عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³³
تا از رستوران خارج شدیم منو رها کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:چرا به من نگفتی با این مرتیکه اومدی بیرون؟
هوفی کشیدم و گفتم:لازم بود بگم؟
لحظه ای بهم خیره موند و بعد سرشو تکون داد و گفت:ببخشید خانم لی ولی تا جایی که میدونم من بادیگارتونم..
و بعد به سمت ماشین قدم برداشت.
سریع به سمتش دویدم،دستشو گرفتم و گفتم:ببخشید..میدونم باید بهت میگفتم
چیزی نگفت و وقت نفس عمیقی کشید.
دستشو رها کردم و گفتم:دلیل اون رفتارات توی رستوران چی بود؟
بعد لحظه ای سکوت گفت:نمیخواستم دوباره گولت بزنه..برای همین وانمود کردم باهمیم
منم باور کردم..
سرمو کج کردم و گفتم:همین؟
سرشو تکون داد،در عقب ماشینو باز کرد و گفت:هوا سرده،سوار شو
سوار شدم.
چند دقیقه ای میگذشت که شروع به حرکت کرده بودیم که یهو لب زد:یکی داره تعقیبمون میکنه
وحشت کل وجودمو فرا گرفت.
با ترسی که توی صدام بود گفتم:از کِی؟
از توی آینه عقبو نگاه کرد و گفت:از وقتی حرکت کردیم..
یهو پیچید به راهی که به جنگل ختم میشد و گفت:بهتره گممون کنه..میتونیم از میانبور بریم
عقبو نگاه کردم..
همون ماشین سیاه رنگ هنوز هم داشت دنبالمون میکرد..
جونگ کوک فقط گاز میداد..
وقتی دوباره عقبو نگاه کردم شکه شدم.
حالا دوتا ماشین تعقیبمون میکردن..
روبه جونگ کوک گفتم:ماشینا دوتا شدن
هوفی کشید و گفت:فکر اینجاشو نکرده بودم
ماشینا دو طرف مارو گرفتن و یهو پیچیدن جلومون.
چشمامو محکم بستم و داد بلندی زدم.
برای یه لحظه مرگو با چشمهای خودم دیدم.
چشمامو آروم باز کردم..جونگ کوک به موقعه ترمز کرده بود..اما اون دوتا ماشین جلومون رو گرفته بودن.
چند تا مرد هیکلی که اسلحه دستشون بود جلوی ماشینا ایستاده بودن
جونگ کوک سریع به سمت من برگشت و نفس زنان گفت:از ماشین نیا بیرون
لبش زخمی شده بود..
از ماشین پیاده شد و به سمت مرد ها رفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³³
تا از رستوران خارج شدیم منو رها کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:چرا به من نگفتی با این مرتیکه اومدی بیرون؟
هوفی کشیدم و گفتم:لازم بود بگم؟
لحظه ای بهم خیره موند و بعد سرشو تکون داد و گفت:ببخشید خانم لی ولی تا جایی که میدونم من بادیگارتونم..
و بعد به سمت ماشین قدم برداشت.
سریع به سمتش دویدم،دستشو گرفتم و گفتم:ببخشید..میدونم باید بهت میگفتم
چیزی نگفت و وقت نفس عمیقی کشید.
دستشو رها کردم و گفتم:دلیل اون رفتارات توی رستوران چی بود؟
بعد لحظه ای سکوت گفت:نمیخواستم دوباره گولت بزنه..برای همین وانمود کردم باهمیم
منم باور کردم..
سرمو کج کردم و گفتم:همین؟
سرشو تکون داد،در عقب ماشینو باز کرد و گفت:هوا سرده،سوار شو
سوار شدم.
چند دقیقه ای میگذشت که شروع به حرکت کرده بودیم که یهو لب زد:یکی داره تعقیبمون میکنه
وحشت کل وجودمو فرا گرفت.
با ترسی که توی صدام بود گفتم:از کِی؟
از توی آینه عقبو نگاه کرد و گفت:از وقتی حرکت کردیم..
یهو پیچید به راهی که به جنگل ختم میشد و گفت:بهتره گممون کنه..میتونیم از میانبور بریم
عقبو نگاه کردم..
همون ماشین سیاه رنگ هنوز هم داشت دنبالمون میکرد..
جونگ کوک فقط گاز میداد..
وقتی دوباره عقبو نگاه کردم شکه شدم.
حالا دوتا ماشین تعقیبمون میکردن..
روبه جونگ کوک گفتم:ماشینا دوتا شدن
هوفی کشید و گفت:فکر اینجاشو نکرده بودم
ماشینا دو طرف مارو گرفتن و یهو پیچیدن جلومون.
چشمامو محکم بستم و داد بلندی زدم.
برای یه لحظه مرگو با چشمهای خودم دیدم.
چشمامو آروم باز کردم..جونگ کوک به موقعه ترمز کرده بود..اما اون دوتا ماشین جلومون رو گرفته بودن.
چند تا مرد هیکلی که اسلحه دستشون بود جلوی ماشینا ایستاده بودن
جونگ کوک سریع به سمت من برگشت و نفس زنان گفت:از ماشین نیا بیرون
لبش زخمی شده بود..
از ماشین پیاده شد و به سمت مرد ها رفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶۸.۱k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط