『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³
هوا کاملا تاریک شده بود و ساعت خاموشی بود ، تهیونگ بیصدا از تخت پایین آمد . به نظر میرسید جونگکوک خواب باشد. تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت و از سلول بیرون رفت. چند دقیقه بعد، داخل دستشویی متروک انتهای راهرو ایستاده بود. در رو قفل کرد و از داخل آستر لباسش وسیلهی کوچکی بیرون آورد ، یک فرستندهی بسیار کوچک. چند ثانیه بعد صدایی آهسته در گوشش پیچید.
تهسونگ: تهیونگ ؟!
تهیونگ : خودمم
تهسونگ: اوضاع؟
تهیونگ : وارد سلولش شدم
بعد از لحظه ای مکث جواب داد
تهسونگ : تونستی بهش نزدیک بشی؟
تهیونگ : نه....از چیزی که فکر میکردیم سخت تره . واقعا به هیچکس اعتماد نداره
تهسونگ : یکم بهش زمان بده ، آروم آروم بهش نزدیک شو ، ولی نه خیلی آروم...وقت زیادی نداریم هر لحظه ممکنه لوکا بفهمه و فرار کنه
تهیونگ : خودم میدونم
تهسونگ: خوبه ، مراقب باش گیر نیوفتی
تهیونگ : باشه
و تماس قطع شد. تهیونگ دوباره دستگاه رو داخل لباسش پنهان کرد و دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت...اما قبل از اینکه بازش کند، صدای قدمهایی از آن سوی راهرو به گوش رسید.
تق...تق...تق...
و قدمها درست جلوی در متوقف شدند. تهیونگ آرام نفسش را حبس کرد. دستگیره رو پایین کشید و در با صدای آرامی باز شد و اولین چیزی که دید...چشمهای سرد جونگکوک بود. جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، چند ثانیه فقط به او خیره ماند. انگار میخواست از پشت آن نگاه آرام، چیزی را پیدا کند . جونگکوک بدون اینکه پلک بزند، چند ثانیه به تهیونگ خیره ماند. سکوت بینشان سنگینتر از همیشه بود. تهیونگ سعی کرد حالت چهرهاش تغییری نکند. اگر کوچکترین نشانهای از اضطراب نشان میداد، ممکن بود همهچیز خراب شود. بالاخره جونگکوک لب باز کرد.
جونگکوک : نصف شب... اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ دستش را از روی دستگیره برداشت و با خونسردی جواب داد
تهیونگ : خوابم نمیبرد
جونگکوک : برای خوابیدن میای دستشویی؟
تهیونگ شانه ای بالا انداخت
تهیونگ : فقط....میخواستم یکم تنها باشم
جونگکوک نگاهش را از صورت او برنداشت. سکوتی کوتاه بینشان افتاد ، آنقدر سنگین که تهیونگ صدای تپش قلب خودش را میشنید. جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارش رد شد و شانهی پهنش موقع عبور خیلی آروم به بازوی تهیونگ برخورد کرد.
تهیونگ : چیزی شده؟
برگشت و پرسید . جونگکوک همانطور که پشتش به او بود زمزمه کرد
جونگکوک : نه...
و بیرون رفت و صدای بسته شدن در تهیونگ را از فکر بیرون کشید. چند ثانیه همانجا خشکاش زده بود.
تهیونگ : " شنید...؟"
نگاهش روی دری که جونگکوک از آن بیرون رفته بود ماند.
تهیونگ : "نه... اگه چیزی شنیده بود، انقدر راحت ولش نمیکرد... درسته؟"
با خودش زمزمه کرد ، نفس آرامی بیرون داد و دستش را روی پیشانیاش کشید.
تهیونگ : "آروم باش... شک کردن، اولین اشتباه یه مأموره"
چند دقیقه بعد به سلول برگشت. جونگکوک روی تخت پایینی دراز کشیده بود. یک دستش را زیر سرش گذاشته و چشمهایش را بسته بود؛ انگار از اول هم خواب بوده . تهیونگ آرام از نردبان بالا رفت و روی تخت خودش نشست . برای اولین بار از شروع مأموریتش، حس کرد کنترل اوضاع خیلیم دست خودش نیست. چراغهای راهرو یکییکی خاموش شدند و کل زندان در سکوت فرو رفت اما خواب به چشم هیچکدامشان نمیآمد. جونگکوک، در حالی که هنوز چشمهایش بسته بود، بیصدا نفس عمیقی کشید و تهیونگ، خیره به سقف سیمانی سلول، فقط به یک سؤال فکر میکرد...آیا مردی که پایینتر از او دراز کشیده بود، واقعاً چیزی نشنیده بود؟ یا فقط منتظر زمان مناسب بود تا نقابش را کنار بزند؟
...ادامه دارد
خب خب تصمیم گرفتم دیگه شرط بزارمممم🌚🎀
۲۰۰ تا لایک با ۱۰۰ کامنت ۱۰۰ تا هم بازنشررررررر😃😌
نه چیز اشتباه شد
وایییییی چقد من با با نمکممممم 🗿😃
لایک : ۱۵
کامنت : ۲۰
شایدم زودتر بزارم 🤷♀️
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³
هوا کاملا تاریک شده بود و ساعت خاموشی بود ، تهیونگ بیصدا از تخت پایین آمد . به نظر میرسید جونگکوک خواب باشد. تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت و از سلول بیرون رفت. چند دقیقه بعد، داخل دستشویی متروک انتهای راهرو ایستاده بود. در رو قفل کرد و از داخل آستر لباسش وسیلهی کوچکی بیرون آورد ، یک فرستندهی بسیار کوچک. چند ثانیه بعد صدایی آهسته در گوشش پیچید.
تهسونگ: تهیونگ ؟!
تهیونگ : خودمم
تهسونگ: اوضاع؟
تهیونگ : وارد سلولش شدم
بعد از لحظه ای مکث جواب داد
تهسونگ : تونستی بهش نزدیک بشی؟
تهیونگ : نه....از چیزی که فکر میکردیم سخت تره . واقعا به هیچکس اعتماد نداره
تهسونگ : یکم بهش زمان بده ، آروم آروم بهش نزدیک شو ، ولی نه خیلی آروم...وقت زیادی نداریم هر لحظه ممکنه لوکا بفهمه و فرار کنه
تهیونگ : خودم میدونم
تهسونگ: خوبه ، مراقب باش گیر نیوفتی
تهیونگ : باشه
و تماس قطع شد. تهیونگ دوباره دستگاه رو داخل لباسش پنهان کرد و دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت...اما قبل از اینکه بازش کند، صدای قدمهایی از آن سوی راهرو به گوش رسید.
تق...تق...تق...
و قدمها درست جلوی در متوقف شدند. تهیونگ آرام نفسش را حبس کرد. دستگیره رو پایین کشید و در با صدای آرامی باز شد و اولین چیزی که دید...چشمهای سرد جونگکوک بود. جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، چند ثانیه فقط به او خیره ماند. انگار میخواست از پشت آن نگاه آرام، چیزی را پیدا کند . جونگکوک بدون اینکه پلک بزند، چند ثانیه به تهیونگ خیره ماند. سکوت بینشان سنگینتر از همیشه بود. تهیونگ سعی کرد حالت چهرهاش تغییری نکند. اگر کوچکترین نشانهای از اضطراب نشان میداد، ممکن بود همهچیز خراب شود. بالاخره جونگکوک لب باز کرد.
جونگکوک : نصف شب... اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ دستش را از روی دستگیره برداشت و با خونسردی جواب داد
تهیونگ : خوابم نمیبرد
جونگکوک : برای خوابیدن میای دستشویی؟
تهیونگ شانه ای بالا انداخت
تهیونگ : فقط....میخواستم یکم تنها باشم
جونگکوک نگاهش را از صورت او برنداشت. سکوتی کوتاه بینشان افتاد ، آنقدر سنگین که تهیونگ صدای تپش قلب خودش را میشنید. جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارش رد شد و شانهی پهنش موقع عبور خیلی آروم به بازوی تهیونگ برخورد کرد.
تهیونگ : چیزی شده؟
برگشت و پرسید . جونگکوک همانطور که پشتش به او بود زمزمه کرد
جونگکوک : نه...
و بیرون رفت و صدای بسته شدن در تهیونگ را از فکر بیرون کشید. چند ثانیه همانجا خشکاش زده بود.
تهیونگ : " شنید...؟"
نگاهش روی دری که جونگکوک از آن بیرون رفته بود ماند.
تهیونگ : "نه... اگه چیزی شنیده بود، انقدر راحت ولش نمیکرد... درسته؟"
با خودش زمزمه کرد ، نفس آرامی بیرون داد و دستش را روی پیشانیاش کشید.
تهیونگ : "آروم باش... شک کردن، اولین اشتباه یه مأموره"
چند دقیقه بعد به سلول برگشت. جونگکوک روی تخت پایینی دراز کشیده بود. یک دستش را زیر سرش گذاشته و چشمهایش را بسته بود؛ انگار از اول هم خواب بوده . تهیونگ آرام از نردبان بالا رفت و روی تخت خودش نشست . برای اولین بار از شروع مأموریتش، حس کرد کنترل اوضاع خیلیم دست خودش نیست. چراغهای راهرو یکییکی خاموش شدند و کل زندان در سکوت فرو رفت اما خواب به چشم هیچکدامشان نمیآمد. جونگکوک، در حالی که هنوز چشمهایش بسته بود، بیصدا نفس عمیقی کشید و تهیونگ، خیره به سقف سیمانی سلول، فقط به یک سؤال فکر میکرد...آیا مردی که پایینتر از او دراز کشیده بود، واقعاً چیزی نشنیده بود؟ یا فقط منتظر زمان مناسب بود تا نقابش را کنار بزند؟
...ادامه دارد
خب خب تصمیم گرفتم دیگه شرط بزارمممم🌚🎀
۲۰۰ تا لایک با ۱۰۰ کامنت ۱۰۰ تا هم بازنشررررررر😃😌
نه چیز اشتباه شد
وایییییی چقد من با با نمکممممم 🗿😃
لایک : ۱۵
کامنت : ۲۰
شایدم زودتر بزارم 🤷♀️
- ۲.۰k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط