عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁰
خیلی کنجکاو بودم راجبش.
گوشیمو برداشتم و صفحه چتشو باز کردم.
+سلام..الان میام همین لوکیشن
و بعد آماده شدم و به سمت ماشین رفتم.
(لباس اسلاید دوم)
پشت فرمون نشستم،نفس عمیقی کشیدم و به سمت لوکیشن رفتم.
بعد از ربع ساعن جلوی یه رستوران شیک وایسادم.
آرای احمق چرا بدون فکر پاشدی اومدی؟
به هر حال دیگه اومدم و کاریش نمیشه کرد.
از ماشین پیاده شدم و به سمت رستوران قدم برداشتم.
قلبم تند میزد..
وارد رستوران شدم.
همه خیلی آروم و متشخصانه مشغول خوردن شام بودن.
نگاهمو میون جمعیت چرخوندم تا شاید ببینمش.
یهو نگاهم روش مکث کرد.
یه کت بلند قهوهای تنش بود،و موهای خرمایی رنگشو به عقب حالت داده بود.
با تردید به سمتش قدم برداشتم.
با صدای قدم های من سرشو به سمتم چرخوند.
نگاهش روم قفل شد.
اون چهره خیلی برام آشناست..
اون چشمهای کشیده،لب ها،موجموها.
روبه روش روی صندلی نشستم و فقط مات نگاهش شدم.
سرشو انداخت پایین و خنده دردناکی کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت:باورم نمیشه واقعا دارم میبینمت..فکر نمیکردم بیای
لب زدم:چرا نیام؟..من اونقدرا بی شخصیت نیستم که درخواست شام کسیو رد کنم
با چشمهایی که یه عالمه حرف توش بود نگاهم میکرد.
جرعه ای از شرابِ روی میز خورد و گفت:خیلی تغییر کردی..
فقط سرمو تکون دادم.
ابرو هاشو انداخت بالا و گفت:راستی..در مورد پدرت..تسلیت میگم
لبخند ملیحی زدم و گفتم:ممنون
گارسون و صدا کرد و غذا سفارش دادیم.
سنگینی نگاهش بدجور آزارم میداد..و بدتر از اون..این سکوت سنگینی که بینمون شکل گرفته بود.
سکوتو شکست و گفت:راستش،نمیدونم چطور ازت بپرسم..تو..تو هنوز بهم علاقه ای داری؟..
از سولش شُکه شده بودم..
بعد از لحظه ای گفتم:من..من احساسی بهت ندارم،بعد از اینکه بدون حتی یه کلمه گذاشتی رفتی من فراموشت کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁰
خیلی کنجکاو بودم راجبش.
گوشیمو برداشتم و صفحه چتشو باز کردم.
+سلام..الان میام همین لوکیشن
و بعد آماده شدم و به سمت ماشین رفتم.
(لباس اسلاید دوم)
پشت فرمون نشستم،نفس عمیقی کشیدم و به سمت لوکیشن رفتم.
بعد از ربع ساعن جلوی یه رستوران شیک وایسادم.
آرای احمق چرا بدون فکر پاشدی اومدی؟
به هر حال دیگه اومدم و کاریش نمیشه کرد.
از ماشین پیاده شدم و به سمت رستوران قدم برداشتم.
قلبم تند میزد..
وارد رستوران شدم.
همه خیلی آروم و متشخصانه مشغول خوردن شام بودن.
نگاهمو میون جمعیت چرخوندم تا شاید ببینمش.
یهو نگاهم روش مکث کرد.
یه کت بلند قهوهای تنش بود،و موهای خرمایی رنگشو به عقب حالت داده بود.
با تردید به سمتش قدم برداشتم.
با صدای قدم های من سرشو به سمتم چرخوند.
نگاهش روم قفل شد.
اون چهره خیلی برام آشناست..
اون چشمهای کشیده،لب ها،موجموها.
روبه روش روی صندلی نشستم و فقط مات نگاهش شدم.
سرشو انداخت پایین و خنده دردناکی کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت:باورم نمیشه واقعا دارم میبینمت..فکر نمیکردم بیای
لب زدم:چرا نیام؟..من اونقدرا بی شخصیت نیستم که درخواست شام کسیو رد کنم
با چشمهایی که یه عالمه حرف توش بود نگاهم میکرد.
جرعه ای از شرابِ روی میز خورد و گفت:خیلی تغییر کردی..
فقط سرمو تکون دادم.
ابرو هاشو انداخت بالا و گفت:راستی..در مورد پدرت..تسلیت میگم
لبخند ملیحی زدم و گفتم:ممنون
گارسون و صدا کرد و غذا سفارش دادیم.
سنگینی نگاهش بدجور آزارم میداد..و بدتر از اون..این سکوت سنگینی که بینمون شکل گرفته بود.
سکوتو شکست و گفت:راستش،نمیدونم چطور ازت بپرسم..تو..تو هنوز بهم علاقه ای داری؟..
از سولش شُکه شده بودم..
بعد از لحظه ای گفتم:من..من احساسی بهت ندارم،بعد از اینکه بدون حتی یه کلمه گذاشتی رفتی من فراموشت کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۵۷.۲k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط