{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۴۰)

🔹 #او_را ... (۴۰)




با صدای گوشی چشمامو باز کردم،

مرجان بود !

سعی کردم گلومو صاف کنم بلکه صدام در بیاد !



- الو



- صداشوووو 😂

چه خط و خشی داره 😂

نگو که خوابی هنوز !



- مگه ساعت چنده که تو بیداری !؟



- لنگ ظهره خانووووم !

ساعت یکه !


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهلم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۵۳)افتادم رو زمین و دیگه هیچی نفهمیدم ـــــــ...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۴۱) شب مرجانو راضی کردم و با زور آوردمش خونمو...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط