{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به یلـدا می زنم امشـب ، نکن چـون و چـرا با مـن

به یلـدا می زنم امشـب ، نکن چـون و چـرا با مـن
بیـا در قایـقِ عشـقم ، که مـوجِ سـایه هـا ، با مـن
تلنـگر می زند عشـقت ، کـه بیدارم در ایـن یلـدا
کمی الهامِ شـعرم شـو ، غـزل تا انتـها ، با مـن
شـبی لبریـز احساسـم ، محـبّت بوسـه مـی خواهد
اناری خـون فشـان با تـو ، تمامش خـون بهـا ، با من
نهیـب سـرد یلـدا را ، فقـط آغـوش مـی گیـرد
بغـل کن تکیـه گاهت را ، که تحریمِ حـیا ، با مـن .
دیدگاه ها (۳)

سخن از عشق بگو با دل دیوانه ی منتا که از عطر تو لبریز شود خا...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیمحتی اگر به دیده رویا ببینیممن ص...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم<حتی اگر به دیده رویا ببینیممن ...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم/ حتی اگر به دیده رویا ببینیم/ ...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیمحتی اگر به دیده رویا ببینیممن ص...

گاهی چنان  بدم  که  مبادا ببینیمحتّی  اگر به  دیده  رویا  بب...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیمحتی اگر به دیده رویا ببینیممن ص...

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی‌ام !حتی اگر به دیده‌ی رؤیا ببین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط