{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره و ماه

۲ستاره و ۳ ماه

پارت۲۷

ساعت ۹ شد وهمه بیدار شدن صبحونه هم خوردن
بکی:آیسا گوشی من آنتن نمیده میشه بری از تو اتاقت گوشیتو بیاری
آیسا:باشه
(نویسنده: چقد ساده ای 🤦🏻‍♀️)
دمیتریوس: منم دیشب اتاقمو عوض کردم یکی از وسایلم تو اتاق جامونده بود برم بیارمش
آنیا:بکی نقشه ای نداری که
بکی:نه خیرم نقشه چرا
آنیا:باشه
بکی صبر کرد تا اونا برن تو اتاق و درجا درو قفل کرد
آنیا:بکی این بود گفتی نقشه نداری درو باز کن
آیسا: بکیییییی نهههههههههه🥲
بکی:تا باهم آشتی نکنین درو باز نمیکنم
آنیا:بکی یا بازش میکنی یا بزاش میکنم
بکی:جایی قایمش کردم کلیدو که ذهنتم نمیرسه
آنیا:اه
دامیان: بکی باز کن براشون دیگه
بکی تا آشتی نکنن باز نمیکنم
ویو آیسا و دمیتریوس
دمیتریوس: خب
آیسا: خب و چی؟
دمیتریوس: من نمیخوام تو اتاق حبس باشم
آیسا:جوری میگه انگار من میخوام
دمیتریوس: خب باید اشتی کنیم تا بریم بیرون
آیسا:فکرشم نکن
آنیا:آیسا آشتی کنی بهتر از اینه اون تو بمونی
آیسا:فقط بخاطر خواهرم
دمیتریوس: باشه
آیسا: بکی آشتی کردم بازش کن
بکی: باشه
آنیا: آیسا زنده ایی؟
آیسا:مگه باید مرده باشم؟😂
دامیان:دمیتریوس سالمی؟
دمیتریوس: آره
آنیا:بسه دیگه صد بار بهت گفتم خواهرم اون بار زدش دلیل داشت (وقتی داشت اینا رو میگفت همزمان ۱قدم سمت دامیان میرفت دامیانم ۱ قدم عقب میرفت)
آنیا:چون میخواست ببوستش*رسیدن به دیوار
که دامیان آنیا رو بغل کرد
دامیان: بخاطر اینکه ناراحتت کردم
آنیا هم بغلش کرد
آنیا:منم عذر میخوام
بکی📸📸📸
بکی بچه ها بیاین سر میز کمی صحبت کنیم
اومدن و نشستن*
(بکی یه دفتر دستش بود که شبیه مالهای تحقیق بود همه اون عکس ها رو چسبونده بود توش مثل تحقیق های علمی )
دیدگاه ها (۲)

۲ستاره و ۳ماه پارت۲۶فلش به زمان حالآنیا و آیسا بیدار بودن نش...

۲ ستاره و ۳ ماهپارت۲۵*و همه رفتن بالا*آنیا:دکتر خبر کنیناوین...

۲ ستاره و ۳ ماهپارت ۱۶همه با تعجب به دمیتریوس نگاه میکردن و ...

موهای صورتیت *پارت ۲۴*

۲ستاره و ۳ ماهپارت۲۳لباس پوشیدن و رفتن تو حیاطلباسشون اسلاید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط