+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.86
(از زبون نویسنده)
اتاق پر از صدای دستگاههای هشدار و گریه ا.ت بود. پزشکا با عجله دور جونگ کوک کار میکردند، ولی حالش لحظه به لحظه بدتر میشد. تبش به ۴۲ رسیده بود و بدنش از تشنجهای خفیف میلرزید.
ا.ت هنوز کنار تخت زانو زده بود و دست سرد جونگ کوک رو محکم چسبیده بود. اشک مثل سیل از صورتش پایین میریخت.
(با صدای شکسته و التماسی)
+ کوک... بیدار شو... تو که همیشه قوی بودی... چرا حالا اینجوری شدی؟ به خاطر من... همه اینا به خاطر منه...
جیمین با صدای گرفته گفت:
🐥 هلیکوپتر داره خون AB مثبت میاره، ولی حداقل ۱۵ دقیقه دیگه طول میکشه. فشار خونش داره خیلی پایین میاد...
آسا با عصبانیت و چشمای قرمز، مشتشو دوباره به دیوار کوبید:
آسا: این احمق همیشه فکر میکرد با دروغ گفتن همه چیز رو کنترل میکنه! حالا ببین چی شد! اگه بمیره، من خودم میکشمش!
ا.ت سرشو روی لبه تخت گذاشت و هقهق شدید کرد:
(گریه گرفته، تقریباً فریاد)
+ من هنوز بهت نگفتم... من هنوز کامل نبخشیدمت... هنوز خیلی ازت میترسم... ولی نمیخوام تنهام بذاری... کوک... لطفاً نرو... من... من بدون تو چیکار کنم؟
جونگ کوک یه لحظه بدنش شدید تکان خورد. پزشکا سریع مشغول احیاء شدند. یکی از اونا فریاد زد:
ضربان قلبش داره متوقف میشه! آماده شو!
ا.ت جیغ بلندی کشید و سعی کرد به سمت جونگ کوک بره، ولی جیمین محکم نگهش داشت.
(فریاد وحشتزده)
+ کوک!!! نه!!! چشماتو باز کن!!! من هنوز اینجام... من هنوز ولت نکردم... بیدار شو!!!
دست جونگ کوک تو دست ا.ت کاملاً سرد و بیحرکت شده بود. دستگاه قلب صدای پیوسته و وحشتناک "بِیپـــ" داد که یعنی قلبش داره متوقف میشه.
اتاق پر از فریاد، گریه و هرج و مرج بود. همه منتظر خون بودن، ولی زمان خیلی تنگ بود.
ا.ت با تمام وجود فریاد زد، صدایی که از ته وجودش بیرون اومد:
(شکسته و التماسی)
+ کوک... تو قول دادی که ولِم نکنی... حالا خودت داری میری... برنگرد... لطفاً...
همه چیز روی لبه تیغ بود و قلب جونگ کوک داشت آخرین تپشهاشو میزد.........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.86
(از زبون نویسنده)
اتاق پر از صدای دستگاههای هشدار و گریه ا.ت بود. پزشکا با عجله دور جونگ کوک کار میکردند، ولی حالش لحظه به لحظه بدتر میشد. تبش به ۴۲ رسیده بود و بدنش از تشنجهای خفیف میلرزید.
ا.ت هنوز کنار تخت زانو زده بود و دست سرد جونگ کوک رو محکم چسبیده بود. اشک مثل سیل از صورتش پایین میریخت.
(با صدای شکسته و التماسی)
+ کوک... بیدار شو... تو که همیشه قوی بودی... چرا حالا اینجوری شدی؟ به خاطر من... همه اینا به خاطر منه...
جیمین با صدای گرفته گفت:
🐥 هلیکوپتر داره خون AB مثبت میاره، ولی حداقل ۱۵ دقیقه دیگه طول میکشه. فشار خونش داره خیلی پایین میاد...
آسا با عصبانیت و چشمای قرمز، مشتشو دوباره به دیوار کوبید:
آسا: این احمق همیشه فکر میکرد با دروغ گفتن همه چیز رو کنترل میکنه! حالا ببین چی شد! اگه بمیره، من خودم میکشمش!
ا.ت سرشو روی لبه تخت گذاشت و هقهق شدید کرد:
(گریه گرفته، تقریباً فریاد)
+ من هنوز بهت نگفتم... من هنوز کامل نبخشیدمت... هنوز خیلی ازت میترسم... ولی نمیخوام تنهام بذاری... کوک... لطفاً نرو... من... من بدون تو چیکار کنم؟
جونگ کوک یه لحظه بدنش شدید تکان خورد. پزشکا سریع مشغول احیاء شدند. یکی از اونا فریاد زد:
ضربان قلبش داره متوقف میشه! آماده شو!
ا.ت جیغ بلندی کشید و سعی کرد به سمت جونگ کوک بره، ولی جیمین محکم نگهش داشت.
(فریاد وحشتزده)
+ کوک!!! نه!!! چشماتو باز کن!!! من هنوز اینجام... من هنوز ولت نکردم... بیدار شو!!!
دست جونگ کوک تو دست ا.ت کاملاً سرد و بیحرکت شده بود. دستگاه قلب صدای پیوسته و وحشتناک "بِیپـــ" داد که یعنی قلبش داره متوقف میشه.
اتاق پر از فریاد، گریه و هرج و مرج بود. همه منتظر خون بودن، ولی زمان خیلی تنگ بود.
ا.ت با تمام وجود فریاد زد، صدایی که از ته وجودش بیرون اومد:
(شکسته و التماسی)
+ کوک... تو قول دادی که ولِم نکنی... حالا خودت داری میری... برنگرد... لطفاً...
همه چیز روی لبه تیغ بود و قلب جونگ کوک داشت آخرین تپشهاشو میزد.........
ادامه دارد.........
- ۳۴۲
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط