به یلـدا می زنم امشـب ، نکن چـون و چـرا با مـن
به یلـدا می زنم امشـب ، نکن چـون و چـرا با مـن
بیـا در قایـقِ عشـقم ، که مـوجِ سـایه هـا ، با مـن
تلنـگر می زند عشـقت ، کـه بیدارم در ایـن یلـدا
کمی الهامِ شـعرم شـو ، غـزل تا انتـها ، با مـن
شـبی لبریـز احساسـم ، محـبّت بوسـه مـی خواهد
اناری خـون فشـان با تـو ، تمامش خـون بهـا ، با من
نهیـب سـرد یلـدا را ، فقـط آغـوش مـی گیـرد
بغـل کن تکیـه گاهت را ، که تحریمِ حـیا ، با مـن .
بیـا در قایـقِ عشـقم ، که مـوجِ سـایه هـا ، با مـن
تلنـگر می زند عشـقت ، کـه بیدارم در ایـن یلـدا
کمی الهامِ شـعرم شـو ، غـزل تا انتـها ، با مـن
شـبی لبریـز احساسـم ، محـبّت بوسـه مـی خواهد
اناری خـون فشـان با تـو ، تمامش خـون بهـا ، با من
نهیـب سـرد یلـدا را ، فقـط آغـوش مـی گیـرد
بغـل کن تکیـه گاهت را ، که تحریمِ حـیا ، با مـن .
- ۶۳۱
- ۳۰ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط