Part²³
Part²³
تبدیل شد به یه لباس طوسی روشن و بلند با تیکه های ریزی از ستاره که قسمت شکمش،گشاد بود تا برای شکم درحال رشدش جا داشته باشه؛نماد یه گربه انسان نما.
بعد لباس من رو گرفت و یه لباس سبز با خزه ها،گیاه ها و درختچه های کوچیک ساخت که پروانه های کوچولویی دورش میچرخیدن؛نماد نگهبان جنگل.
+اینا آخریاش بودن.اونجا رو ببین
به یه کوه لباس نگاه کردم،اون واسه خودش،آقای چوی،من و آجوما ایم و تمام بادیگاردا و خانواده هاشون لباس بافته بود.
+بریم،تهیونگ؟
_بریم...آجوما ایم،آقای چوی و بقیه، بعد از ورود من و ات،دنبالمون بیاید...
دست ات رو گرفتم و ات،سنگ رو توی دستش نگه داشت و با هم،وردی رو زمزمه کردیم و دریچه باز شد و واردش شدیم...
***************_خونمون....ات...میگم...انتقال دادن عمارت،نیروی زیادی میخواد و تو بارداری،نباید به خودت فشار بیاری....
+مجبورم،تهیونگ
ویوات
روی زمین نشستم و تمرکز کردم تا عمارت رو جابه جا کنم.
بعد از ده دقیقه...
ناگهان یه چیز بزرگ ظاهر شد؛اون عمارت بود.
نه یکی،بلکه به ازای هر بادیگارد و خانواده اش،یه عمارت.یه عمارت معلق میان زمین و هوا که با حباب محافظتی پوشیده شده بود تا ارواح خبیث به اونها دست پیدا نکنن.
دستم رو روی شکمم گذاشتم و آخرین ذره های نیروم رو به بچه داخل شکمم فرستادم.
عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و گفتم:بفرمایید!
یه مجتمع مسکونی توی هوا با امکانات بی نهایت!
همه با بهت و تشکر به من خیره شده بودن...
ادامه دارد....
تبدیل شد به یه لباس طوسی روشن و بلند با تیکه های ریزی از ستاره که قسمت شکمش،گشاد بود تا برای شکم درحال رشدش جا داشته باشه؛نماد یه گربه انسان نما.
بعد لباس من رو گرفت و یه لباس سبز با خزه ها،گیاه ها و درختچه های کوچیک ساخت که پروانه های کوچولویی دورش میچرخیدن؛نماد نگهبان جنگل.
+اینا آخریاش بودن.اونجا رو ببین
به یه کوه لباس نگاه کردم،اون واسه خودش،آقای چوی،من و آجوما ایم و تمام بادیگاردا و خانواده هاشون لباس بافته بود.
+بریم،تهیونگ؟
_بریم...آجوما ایم،آقای چوی و بقیه، بعد از ورود من و ات،دنبالمون بیاید...
دست ات رو گرفتم و ات،سنگ رو توی دستش نگه داشت و با هم،وردی رو زمزمه کردیم و دریچه باز شد و واردش شدیم...
***************_خونمون....ات...میگم...انتقال دادن عمارت،نیروی زیادی میخواد و تو بارداری،نباید به خودت فشار بیاری....
+مجبورم،تهیونگ
ویوات
روی زمین نشستم و تمرکز کردم تا عمارت رو جابه جا کنم.
بعد از ده دقیقه...
ناگهان یه چیز بزرگ ظاهر شد؛اون عمارت بود.
نه یکی،بلکه به ازای هر بادیگارد و خانواده اش،یه عمارت.یه عمارت معلق میان زمین و هوا که با حباب محافظتی پوشیده شده بود تا ارواح خبیث به اونها دست پیدا نکنن.
دستم رو روی شکمم گذاشتم و آخرین ذره های نیروم رو به بچه داخل شکمم فرستادم.
عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و گفتم:بفرمایید!
یه مجتمع مسکونی توی هوا با امکانات بی نهایت!
همه با بهت و تشکر به من خیره شده بودن...
ادامه دارد....
- ۳.۰k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط