«عاشق حضرت آدم». Part۵
«عاشق حضرت آدم». Part۵
یونگی با جیمین دریک راستا قدم برمیداشت تا وقتی که به پای درخت ممنوعه رسیدند.
-آدم؟اجازه دارم اسمی که فقط برای خودت هست را بگویم؟
+بگو ای فرستاده خدا
-جیمین. جیمین اسم اوست و اسم من یونگی است
یونگی فکر کرد که اگر اینگونه سخن نگویند بهتر است و اگر عوض شود بهتر از بهتر
-جیمین میدونی چرا خدا این درخت و میوه اش رو ممنوعه کرد؟
جیمین از عوض شدن لحن یونگی به شگفت آمده بود
+نه یونگی. چرا؟
-چون که من برات اون میوه رو جدا کنم که باهم بخوریم
جیمین ناگه خشک شد
+نه یونگی!!!این اشتباهه. گناهه!! خدا مارو نمیبخشه. بهتره که....
حرفش بخاطر کار یونگی نصفه ماند. او سیب را کنده بود و نصفش را هم خورده بود . نصف دیگر را به سمت جیمین گرفته بود.
-بخورش جیمین. واقعا که ممنوعه خوشمزس.
و آنجا بود که چیزی به نام `هوس`درون انسان شکل گرفت.
او سیب را خورد
+این خوشمزست یونگی
-بیا بریم . من هنوز کار دارم
جیمین پشت سر یونگی به راه افتادو وقتی به خانه یونگی رسید ایستاد
-برو داخل جیمین.
جیمین داخل خانه رفت و نشست . یونگی که نقشه خود را مرور کرده بود به سمت جیمین رفت و او را از پهلو بغل کرد و کنار گوشش را آرام بوسید
-ببوسم جیمین
آنجا بود که احساس جدیدی کشف شد احساسی که سالیان بعد آن را خوش گذرانی دانستند و آن احساس`شهوت و نیاز` بود
جیمی بدون ذره خجالت به سمت یونگی برگشت و لبانش را بین لبان یونگی گرفتار کرد. آن احساسات جدید بود برای هر دوشان. یونگی جیمین را چرخاند و کمرش را در آغوش گرفت. دستان یوگی برای فتح جای جای بدن جیمین التماس میکردند. یونگی به التماسهایشان گوش داد دستانش را به سمت تکه پارچه بر تن جیمین برد او را از سرشانههایش به پایین انداخت. جیمین لبانش را از حصار لبان یونگی خارج کرد و با تعجب به یونگی خیره شد
+چیکار میکنیم یونگی؟
-لذت میبریم جیمین
یونگی با آن کلمه به صورت واضحی آشنا بود.ولی جیمین!!بو هیچ نمیدانست
+یعنی چی یونگی؟
-یعنی فتح کردن بدنت به دست بدن من
+چیز..خوبیه؟
-آه. آره جیمین. کار خوبیه
+باشه ...پس لذت میبریم
یونگی آرام جیمی را بر زمین پنبه ای خانه اش خواباند. لباس را از تنهایشان خارج کرد. و اینبار برهنه روبروی هم بودند. و یونگی بالای جیمین ایستاده بود. ع..ضو برهنه خود را بر روی ع..ضو برهنه جیمین میکشید. جیمین که صدایش عوض شده بود به حرف آمد
+یونگی....این....این عجیبه
-دوسش داری؟
+آره یونگی....اومممم.....دوسش دارم
یونگی با جیمین دریک راستا قدم برمیداشت تا وقتی که به پای درخت ممنوعه رسیدند.
-آدم؟اجازه دارم اسمی که فقط برای خودت هست را بگویم؟
+بگو ای فرستاده خدا
-جیمین. جیمین اسم اوست و اسم من یونگی است
یونگی فکر کرد که اگر اینگونه سخن نگویند بهتر است و اگر عوض شود بهتر از بهتر
-جیمین میدونی چرا خدا این درخت و میوه اش رو ممنوعه کرد؟
جیمین از عوض شدن لحن یونگی به شگفت آمده بود
+نه یونگی. چرا؟
-چون که من برات اون میوه رو جدا کنم که باهم بخوریم
جیمین ناگه خشک شد
+نه یونگی!!!این اشتباهه. گناهه!! خدا مارو نمیبخشه. بهتره که....
حرفش بخاطر کار یونگی نصفه ماند. او سیب را کنده بود و نصفش را هم خورده بود . نصف دیگر را به سمت جیمین گرفته بود.
-بخورش جیمین. واقعا که ممنوعه خوشمزس.
و آنجا بود که چیزی به نام `هوس`درون انسان شکل گرفت.
او سیب را خورد
+این خوشمزست یونگی
-بیا بریم . من هنوز کار دارم
جیمین پشت سر یونگی به راه افتادو وقتی به خانه یونگی رسید ایستاد
-برو داخل جیمین.
جیمین داخل خانه رفت و نشست . یونگی که نقشه خود را مرور کرده بود به سمت جیمین رفت و او را از پهلو بغل کرد و کنار گوشش را آرام بوسید
-ببوسم جیمین
آنجا بود که احساس جدیدی کشف شد احساسی که سالیان بعد آن را خوش گذرانی دانستند و آن احساس`شهوت و نیاز` بود
جیمی بدون ذره خجالت به سمت یونگی برگشت و لبانش را بین لبان یونگی گرفتار کرد. آن احساسات جدید بود برای هر دوشان. یونگی جیمین را چرخاند و کمرش را در آغوش گرفت. دستان یوگی برای فتح جای جای بدن جیمین التماس میکردند. یونگی به التماسهایشان گوش داد دستانش را به سمت تکه پارچه بر تن جیمین برد او را از سرشانههایش به پایین انداخت. جیمین لبانش را از حصار لبان یونگی خارج کرد و با تعجب به یونگی خیره شد
+چیکار میکنیم یونگی؟
-لذت میبریم جیمین
یونگی با آن کلمه به صورت واضحی آشنا بود.ولی جیمین!!بو هیچ نمیدانست
+یعنی چی یونگی؟
-یعنی فتح کردن بدنت به دست بدن من
+چیز..خوبیه؟
-آه. آره جیمین. کار خوبیه
+باشه ...پس لذت میبریم
یونگی آرام جیمی را بر زمین پنبه ای خانه اش خواباند. لباس را از تنهایشان خارج کرد. و اینبار برهنه روبروی هم بودند. و یونگی بالای جیمین ایستاده بود. ع..ضو برهنه خود را بر روی ع..ضو برهنه جیمین میکشید. جیمین که صدایش عوض شده بود به حرف آمد
+یونگی....این....این عجیبه
-دوسش داری؟
+آره یونگی....اومممم.....دوسش دارم
- ۷۶۹
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط