「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 88
✦.................................
جیهو هنوز با تعجب پشت سرش را نگاه میکرد اما ناچار همراه او رفت، نیکی همانجا ایستاده بود ابروهایش خیلی نامحسوس در هم رفت.
«+ دیشب... چی؟»
چند ثانیه به راهروی خانه خیره ماند اما دیگر صدایی نیامد. هیونوو نگاه کوتاهی به او انداخت؛ انگار دلش میخواست چیزی بگوید اما فقط لبخند کمرنگی زد
هیونوو: مراقب خودت باش.
نیکی آرام سر تکان داد
+ شما هم همینطور.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت ماشین حرکت کرد. نیکی آخرین نگاه را به خانه انداخت، بعد آرام برگشت و همراه او سوار ماشین شد
درِ خودرو بسته شد، چند ثانیه سکوت بینشان حاکم بود.... ماشین چند خیابان از خانهی هیونوو فاصله گرفته بود.
شیشهی سمت نیکی تا نیمه پایین بود و باد خنک عصرگاهی، موهای مشکی بلندش را به بازی گرفته بود، چند تار مو روی گونههایش مینشست و دوباره با وزش باد کنار میرفت.
نیکی بی حرف بیرون را نگاه میکرد؛ ساختمانهای بلند، درختهای کنار خیابان و نور طلایی خورشید که روی شیشهی مغازهها افتاده بود.
جونگکوک یک دستش روی فرمان بود و با دست دیگردنده را عوض کرد، نگاهش فقط برای چند ثانیه از جاده جدا شد؛
باد، موهای نیکی را دور صورتش پخش کرده بود و لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشسته بود؛ همان لبخندی که خودش هم از وجودش خبر نداشت. جونگکوک بیاختیار چند ثانیه بیشتر نگاهش کرد.
نیکی ناگهان چشمش به یک بستنیفروشی رنگارنگ افتاد، چشمهایش برق زد
+ وای...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
_ چیه؟
نیکی با هیجان به بیرون اشاره کرد
+ اونجا... اون بستنیفروشیه...
چند لحظه مکث کرد و بعد با لحن بچگانه ای که خودش هم متوجهش نبود گفت:
+ وایستا... برام بستنی میگیری؟
جونگکوک حتی یک کلمه هم نگفت فقط راهنما زد و ماشین را آرام کنار خیابان نگه داشت، کمربندش را باز کرد و قبل از پیاده شدن پرسید:
_ چیز دیگهای هم میخوای؟
نیکی سریع سرش را تکان داد
+ نه... فقط بستنی.
جونگکوک در را بست و وارد مغازه شد.
چند دقیقه بعد برگشت.. اما فقط با یک بستنی برنگشت، یک کیسهی بزرگ در دستش بود.
نیکی با تعجب به آن نگاه کرد
+ این چیه؟
جونگکوک کیسه را روی پای نیکی گذاشت و دوباره پشت فرمان نشست... داخل کیسه سه مدل بستنی مختلف؛ یکی شکلاتی با روکش بادام، یکی پاستیلی، یکی وانیلی با تکههای کوکی کنارش هم چند مدل شکلات، پاستیل، بیسکویت و نوشیدنیهای کوچک.
نیکی چند ثانیه فقط به محتویات کیسه خیره ماند، لبخندش داشت خودش را لو میداد اما با زحمت سعی کرد عادی رفتار کند آرام گفت:
+ لازم نبود اینهمه بخری...
جونگکوک ماشین را روشن کرد
_ نمیدونستم کدومو دوست داری...
نیکی برای چند لحظه چیزی نگفت، همین جملهی ساده بیاختیار دلش را گرم کرده بود، یکی از بستنیها را باز کرد بعد یکی دیگر را برداشت و سمت جونگکوک گرفت
+ بگیر.
جونگکوک نگاه کوتاهی به بستنی انداخت
_ نمیخوام.
نیکی اخم مصنوعی کرد
+ همشونو که نمیتونم بخورم.
دستش را جلوتر آورد
+ بگیر... خوشمزهست.
جونگکوک نگاه معنیداری به نیکی انداخت و با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
_ ولی من یه چیز خوشمزهتر سراغ دارم.
نیکی دو ثانیه طول کشید تا منظورش را بفهمد، چشمهایش گرد شد
+ دیو៸ث!
همان لحظه آرام با مشت کوچکش به بازویش زد.
جونگکوک برای اولین بار بلندتر از همیشه خندید؛ صدای خندهاش کوتاه بود، اما واقعی. نیکی همانجا خشکش زد... برای دومین بار داشت خندیدن او را میدید، دلش عجیب لرزید، با ناباوری خیره ماند
+ باورم نمیشه...
جونگکوک هنوز لبخند محوی روی لبش داشت.
_ چی؟
نیکی بیاختیار خندید
+ تو... تو میخندی.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت
_ تعجب کردی؟
+ خیلی...
سرش را تکان داد
+ تا الان فقط اون روی خشن و جدیتو دیده بودم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ منم فقط اون روی سلیطهت رو دیدم.
بعد با انگشت شستش بستنیِ گوشهی لب نیکی را پاک کرد، نگاهش فقط یک لحظه روی لبهای او ماند بعد خیلی آرام، بدون اینکه عجلهای داشته باشد، انگشت شستش را مزه کرد و با همان خونسردی همیشگی گفت:
_ حیف بود هدر بره.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 88
✦.................................
جیهو هنوز با تعجب پشت سرش را نگاه میکرد اما ناچار همراه او رفت، نیکی همانجا ایستاده بود ابروهایش خیلی نامحسوس در هم رفت.
«+ دیشب... چی؟»
چند ثانیه به راهروی خانه خیره ماند اما دیگر صدایی نیامد. هیونوو نگاه کوتاهی به او انداخت؛ انگار دلش میخواست چیزی بگوید اما فقط لبخند کمرنگی زد
هیونوو: مراقب خودت باش.
نیکی آرام سر تکان داد
+ شما هم همینطور.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت ماشین حرکت کرد. نیکی آخرین نگاه را به خانه انداخت، بعد آرام برگشت و همراه او سوار ماشین شد
درِ خودرو بسته شد، چند ثانیه سکوت بینشان حاکم بود.... ماشین چند خیابان از خانهی هیونوو فاصله گرفته بود.
شیشهی سمت نیکی تا نیمه پایین بود و باد خنک عصرگاهی، موهای مشکی بلندش را به بازی گرفته بود، چند تار مو روی گونههایش مینشست و دوباره با وزش باد کنار میرفت.
نیکی بی حرف بیرون را نگاه میکرد؛ ساختمانهای بلند، درختهای کنار خیابان و نور طلایی خورشید که روی شیشهی مغازهها افتاده بود.
جونگکوک یک دستش روی فرمان بود و با دست دیگردنده را عوض کرد، نگاهش فقط برای چند ثانیه از جاده جدا شد؛
باد، موهای نیکی را دور صورتش پخش کرده بود و لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشسته بود؛ همان لبخندی که خودش هم از وجودش خبر نداشت. جونگکوک بیاختیار چند ثانیه بیشتر نگاهش کرد.
نیکی ناگهان چشمش به یک بستنیفروشی رنگارنگ افتاد، چشمهایش برق زد
+ وای...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
_ چیه؟
نیکی با هیجان به بیرون اشاره کرد
+ اونجا... اون بستنیفروشیه...
چند لحظه مکث کرد و بعد با لحن بچگانه ای که خودش هم متوجهش نبود گفت:
+ وایستا... برام بستنی میگیری؟
جونگکوک حتی یک کلمه هم نگفت فقط راهنما زد و ماشین را آرام کنار خیابان نگه داشت، کمربندش را باز کرد و قبل از پیاده شدن پرسید:
_ چیز دیگهای هم میخوای؟
نیکی سریع سرش را تکان داد
+ نه... فقط بستنی.
جونگکوک در را بست و وارد مغازه شد.
چند دقیقه بعد برگشت.. اما فقط با یک بستنی برنگشت، یک کیسهی بزرگ در دستش بود.
نیکی با تعجب به آن نگاه کرد
+ این چیه؟
جونگکوک کیسه را روی پای نیکی گذاشت و دوباره پشت فرمان نشست... داخل کیسه سه مدل بستنی مختلف؛ یکی شکلاتی با روکش بادام، یکی پاستیلی، یکی وانیلی با تکههای کوکی کنارش هم چند مدل شکلات، پاستیل، بیسکویت و نوشیدنیهای کوچک.
نیکی چند ثانیه فقط به محتویات کیسه خیره ماند، لبخندش داشت خودش را لو میداد اما با زحمت سعی کرد عادی رفتار کند آرام گفت:
+ لازم نبود اینهمه بخری...
جونگکوک ماشین را روشن کرد
_ نمیدونستم کدومو دوست داری...
نیکی برای چند لحظه چیزی نگفت، همین جملهی ساده بیاختیار دلش را گرم کرده بود، یکی از بستنیها را باز کرد بعد یکی دیگر را برداشت و سمت جونگکوک گرفت
+ بگیر.
جونگکوک نگاه کوتاهی به بستنی انداخت
_ نمیخوام.
نیکی اخم مصنوعی کرد
+ همشونو که نمیتونم بخورم.
دستش را جلوتر آورد
+ بگیر... خوشمزهست.
جونگکوک نگاه معنیداری به نیکی انداخت و با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
_ ولی من یه چیز خوشمزهتر سراغ دارم.
نیکی دو ثانیه طول کشید تا منظورش را بفهمد، چشمهایش گرد شد
+ دیو៸ث!
همان لحظه آرام با مشت کوچکش به بازویش زد.
جونگکوک برای اولین بار بلندتر از همیشه خندید؛ صدای خندهاش کوتاه بود، اما واقعی. نیکی همانجا خشکش زد... برای دومین بار داشت خندیدن او را میدید، دلش عجیب لرزید، با ناباوری خیره ماند
+ باورم نمیشه...
جونگکوک هنوز لبخند محوی روی لبش داشت.
_ چی؟
نیکی بیاختیار خندید
+ تو... تو میخندی.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت
_ تعجب کردی؟
+ خیلی...
سرش را تکان داد
+ تا الان فقط اون روی خشن و جدیتو دیده بودم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ منم فقط اون روی سلیطهت رو دیدم.
بعد با انگشت شستش بستنیِ گوشهی لب نیکی را پاک کرد، نگاهش فقط یک لحظه روی لبهای او ماند بعد خیلی آرام، بدون اینکه عجلهای داشته باشد، انگشت شستش را مزه کرد و با همان خونسردی همیشگی گفت:
_ حیف بود هدر بره.
- ۷.۸k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط