{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}



این شفق را هم از دست داده‌ایم.
هیچ‌کسی ما را
دست‌دردست هم نمی‌دید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا می‌افتاد.
من از پنجره‌ام
جشن_غروب را دیده‌ام
سرِ تپه‌های دور.
گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دست‌های من می‌سوخت.

تو را از ته دل به‌یاد می‌آوردم،
دلی فشرده به غم،
غمی که آشنای توست.
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامیِ عشق
یک‌باره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس می‌کنم که غمگینم
و حس می‌کنم که تو دوری؟

#پابلو_نرودا
دیدگاه ها (۱)

عشق آمد و رسم عقل برداشتشوق آمد و بیخ صبر برکند#سعدی

‌تو براے رفتـن آمده بودے!رفتـن از شهر...رفتـن از ڪافه دنج خی...

گفتند چه سان است عشق تو؛تویی که پیکرت برف است وُاویی که چشمش...

دلگیری این جمعه‌ها را تنهایک فنجان چایِ عطری و یک تو که کنار...

سناریو: وقتی ات غذا رو می‌سوزونه 🍳نامجون:با بوی سوختگی سریع ...

«در این شب‌های جمعه، وقتی سکوتِ سنگین بر تمامِ هستی چیره می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط