عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³¹
بعد از لحظه ای گفتم:من..من احساسی بهت ندارم،بعد از اینکه بدون حتی یه کلمه گذاشتی رفتی من فراموشت کردم
گارسون غذا رو آورد و گذاشت روی میز.
انگار حرفم براش خیلی سنگین بودن.
سرشو انداخت پایین و چشماشو محکم بست.
لحظه ای بعد لب زد:من..من دلم نمیخواست اینطور رهات کنم و برم اما مادرم..مادرم حالش خیلی بد بود..بهم گفتن توی بیمارستان پاریس بستریه،پدرم بعد از طلاق دیگه حتی مرگ مادرم براش مهم نبود
سرشو آورد بالا و با چشمهای اشکیش ادامه داد:میخواستم بهت زنگ بزنم..اما دکترا گفتن درمان مادرم قراره طول بکشه،نمیخواستم دلتو بشکنم برای همین بهت زنگ نزدم..گفتم کم کم فراموشم میکنی..آرا..میدونی چقدر برام سخت بود؟
حتی لحظه ای هم احساس ناراحتی یا غم بهم دست نداد.
شاید اگه همون آرای سابق بودم حتی گریه میکردم..اما الان هیچ خاطره ای از مردی که روبه روم نشسته ندارم.
نمیدونم بهش بگم که حافظهمو از دست دادم یا نه..
احساس میکنم اگه بدونه قراره واکنش خیلی عجیبی نشون بده.
سرمو انداختم پایین و گفتم:راستش میخوام یه موضوعی رو بهت بگم..
اشک هاشو رو با دستمال پاک کرد و منتظر نگاهم کرد.
تار موی توی صورتم رو زدم کنار و لب زدم:نمیدونم چطور بگم اما..من..من حافظهمو از دست دادم،توی تصادف..
با چشمهای گرد شده مات نگاهم میکرد.
_چـ..چی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:اره..من حتی یدونه از اون خاطرات مون رو هم یادم نمیاد،اما میدونم اگه یادم هم میومد باز هم هیچ احساسی بهت نداشتم..چون میدونم فراموشت کردم
و بعد با لبخند ملیحی ادامه دادم:امیدوارم با دختری که لایقشی ازدواج کنی و خوشبخت بشی
میخواست چیزی بگه که با صدای ویبره گوشیم مکث کرد.
جونگ کوک بود..
برداشتم و گفتم:الو..
با صدای نسبتا بلندی گفت:آرا..تو کجایی؟مگه نگفتم بهم زنگ بزن؟..
+رستورانم،فکر کردم زیاد مهم نیست که بهت بگم..
صداش آروم شد
_رستوران؟..با کی؟
اون یون هو رو میشناسه؟
جواب دادم:با یون هو
چیزی نگفت..
+الو..الو..جونگکوک
بدون اینکه چیزی بگه قطع کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³¹
بعد از لحظه ای گفتم:من..من احساسی بهت ندارم،بعد از اینکه بدون حتی یه کلمه گذاشتی رفتی من فراموشت کردم
گارسون غذا رو آورد و گذاشت روی میز.
انگار حرفم براش خیلی سنگین بودن.
سرشو انداخت پایین و چشماشو محکم بست.
لحظه ای بعد لب زد:من..من دلم نمیخواست اینطور رهات کنم و برم اما مادرم..مادرم حالش خیلی بد بود..بهم گفتن توی بیمارستان پاریس بستریه،پدرم بعد از طلاق دیگه حتی مرگ مادرم براش مهم نبود
سرشو آورد بالا و با چشمهای اشکیش ادامه داد:میخواستم بهت زنگ بزنم..اما دکترا گفتن درمان مادرم قراره طول بکشه،نمیخواستم دلتو بشکنم برای همین بهت زنگ نزدم..گفتم کم کم فراموشم میکنی..آرا..میدونی چقدر برام سخت بود؟
حتی لحظه ای هم احساس ناراحتی یا غم بهم دست نداد.
شاید اگه همون آرای سابق بودم حتی گریه میکردم..اما الان هیچ خاطره ای از مردی که روبه روم نشسته ندارم.
نمیدونم بهش بگم که حافظهمو از دست دادم یا نه..
احساس میکنم اگه بدونه قراره واکنش خیلی عجیبی نشون بده.
سرمو انداختم پایین و گفتم:راستش میخوام یه موضوعی رو بهت بگم..
اشک هاشو رو با دستمال پاک کرد و منتظر نگاهم کرد.
تار موی توی صورتم رو زدم کنار و لب زدم:نمیدونم چطور بگم اما..من..من حافظهمو از دست دادم،توی تصادف..
با چشمهای گرد شده مات نگاهم میکرد.
_چـ..چی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:اره..من حتی یدونه از اون خاطرات مون رو هم یادم نمیاد،اما میدونم اگه یادم هم میومد باز هم هیچ احساسی بهت نداشتم..چون میدونم فراموشت کردم
و بعد با لبخند ملیحی ادامه دادم:امیدوارم با دختری که لایقشی ازدواج کنی و خوشبخت بشی
میخواست چیزی بگه که با صدای ویبره گوشیم مکث کرد.
جونگ کوک بود..
برداشتم و گفتم:الو..
با صدای نسبتا بلندی گفت:آرا..تو کجایی؟مگه نگفتم بهم زنگ بزن؟..
+رستورانم،فکر کردم زیاد مهم نیست که بهت بگم..
صداش آروم شد
_رستوران؟..با کی؟
اون یون هو رو میشناسه؟
جواب دادم:با یون هو
چیزی نگفت..
+الو..الو..جونگکوک
بدون اینکه چیزی بگه قطع کرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۷.۴k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط