عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³²
بدون اینکه چیزی بگه قطع کرد.
گوشیو گذاشتم روی میز و چنگالو برداشتم و مشغول خوردن استیک شدم.
به گوشی اشاره کرد و گفت:دوست پسرته؟..حتما خیلی نگرانت شده
سرمو به معنی"نه"تکون دادم ولی تا اومدم چیزی بگم گفت:میدونستم..به هر حال خوشبخت بشید
نیشخندی زدم اما چیزی نگفتم.
جرعه ای از مشروب نوشیدم و گفتم:من باید برم،مرسی برای شام
سرشو تکون داد و گفت:ممنونم که اومدی
بلند شدم و کیفمو برداشتم اما تا خواستم خداحافظی کنم یکی محکم دستمو گرفت.
برگشتم و چشمم افتاد به جونگ کوک.
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟
دستشو دور کمرم پیچید و گفت:دلم برات تنگ شده بود..نتونستم تحمل کنم
جونگ کوک..اون چش شده؟
زیر لب گفتم:داری چی میگی؟
بدون توجه به حرفای من با یه لبخند فیک گفت:منو با آقای یون آشنا نمیکنی؟
یون هو بلند شد و دستشو به سمت جونگ کوک دراز کرد و با همون بغضی که توی گلوش بود گفت:او..خوشبختم آقای جئون
و بعد با یه لبخند فیک که نفرتشون رو قایم کرده بود بهم دست دادن.
و بعد با یه لبخند فیک که نفرتشون رو قایم کرده بود بهم دست دادن.
روبه جونگ کوک گفتم:میشه بریم؟..باید باهات حرف بزنم
منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:حتما عشقــم
با اون کلمه "عشقم" قلبم شروع به تپیدن کرد.
اون چش شده؟..نکنه داره حسودی میکنه؟
روبه یون هو گفت:از آشنایی باهاتون خوشحال شدم آقای یون
و بعد باهم به سمت در قدم برداشتیم.
تا از رستوران خارج شدیم منو رها کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:چرا به من نگفتی با این مرتیکه اومدی بیرون؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³²
بدون اینکه چیزی بگه قطع کرد.
گوشیو گذاشتم روی میز و چنگالو برداشتم و مشغول خوردن استیک شدم.
به گوشی اشاره کرد و گفت:دوست پسرته؟..حتما خیلی نگرانت شده
سرمو به معنی"نه"تکون دادم ولی تا اومدم چیزی بگم گفت:میدونستم..به هر حال خوشبخت بشید
نیشخندی زدم اما چیزی نگفتم.
جرعه ای از مشروب نوشیدم و گفتم:من باید برم،مرسی برای شام
سرشو تکون داد و گفت:ممنونم که اومدی
بلند شدم و کیفمو برداشتم اما تا خواستم خداحافظی کنم یکی محکم دستمو گرفت.
برگشتم و چشمم افتاد به جونگ کوک.
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟
دستشو دور کمرم پیچید و گفت:دلم برات تنگ شده بود..نتونستم تحمل کنم
جونگ کوک..اون چش شده؟
زیر لب گفتم:داری چی میگی؟
بدون توجه به حرفای من با یه لبخند فیک گفت:منو با آقای یون آشنا نمیکنی؟
یون هو بلند شد و دستشو به سمت جونگ کوک دراز کرد و با همون بغضی که توی گلوش بود گفت:او..خوشبختم آقای جئون
و بعد با یه لبخند فیک که نفرتشون رو قایم کرده بود بهم دست دادن.
و بعد با یه لبخند فیک که نفرتشون رو قایم کرده بود بهم دست دادن.
روبه جونگ کوک گفتم:میشه بریم؟..باید باهات حرف بزنم
منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:حتما عشقــم
با اون کلمه "عشقم" قلبم شروع به تپیدن کرد.
اون چش شده؟..نکنه داره حسودی میکنه؟
روبه یون هو گفت:از آشنایی باهاتون خوشحال شدم آقای یون
و بعد باهم به سمت در قدم برداشتیم.
تا از رستوران خارج شدیم منو رها کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:چرا به من نگفتی با این مرتیکه اومدی بیرون؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۰.۷k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط