{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۹۸

پارت ۶۹۸


با حس بيجوني و كسلي خيلي بدي که توي تمام تنم بود
نیمه هشیار شدم.
سرم هنوز یه کم گیج میرفت اما ..یه کم بهتر بودم.. انگار کم کم جون داشت به تنم برمیگشت و سرگیجه ام
کمتر میشد.
يه صداي مردونه اي وحشت زده اي
گفت الا.. این... الاست..چش شده؟
این
صداي جیمین نبود..
قدرت تحیل رفته مو به زور جمع کردم و چشمامو یه کم
باز کردم
چشمام تار بود..
اروم به زور پلک زدم.
این
فين دوناتو روبروي دکتر بود.. شوکه چشمامو باريك كردم.
دارم درست میبینم؟
دکتر میشناسیش؟
فین هول گفت: عروسمه..چشه؟
اخ..
معده ام..
دکتر انگار یهو از حال رفته..
فين هول و لرزون گفت:کي اوردش؟
دکتر : شوهرش
فین سریع گفت: جیمین... جیمین بوده.. الان کجاست؟
دکتر : اروم باش رفت جواب آزمایش ها رو بگیره.. گلوم فشرده شده بود و دهنم خشك فین تند و هول گفت یه کاری بکن... خواهش میکنم..یه کاري
بکن... هیچیش نشه.. حالش خوب شه...
لرزون گفت: هرکاري ميتوني بكن..
واقعا انقدر نگرانم بود؟
دکتر : هیسسس..خیله خب فين.. چيزي نيست. نگران نباش.. فين : من.. من میرم جيمز نبينتم.. بهم بگو حالش
باشه؟
دکتر : باشه.
شد
لرزون نفسم رو بیرون دادم و بیحال چشمامو کامل باز
کردم.
حس ترحم
این همه نگراني فين دوناتو برام فقط بابت کاری که با خانواده ام کرده بود شرمنده بود و
اصلا نمیدونستم آزاد شده..
نمیخواستمم بدونم..
به دستم سرم وصل بود و خيلي خمارم میکرد..
داشت..
حالا...
يهو در خيلي شديد و محکم باز شد و جیمز با نفس نفس و خيلي نگران دوید داخل و هول گفت: دکتر..جواب
آزمایشا..
چشمام آروم بستم..
احساس نياز شديدي به خواب داشتم.. حس کردم یه لحظه هم خوابیدم که دکتر گفت: نگران
نباشین..بیرون باشین...
لرزون پلک زدم.
جیمین خيلي اشفته رفت بیرون.
دکتر اومد بالا سرم و در حال خوندن آزمایشام
گفت: بهترین؟
اروم گفتم: بله..نمیدونم چي شد يه دفعه.. لبخندي زد و گفت: اطلاع ندارین؟ گنگ گفتم:چي رو؟
لبخندش عمیق تر شد و گفت:تبریک میگم..
و رفت بیرون.
واه..
چي رو تبريك ميگه؟
گنگ و گیج به رفتنش نگاه کردم که جیمین خيلي شاد و
خندون اومد داخل
با دیدن چشماي بازم تند اومد کنارم و با دست گرمش دستمو گرفت و با محبت گفت:الا جانم...
خيلي عميق نگام میکرد.
اروم گفتم: جیمین..
دست به موهام کشید و مهربون و با لبخند گفت: جانم
به زور دستمو سمت سرم بردم و گفتم چی شده؟ با لبخند شيريني گفت:فقط ضعف کرده بودي و فشارت
افتاده بود
گنگ گفتم فشار؟



جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۵)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۹افتادن فشار تبريك داره؟ دلش...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت 🥳۷۰۰ 🥳باورم نمیشد زندگي بتونه ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۸اصلا فکر بالا رفتن از پلهها...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۷پیرهنش رو مرتب کرد و اروم ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط