دخترکوچولویی دوتا سیب توی دستش داشت.در این موقع مادرش وار
دخترکوچولویی دوتا سیب توی دستش داشت.در این موقع مادرش وارد اتاق شد.چشمش به دو دست او افتاد.گفت:یکی از سیبهاتو به من میدی؟
دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به سیب وسپس آن سیب اندکی اندیشید.سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب.
لبخند روی لبان مادرش ماسید.
سیمایش دادمیزد که چقدر از دخترکش نومید شده است اما دخترک لحظه ای بعد یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت :بیا مامان این سیب شیرین تره!!! مادرش خشکش زد.چه اندیشه ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.
هر قدر با تجربه باشید،در هر مقامی باشید،هر قدر خود را دانشمند بدانید،قضاوت خود را اندکی به تاخیر بیندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد
دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به سیب وسپس آن سیب اندکی اندیشید.سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب.
لبخند روی لبان مادرش ماسید.
سیمایش دادمیزد که چقدر از دخترکش نومید شده است اما دخترک لحظه ای بعد یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت :بیا مامان این سیب شیرین تره!!! مادرش خشکش زد.چه اندیشه ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.
هر قدر با تجربه باشید،در هر مقامی باشید،هر قدر خود را دانشمند بدانید،قضاوت خود را اندکی به تاخیر بیندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد
- ۱.۶k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط