{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقممنوعه

#عشق_ممنوعه
#پارت_۳۴

شایان خرخری کرد

_به نفعته اجازه ندی به شدت به ر....ا....ب...ط....ه احتیاج دارم و یهو دیدی تا چند روز. نتونستی درست راه بری

کپ کردم این چرا انقدر بیشعور بود

_خوب با ندا ازدواج میکردی چرا باهاش ازدواج نکردی

_چون نتونستم از فکر تو لعنتی بیام بیرون

بازم کپ کردم

اما من دیگه از ترسو بودن خسته شده بودم و دلم میخواست دلمو به دریا بزنم و فقط تو بقل شایان لش بشم پس

این بار من قدم به جلو گزاشتم و دستمو دور گردنش حلقه کردم و لبامو محکم به لباش کوبیدم و چشمامو بستم ولی میدونستم شایان کپ کرده چون همراهی نمی‌کرد

بعد که به خودش اومد شروع کرد به بوسیدن لبام و منو محکم به در چسبوند و تو همین وضع در اتاق رو قفل کردم و منو به دیوار چسبوند

پاهامو دور کمرش حلقه کردم که حس کردم تحریکش کردم چون با شدت بیشتری لبامو مکید و دستشو بالا آورد و رون پامو چنگ زد و تو دستاش گرفت

وسط بوسه گفت:
_پرنسس نمیتونم امشب سالم بزارمت بعدا پشیمون نمیشی که نه؟

_خوب سالم نزار کسی بهت گفت سالم بزار؟
پشیمون نمیشم اگه تو نشی

_اصلا پشیمون نمیشم
فقط من ک.....ا......ن....د....و...م ندارما پرنسس

ماتم برد یه لحظه عقب کشیدم
ممکن بود بعدا برامون شر بشه

شایان که تردید منو حس کردم اونم عقب کشید و به چشمام زل زد و ولی هنوز پاهام دورش حلقه بود و رونام تو دستاش بود

_شایان اگه تو بعدا اتفاق افتاد گردن بگیری من حاضرم این کارو انجام بدیم

_گردن میگیرم نگران نباش

سرمو تکون دادم که با شدت لباش رو روی لبام کوبید که سرم محکم به دیوار خورد و چنگ دستش که روی رونام بود بیشتر شد و بلندم کرد و محکم روی تخت انداخت

شایان رو برای یه لحظه نشناختم وحشی شده بود انگار خودش نبود

_هلن نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم که این نیاز کوفتیم رو رفع کنیم

بعد با نیشخند ادامه داد

_قسمت بوده با تو رفعش کنم

بعد این حرف یهو به سمتم حجوم آورد با شدت لبامو می مکید که مطمئن بودم بعدا ازشون خون میاد و یهو عقب کشید و لباسشو از بالای سرش درآورد و با لباسام زل زد

_هلن درشون بیار

_شایان مطمئنی؟

_هیچ وقت تو زندگیم انقدر مطمئن نبودم
در میاری یا درشون بیارم؟

لباسمو دراوردم و خجالت زده سرمو پایین انداختم و خوب بود لباس زیر پوشیده بودم البته اونا قرار بود تا چند دقیقه دیگه باز بشن

شایان دستشو جلو آورد و چونمو گرفت

_از من خجالت نکش پرنسس

بعد نگاهش به سمت پایین رفت و به سمت شلوارم کشیده شد

_درشون بیار کلا لخت شد

بعد این حرفش...
دیدگاه ها (۲۱)

#عشق_ممنوعه #پارت_۳۵بعد این حرفش شروع کرد شلوارم خودشو درآور...

#عشق_ممنوعه #پارت_۳۶ مکث کرد و فکر کردم تموم شد که خواستم نف...

#عشق_ممنوعه #پارت_۳۳نفس شایان به صورتم میخورد که یهو سرشو بر...

#عشق_ممنوعه #پارت_۳۲تند تند نفس نفس میزدم و همه جارو نگاه می...

#بهترین_حس#پارت_5 از زبون دازای: بزار ببینم میتونه شکستم بده...

پارت۶~Goddess ~رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط