『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴
صدای برخورد ابزارهای فلزی با میزهای کارگاه در فضای بزرگ زندان پیچیده بود . کارگاه یکی از معدود مکانهایی بود که زندانیها مجبور بودند برای چند ساعت کنار هم کار کنند؛ کنار کسانی که شاید چند روز قبل با آنها دشمن بودند برای همین همیشه چیزی در هوا وجود داشت ، تنشی که هیچوقت کاملاً از بین نمیرفت. تهیونگ کنار میز ایستاده بود و مشغول سرهم کردن قطعات پروژهای بود که به آنها داده بودند. از وقتی وارد زندان شده بود، یاد گرفته بود زیاد جلب توجه نکند. اینجا هر نگاه اضافه، هر حرف اشتباه و هر حرکت بیفکر میتوانست دردسر درست کند ، اما ظاهراً یکی تصمیم گرفته بود براش دردسر بسازد ؛ از گوشهی کارگاه، همان مردی که چند روز قبل با تهیونگ درگیر شده بود، زیرچشمی نگاهش میکرد . کینه هنوز در چهرهاش معلوم بود . فراموش نکرده بود که چطور جلوی بقیه مجبور شده بود عقب بکشد و حالا دنبال فرصتی بود تا آن را جبران کند. تهیونگ صدای قدمهایی را پشت سرش شنید ، مرد با لبخند کجی نزدیک شد
_ فکر کردی اون روز تموم شد؟!
تهیونگ آرام سرش را بالا آورد ، هیچ ترسی در چهرهاش نبود.
_ اگه دنبال دعوایی ، جای اشتباهی اومدی
مرد خندید.
_ این بار راه فراری نداری
تهیونگ متوجه شد مرد چیزی در دستش پنهان کرده ، همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد ، حرکت سریع مرد ، درخشش کوتاه فلز و تهیونگ که به موقع خودش را عقب کشید . نفر دوم از پشت بهش نزدیک شد و محاصره اش کردند ، پس نقشه از قبل آماده شده بود. دو نفر و یک هدف. تهیونگ چند قدم عقب رفت ؛ نه به خاطر ترس بلکه به خاطر اینکه میدانست اگر بیش از حد واکنش نشان دهد، توجه زیادی جلب میشود. او نباید هویتش را خراب میکرد ، نباید فراموش میکرد چرا اینجاست . ناگهان صدای سردی از پشت سرش آمد.
جونگکوک : دو نفر علیه یه نفر؟!
ته یونگ متعجب به او نگاه کرد . جونگکوک چند قدم دورتر ایستاده بود و همان نگاه بیاحساس همیشگی روی صورتش بود. مرد پوزخند زد.
_ این به تو ربطی نداره
جونگکوک آرام نزدیک شد
_ الان داره ربط پیدا میکنه
تهیونگ برای لحظهای ماتش برد ، انتظار هر چیزی را داشت جز اینکه جونگکوک وارد شود ، جز اینکه کسی که همیشه خودش را از همه جدا نگه میداشت، برای او قدم بردارد. درگیری شروع شد. جونگکوک بدون عجله حرکت میکرد. هر حرکتش دقیق بود؛ انگار قبل از انجام دادن، همهچیز را پیشبینی کرده بود. تهیونگ هم مجبور شد وارد شود. این بار نه برای انجام مأموریت ، نه برای گرفتن اعتماد جونگکوک، فقط برای اینکه از خودش دفاع کند. آن دو کنار هم قرار گرفتند. بدون حرف زدن ، بدون هماهنگی قبلی. اما عجیب بود...انگار بدنهایشان بهتر از خودشان میدانستند چطور کنار هم کار کنند. وقتی یکی عقب میرفت، دیگری جایش را پر میکرد ؛ وقتی یکی حواسش پرت میشد، دیگری مراقب بود. تا اینکه صدای فریاد نگهبانها در کارگاه پیچید.
_ تمومش کنید!
چند نگهبان وارد شدند و همه را از هم جدا کردند . مردها را بردند و کارگاه دوباره به حالت عادی برگشت اما تهیونگ و جونگکوک هردو کمی زخمی شده بودند . تهیونگ هنوز نمیتوانست بفهمد چرا...چرا کسی مثل او باید دخالت میکرد .
........
بوی دارو در اتاق کوچک درمانگاه پخش شده بود. پرستار مشغول بررسی زخم روی ابروی جونگکوک بود. او مثل همیشه ساکت نشسته بود. نه شکایتی ، نه واکنشی ؛ انگار درد برایش چیزی معمولی بود. تهیونگ روی صندلی کنار دیوار نشسته بود و زخم دستش را تمیز میکرد. پرستار بعد از ضدعفونی کردن زخم جونگکوک از اتاق بیرون رفت تا چند باند تمیز برای تهیونگ بیاورد . چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدن تا اینکه جونگکوک آرام گفت
جونگکوک : لازم نبود دخالت کنی
تهیونگ : من؟! تو بودی که پریدی وسط
جونگکوک چیزی نگفت . تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.
تهیونگ : چرا؟
چند ثانیه سکوت . جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
جونگکوک : نمیدونم
جواب سادهای بود اما شاید برای اولین بار، واقعیترین جوابی بود که میتوانست بدهد. تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.
تهیونگ : عجیبه
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : چی؟
تهیونگ : اینکه کسی مثل تو کاری انجام بده و خودش هم ندونه چرا
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند بعد جونگکوک خیلی آرام گفت
جونگکوک : فقط نمیخواستم ببینم یکی جلوی چشمم آسیب میبینه
تهیونگ چیزی نگفت اما همان جمله بیشتر از چیزی که باید، در ذهنش ماند.
بقیش تو کامنتا
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴
صدای برخورد ابزارهای فلزی با میزهای کارگاه در فضای بزرگ زندان پیچیده بود . کارگاه یکی از معدود مکانهایی بود که زندانیها مجبور بودند برای چند ساعت کنار هم کار کنند؛ کنار کسانی که شاید چند روز قبل با آنها دشمن بودند برای همین همیشه چیزی در هوا وجود داشت ، تنشی که هیچوقت کاملاً از بین نمیرفت. تهیونگ کنار میز ایستاده بود و مشغول سرهم کردن قطعات پروژهای بود که به آنها داده بودند. از وقتی وارد زندان شده بود، یاد گرفته بود زیاد جلب توجه نکند. اینجا هر نگاه اضافه، هر حرف اشتباه و هر حرکت بیفکر میتوانست دردسر درست کند ، اما ظاهراً یکی تصمیم گرفته بود براش دردسر بسازد ؛ از گوشهی کارگاه، همان مردی که چند روز قبل با تهیونگ درگیر شده بود، زیرچشمی نگاهش میکرد . کینه هنوز در چهرهاش معلوم بود . فراموش نکرده بود که چطور جلوی بقیه مجبور شده بود عقب بکشد و حالا دنبال فرصتی بود تا آن را جبران کند. تهیونگ صدای قدمهایی را پشت سرش شنید ، مرد با لبخند کجی نزدیک شد
_ فکر کردی اون روز تموم شد؟!
تهیونگ آرام سرش را بالا آورد ، هیچ ترسی در چهرهاش نبود.
_ اگه دنبال دعوایی ، جای اشتباهی اومدی
مرد خندید.
_ این بار راه فراری نداری
تهیونگ متوجه شد مرد چیزی در دستش پنهان کرده ، همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد ، حرکت سریع مرد ، درخشش کوتاه فلز و تهیونگ که به موقع خودش را عقب کشید . نفر دوم از پشت بهش نزدیک شد و محاصره اش کردند ، پس نقشه از قبل آماده شده بود. دو نفر و یک هدف. تهیونگ چند قدم عقب رفت ؛ نه به خاطر ترس بلکه به خاطر اینکه میدانست اگر بیش از حد واکنش نشان دهد، توجه زیادی جلب میشود. او نباید هویتش را خراب میکرد ، نباید فراموش میکرد چرا اینجاست . ناگهان صدای سردی از پشت سرش آمد.
جونگکوک : دو نفر علیه یه نفر؟!
ته یونگ متعجب به او نگاه کرد . جونگکوک چند قدم دورتر ایستاده بود و همان نگاه بیاحساس همیشگی روی صورتش بود. مرد پوزخند زد.
_ این به تو ربطی نداره
جونگکوک آرام نزدیک شد
_ الان داره ربط پیدا میکنه
تهیونگ برای لحظهای ماتش برد ، انتظار هر چیزی را داشت جز اینکه جونگکوک وارد شود ، جز اینکه کسی که همیشه خودش را از همه جدا نگه میداشت، برای او قدم بردارد. درگیری شروع شد. جونگکوک بدون عجله حرکت میکرد. هر حرکتش دقیق بود؛ انگار قبل از انجام دادن، همهچیز را پیشبینی کرده بود. تهیونگ هم مجبور شد وارد شود. این بار نه برای انجام مأموریت ، نه برای گرفتن اعتماد جونگکوک، فقط برای اینکه از خودش دفاع کند. آن دو کنار هم قرار گرفتند. بدون حرف زدن ، بدون هماهنگی قبلی. اما عجیب بود...انگار بدنهایشان بهتر از خودشان میدانستند چطور کنار هم کار کنند. وقتی یکی عقب میرفت، دیگری جایش را پر میکرد ؛ وقتی یکی حواسش پرت میشد، دیگری مراقب بود. تا اینکه صدای فریاد نگهبانها در کارگاه پیچید.
_ تمومش کنید!
چند نگهبان وارد شدند و همه را از هم جدا کردند . مردها را بردند و کارگاه دوباره به حالت عادی برگشت اما تهیونگ و جونگکوک هردو کمی زخمی شده بودند . تهیونگ هنوز نمیتوانست بفهمد چرا...چرا کسی مثل او باید دخالت میکرد .
........
بوی دارو در اتاق کوچک درمانگاه پخش شده بود. پرستار مشغول بررسی زخم روی ابروی جونگکوک بود. او مثل همیشه ساکت نشسته بود. نه شکایتی ، نه واکنشی ؛ انگار درد برایش چیزی معمولی بود. تهیونگ روی صندلی کنار دیوار نشسته بود و زخم دستش را تمیز میکرد. پرستار بعد از ضدعفونی کردن زخم جونگکوک از اتاق بیرون رفت تا چند باند تمیز برای تهیونگ بیاورد . چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدن تا اینکه جونگکوک آرام گفت
جونگکوک : لازم نبود دخالت کنی
تهیونگ : من؟! تو بودی که پریدی وسط
جونگکوک چیزی نگفت . تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.
تهیونگ : چرا؟
چند ثانیه سکوت . جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
جونگکوک : نمیدونم
جواب سادهای بود اما شاید برای اولین بار، واقعیترین جوابی بود که میتوانست بدهد. تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.
تهیونگ : عجیبه
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : چی؟
تهیونگ : اینکه کسی مثل تو کاری انجام بده و خودش هم ندونه چرا
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند بعد جونگکوک خیلی آرام گفت
جونگکوک : فقط نمیخواستم ببینم یکی جلوی چشمم آسیب میبینه
تهیونگ چیزی نگفت اما همان جمله بیشتر از چیزی که باید، در ذهنش ماند.
بقیش تو کامنتا
- ۱.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط