{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۴۱)

🔹 #او_را ... (۴۱)





شب مرجانو راضی کردم و با زور آوردمش خونمون



دوست نداشتم تنها باشم

در و دیوار اتاق مثل خوره

اعصاب و روانمو داغون میکرد 😣



شاممونو بیرون خوردیم و رفتیم خونه .



تازه رسیده بودیم که گوشی مرجان زنگ خورد !



تا چشمش به گوشی خورد ذوق زده جیغ زد 😍


- واااااای میلاده 😍 😍 😍


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
https://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-یکم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۴۷)گوشی از دستم افتاد ...احساس میکردم بدبخت ...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط