میلرزید.
چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام ادامه داد:
_ هنوزم نمیدونم این اسمش چیه اما یه چیزو میدونم... اگه اتفاقی برات بیفته دیگه هیچی برام مهم نیست.
انگشتهای نیکی را کمی محکمتر میان دستش گرفت
_ پس برگرنه... چون هنوز کلی وقت داری که اعصابمو خرد کنی.
لبخند خیلی کوتاهی گوشهی لبش نشست، همان لحظه در اتاق آرام باز شد؛ جکسون وارد شد، چند لحظه مردد ماند بعد با احترام گفت:
جکسون: رئیس...
جونگکوک نگاهش را از نیکی برنداشت
_ بگو.
جکسون ساعتش را نگاه کرد
جکسون: الان چهار و نیم صبحه... جلسهی بندر ساعت ششه همون قرارداد چند میلیاردی اگه نرین.. ممکنه کل معامله از دست بره.
جونگکوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد فقط خیلی آرام گفت:
_ گور بابای معامله.
جکسون ساکت ماند
جکسون: رئیس ... اون قرارداد-
_ شنیدم.
برای اولین بار نگاهش را از نیکی برداشت و به جکسون نگاه کرد، چشمهایش هنوز سرخ بود
_ تا نیکی چشم بازنکنه من از اینجا تکون نمیخورم.
جکسون چند ثانیه به رئیسش خیره ماند بعد فقط آرام سرش را پایین انداخت
جکسون: چشم، رئیس.
بیصدا از اتاق خارج شد
و دوباره... فقط سکوت ماند، جونگکوک صندلی را کمی جلو کشید دست نیکی هنوز میان دستش بود این بار دیگر حتی به ساعت هم نگاه نکرد؛ تمام قرارها، تمام پولها، تمام دنیا پشت همان درِ اتاق مانده بود.
- ۲.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط