ای دلِ زار چرا بی سرو سامان شده ای
ای دلِ زار چرا بی سرو سامان شده ای
نکند عاشقِ آن یوسف کنعان شده ای
این جهان،جایگه سوختنِ عاشق شد
پس چرادر پی دل، مست و خرامان شده ای
دلت از هجر رخش باز گرفته است چرا؟
نکند در غمِ دل، ابرِ بهاران شده ای
بانسیمی که ز کوی اش شده راهی سوی ات
دل بهم ریخته و زار و پریشان شده ای
با گداییِ نگاهش، شده ای عاشقِ زار
با دو چشمانِ ترت، بانیِ باران شده ای
کوچه یِ شهر شده منزلت، ای آواره
از سرِ زلفِ دلت، باز چه طوفان شده ای
می نشینی به رهش، تا که ببینی روی اش
بازاز بـویِ دلش، مست و غزل خوان شده ای
پس چرا نیست، به دنبالِ نگاهت هرگز؟!
تو که رسوا شدی و لایقِ احسان شده ای
سوخت یعقوب، ز هجران و فراقِ یوسف
باز، درمانده یِ احسانِ بزرگان شده ای!
نکند عاشقِ آن یوسف کنعان شده ای
این جهان،جایگه سوختنِ عاشق شد
پس چرادر پی دل، مست و خرامان شده ای
دلت از هجر رخش باز گرفته است چرا؟
نکند در غمِ دل، ابرِ بهاران شده ای
بانسیمی که ز کوی اش شده راهی سوی ات
دل بهم ریخته و زار و پریشان شده ای
با گداییِ نگاهش، شده ای عاشقِ زار
با دو چشمانِ ترت، بانیِ باران شده ای
کوچه یِ شهر شده منزلت، ای آواره
از سرِ زلفِ دلت، باز چه طوفان شده ای
می نشینی به رهش، تا که ببینی روی اش
بازاز بـویِ دلش، مست و غزل خوان شده ای
پس چرا نیست، به دنبالِ نگاهت هرگز؟!
تو که رسوا شدی و لایقِ احسان شده ای
سوخت یعقوب، ز هجران و فراقِ یوسف
باز، درمانده یِ احسانِ بزرگان شده ای!
- ۲.۲k
- ۱۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط