「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113
✦.................................
سولی با شنیدن کلمهی «فردا» پوزخند تلخی زد
سولی: فردا؟
سولی از تخت پایین آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق
سولی: من چند شبه درست نخوابیدم...
دایون نگاهش کرد
سولی: چند شبه دارم به همون تماس فکر میکنم.
دایون: کدوم تماس؟
سولی ناگهان برگشت سمتش
سولی: چطور جرأت کرد منو رد کنه؟
دایون لبش را به داخل دهانش کشید تا خندهاش نگیرد.
دایون: خب...
سولی: خب نداره!
دایون سرش را پایین انداخت.
«دایون: آخه تو چی داری که فکر کردی نیکان باید حتماً بگیرتت؟»
اما ترجیح داد زنده بماند و این جمله را به زبان نیاورد، سولی دوباره روی تخت نشست
سولی: فکر کرده کیه؟
دایون: خب... رئیسه.
سولی با حرص نگاهش کرد
سولی: منظورم اینه که فکر کرده کیه که منو رد کنه؟
دایون این بار واقعاً مجبور شد صورتش را برگرداند تا لبخندش دیده نشود
سولی: نخند!
دایون فوراً جدی شد
دایون: توهم زدی؟
سولی با حرص بالش کوچکی را از روی تخت برداشت و سمتش پرت کرد. دایون بهموقع سرش را کنار کشید و بالش به دیوار خورد.
دایون: اوه!
سولی: خیلی عو៸ضیای.
دایون: من که کاری نکردم.
سولی: همین که اونطوری نگاه میکنی اعصابمو خرد میکنی.
دایون بالش را از روی زمین برداشت و دوباره روی تخت گذاشت.
دایون: باشه، حالا دقیقاً چی اذیتت کرده؟
سولی چند ثانیه سکوت کرد، این بار صدایش پایینتر بود؛
سولی: غرورم.
دایون: ...
سولی: من هیچوقت کسی رو اینطوری نخواستم... هیچوقت.
نگاهش روی نقطهای نامعلوم ثابت ماند
سولی: همه همیشه خودشون دنبال من بودن... همه همیشه منتظر یه اشاره از طرف من بودن بعد اون...
فکش را سفت کرد
سولی: حتی یه لحظه هم مکث نکرد.
دایون: شاید واقعاً علاقهای بهت نداره.
سولی فوراً نگاهش کرد
سولی: دایون.
دایون: ها؟
سولی: قرار بود آرومم کنی.
دایون شانه بالا انداخت
دایون: دارم واقعیتو میگم.
سولی با عصبانیت نفسش را بیرون داد و دوباره روی تخت نشست
سولی: من از نیکان خوشم میاد
دایون: اینو که میدونم.
سولی: خیلی بیشتر از چیزی که فکرمیکنی.
سولی چند ثانیه به نقطهای نامعلوم خیره ماند، بعد ناگهان سرش را بلند کرد؛ انگار تصمیمی که از چند ساعت قبل در ذهنش شکل گرفته بود، بالاخره قطعی شده باشد.
سولی: آدرسش رو برام پیدا کن.
دایون ابرو بالا انداخت
دایون: آدرس کیو؟
سولی با حرص نگاهش کرد
سولی: نیکان!!
دایون: دقیقاً میخوای با آدرسش چه غلطی کنی؟
سولی از جا بلند شد و سمت آینه رفت، موهایش را با دست مرتب کرد و به تصویر خودش خیره شد
سولی: میخوام ببینمش.
دایون: و اگه نخواست ببینتت؟
سولی دست از مرتب کردن موهایش کشید
سولی: غلط کرده.
دایون: میخوای بری بدی؟
سولی: منو با خودت اشتباه نگیر
دایون لبخندش را جمع کرد و روی دستهی صندلی تکیه داد
دایون: من فقط میگم نیکان آدمی به نظر میرسه که اگه نخواد کسی رو ببینه، با ده بار رفتن دم در خونش هم نظرش عوض نمیشه.
سولی چند لحظه ساکت ماند، این قسمت را خودش هم فهمیده بود؛ نیکان برخلاف آدمهایی که همیشه دوروبرش بودند، به اسم و ظاهر و موقعیت سولی اهمیتی نداده بود. حتی بدتر از آن، بدون اینکه مکث کند ردش کرده بود
همین بیشتر دیوانهاش میکرد
سولی: پس باید یه کاری کنم که بخواد منو ببینه.
دایون: این جمله اصلاً امیدوارکننده نبود
سولی با اخم نگاهش کرد
سولی: آدرس!
دایون: باشه، باشه. پیداش میکنم.
...
ـ [ 🌑 10:20 | ویلای ساحلی 🌊 ]
باد سرد شب از روی دریا میگذشت و صدای موجها در فاصلهای نهچندان دور، پشت شیشههای عظیم ویلا شنیده میشد اما داخل خانه، فضا کاملاً متفاوت بود.
چراغهای کمنور راهروها روشن بودند و سکوت سنگینی روی طبقهی پایین افتاده بود... روی میز بزرگ اتاق کار، چندین پوشهی مشکی باز مانده بود.
عکسها، اسامی، مسیرهای حملونقل، حسابهای مالی و گزارشهایی که هیچ آدم عادی نباید حتی یکبار میدیدشان، کنار هم چیده شده بودند.
جونگکوک پشت میز نشسته بود؛ کت مشکیاش را از تن درآورده و روی پشتی صندلی انداخته بود، آستینهای پیراهنش تا روی ساعد بالا رفته بودند و ساعت فلزی گرانقیمتش زیر نور چراغ برق میزد
نگاهش روی یکی از برگهها ثابت مانده بود.
مردی روبهرویش ایستاده بود:
مرد: قربان، محمولهی بندر بوسان بدون هیچ مشکلی جابهجا شد.
جونگکوک بدون اینکه سر بلند کند، گفت:
_ مسیر؟
مرد: عوض شد
جونگکوک دست از ورق زدن کشید
_ کی دستور داد؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113
✦.................................
سولی با شنیدن کلمهی «فردا» پوزخند تلخی زد
سولی: فردا؟
سولی از تخت پایین آمد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق
سولی: من چند شبه درست نخوابیدم...
دایون نگاهش کرد
سولی: چند شبه دارم به همون تماس فکر میکنم.
دایون: کدوم تماس؟
سولی ناگهان برگشت سمتش
سولی: چطور جرأت کرد منو رد کنه؟
دایون لبش را به داخل دهانش کشید تا خندهاش نگیرد.
دایون: خب...
سولی: خب نداره!
دایون سرش را پایین انداخت.
«دایون: آخه تو چی داری که فکر کردی نیکان باید حتماً بگیرتت؟»
اما ترجیح داد زنده بماند و این جمله را به زبان نیاورد، سولی دوباره روی تخت نشست
سولی: فکر کرده کیه؟
دایون: خب... رئیسه.
سولی با حرص نگاهش کرد
سولی: منظورم اینه که فکر کرده کیه که منو رد کنه؟
دایون این بار واقعاً مجبور شد صورتش را برگرداند تا لبخندش دیده نشود
سولی: نخند!
دایون فوراً جدی شد
دایون: توهم زدی؟
سولی با حرص بالش کوچکی را از روی تخت برداشت و سمتش پرت کرد. دایون بهموقع سرش را کنار کشید و بالش به دیوار خورد.
دایون: اوه!
سولی: خیلی عو៸ضیای.
دایون: من که کاری نکردم.
سولی: همین که اونطوری نگاه میکنی اعصابمو خرد میکنی.
دایون بالش را از روی زمین برداشت و دوباره روی تخت گذاشت.
دایون: باشه، حالا دقیقاً چی اذیتت کرده؟
سولی چند ثانیه سکوت کرد، این بار صدایش پایینتر بود؛
سولی: غرورم.
دایون: ...
سولی: من هیچوقت کسی رو اینطوری نخواستم... هیچوقت.
نگاهش روی نقطهای نامعلوم ثابت ماند
سولی: همه همیشه خودشون دنبال من بودن... همه همیشه منتظر یه اشاره از طرف من بودن بعد اون...
فکش را سفت کرد
سولی: حتی یه لحظه هم مکث نکرد.
دایون: شاید واقعاً علاقهای بهت نداره.
سولی فوراً نگاهش کرد
سولی: دایون.
دایون: ها؟
سولی: قرار بود آرومم کنی.
دایون شانه بالا انداخت
دایون: دارم واقعیتو میگم.
سولی با عصبانیت نفسش را بیرون داد و دوباره روی تخت نشست
سولی: من از نیکان خوشم میاد
دایون: اینو که میدونم.
سولی: خیلی بیشتر از چیزی که فکرمیکنی.
سولی چند ثانیه به نقطهای نامعلوم خیره ماند، بعد ناگهان سرش را بلند کرد؛ انگار تصمیمی که از چند ساعت قبل در ذهنش شکل گرفته بود، بالاخره قطعی شده باشد.
سولی: آدرسش رو برام پیدا کن.
دایون ابرو بالا انداخت
دایون: آدرس کیو؟
سولی با حرص نگاهش کرد
سولی: نیکان!!
دایون: دقیقاً میخوای با آدرسش چه غلطی کنی؟
سولی از جا بلند شد و سمت آینه رفت، موهایش را با دست مرتب کرد و به تصویر خودش خیره شد
سولی: میخوام ببینمش.
دایون: و اگه نخواست ببینتت؟
سولی دست از مرتب کردن موهایش کشید
سولی: غلط کرده.
دایون: میخوای بری بدی؟
سولی: منو با خودت اشتباه نگیر
دایون لبخندش را جمع کرد و روی دستهی صندلی تکیه داد
دایون: من فقط میگم نیکان آدمی به نظر میرسه که اگه نخواد کسی رو ببینه، با ده بار رفتن دم در خونش هم نظرش عوض نمیشه.
سولی چند لحظه ساکت ماند، این قسمت را خودش هم فهمیده بود؛ نیکان برخلاف آدمهایی که همیشه دوروبرش بودند، به اسم و ظاهر و موقعیت سولی اهمیتی نداده بود. حتی بدتر از آن، بدون اینکه مکث کند ردش کرده بود
همین بیشتر دیوانهاش میکرد
سولی: پس باید یه کاری کنم که بخواد منو ببینه.
دایون: این جمله اصلاً امیدوارکننده نبود
سولی با اخم نگاهش کرد
سولی: آدرس!
دایون: باشه، باشه. پیداش میکنم.
...
ـ [ 🌑 10:20 | ویلای ساحلی 🌊 ]
باد سرد شب از روی دریا میگذشت و صدای موجها در فاصلهای نهچندان دور، پشت شیشههای عظیم ویلا شنیده میشد اما داخل خانه، فضا کاملاً متفاوت بود.
چراغهای کمنور راهروها روشن بودند و سکوت سنگینی روی طبقهی پایین افتاده بود... روی میز بزرگ اتاق کار، چندین پوشهی مشکی باز مانده بود.
عکسها، اسامی، مسیرهای حملونقل، حسابهای مالی و گزارشهایی که هیچ آدم عادی نباید حتی یکبار میدیدشان، کنار هم چیده شده بودند.
جونگکوک پشت میز نشسته بود؛ کت مشکیاش را از تن درآورده و روی پشتی صندلی انداخته بود، آستینهای پیراهنش تا روی ساعد بالا رفته بودند و ساعت فلزی گرانقیمتش زیر نور چراغ برق میزد
نگاهش روی یکی از برگهها ثابت مانده بود.
مردی روبهرویش ایستاده بود:
مرد: قربان، محمولهی بندر بوسان بدون هیچ مشکلی جابهجا شد.
جونگکوک بدون اینکه سر بلند کند، گفت:
_ مسیر؟
مرد: عوض شد
جونگکوک دست از ورق زدن کشید
_ کی دستور داد؟
- ۵۰۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط