{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۴:گذشته ی کامل

پارت ۳۴:گذشته ی کامل
(یوجین)
من ملوری رو از دست داده بودم. رابطه ام با دلین اونقدر ها هم قوی نبود. در واقع، خانوادم رو از دست داده بودم.
ولی آیا میتونستم اجازه بدم که سولار هم از دست بده؟
عمرا.
مدت ها بود که بهش فکر می کردم. دادن یه نمونه ی دی ان ای به اداره ی پلیس شاید حداقل آشنایی رو براش پیدا کنه. میدونستم که احتمالش واقعا کمه ولی مجبوریم با همین دستی که بهمون دادن بازی کنیم.
فضای اداره ی پلیس سرد و مرموز بود. اکثر آدما چهره ای مثل چهره های برجسته ی خلافکار ها داشتن. رنگ پریده، صورت زخمی، نگاه های خشن و...
افسر پلیسی که درخواست ملاقاتم رو بهش دادم بودم ما رو به داخل اتاقش راهنمایی کرد. سولار همچنان گیج بود.
"بفرمایید"
آروم روی صندلی های سرد و چرمی نشستیم. منشی برامون سه تا قهوه آورد.
"اگه همین الان آزمایش دی ان ای رو بگیریم حدود چند هفته ی دیگه تازه نتیجه اش میاد، ولی برای شما که از مشتری های قدیمی مون هستید، در عرض دو الی سه روز دیگه آماده میشه"
"خیلی محبت می کنین"
تا الان مطمئنم سولار حدس هایی زده باشه. هرماه باید بیاد و تست دی ان ای بده. درست مثل کاری که من در تمام این سال ها برای پیدا کردن ملوری کردم.
"خیلی خب بریم به سمت آزمایشگاه"
افسر زودتر از ما خارج شد. و من و سولار هم بعد از مدتی به دنبالش راه افتادیم.
افسر اداره ی پلیس، سرگرد مین یونگی بود. از وقتی برای اولین آزمایش دی ان ای ام اومدم باهم آشنا شدیم.
پسر جالبیه و ناگفته نماند شخصیتش هم درست مثل این اداره، مرموزه.
~~~~~~~~~~
فضای آزمایشگاه حداقل نسبت به خود اداره بهتر بود. البته که زیرزمین بود و سر و صدای زیادی داشت.
"خب خانم...؟"
"سولار هستم، کیم سولار"
"خانم کیم بفرمایید بشینید تا پرستار رو صدا کنم بیاد. سعی کنین تو این مدت آرامش خودتون رو حفظ کنین"
بله. سولار فهمیده بود چی به چیه!
آروم روی صندلی نشستیم. صندلی های آزمایشگاه نسبت به خود اتاق سرگرد مین، نرم و راحتی بود.
"ولی اگه نتیجه نده چی؟"
"نترس. باید از آخرین شانس مون هم استفاده کنیم، مگه نه؟"
لبخند گرمی زد. آخ که من چقدر عاشق این مهربونی هاش بودم.
"باشه. تا وقتی تو پیشم هستی از هیچی نمی ترسم"
متقابلا من هم لبخندی به جا آوردم و بعد از دقایقی، صدای پرستار به گوش خورد.

شرط: ۱۰ لایک
دیدگاه ها (۱)

پارت دوم خیلی زود پلیس وارد صحنه شد.میسو دقیقا نمی دانست چه ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت14ویو کوکبارون ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_30نیشخندی زدم با ی حرکت خودم...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶ویو میکا_____فردا شب _...

ترس شیرین pt 44¥قربان ردش رو زدیم£خوبه،بریمجانگ با افرادش...

Destiny part 1

عشق دریا پارت اخر __________________________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط